<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321</id><updated>2011-07-31T06:35:41.714+04:30</updated><title type='text'>مسیل سبز</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>63</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1598058573410343961</id><published>2010-06-29T18:16:00.004+04:30</published><updated>2010-06-29T21:44:08.602+04:30</updated><title type='text'>فلاسفه پفیوز و فیلسوف شریف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;برای من که یک «فیلسوف امی» ام معنای کلام شریعتی که«فلاسفه پفیوزان تاریخ اند» چیست؟ در یک تقسیم بندی کلی می توان تمام رئالیست ها را&amp;nbsp; به دو دسته تقسیم بندی کرد: واقع پرستان و واقع ستیزان. واقع پرستان آنهایند که تنها «واقعیت موجود»را می بینند و از دیدن «واقعیت معدوم»* عمدا یا سهوا ناتوان اند. برای آنها «واقعیت آینده»تکرار همین واقعیت موجود است به عبارت دیگر« زیر این آفتاب زمانتاب هیچ چیز تازه نیست».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل واقع ستیزان را داریم که «واقعیت معدوم» و تنش دیالکتیکی آن را با «واقعیت موجود» می بینند و در این تنش امکانی برای «واقعیت آینده»ای نو و متفاوت با واقعیت موجود. آنها مبارزین راه واقعیت تازه اند و با واقع پرستان درباره واقعیت معدوم اختلاف نظر دارند.از دید آنها «واقعیت معدوم » نیستی محض نیست بلکه یک واقعیت نیست انگاشته شده است. واقعیت معدوم هنوز هم یک واقعیت است و در درونی ترین هسته واقعیت موجود حضور دارد و با آن در تنش است.اگر چه ممکن است به لحاظ عینی نابود شده باشد اما در ذهن و زبان واقعیت موجود حضوری مشدد دارد. این است که رئالیست واقع ستیز ، چشم انتظار واقعیتی دیگر است و کلام اش سرشار از این وعده است که «واقعیت دیگری در راه است» و به آمدن اش "باور" دارد. وعده ، استقبال، تقبل و به عهده گرفتن «واقعیت در راه» مضمون این رئالیسم پراگماتیک است. فاصله این رئالیسم آری گویانه با رئالیسم خربندگی همان فاصله مسئولیت و پفیوزی ست. رئالیسم استقبالی، مجموع «واقعیت موجود و واقعیت معدوم» را یک «واقعیت مادر» می بیند که آبستن "واقعیت آینده" است و «فیلسوف واقعی» کسی ست که این مادر را آبستن "واقعیتی نو " می کند به عبارتی در درزها و شکاف های بین واقعیت موجود و واقعیت معدوم "عمل " می کند و عمل اش افزودن یک «مکمل» به واقعیت مادر است تا واقعیت آینده ای متفاوت و نو در شکم واقعیت مادر نطفه ببندد. فیلسوف سقراطی، قابله واقعیت آینده است و فیلسوف نیچه ای ، "پدر شریف" این واقعیت. آریستوکراسی نیچه ای اساسا معطوف به فرزند است نه پدر. شریف نه آن است که پدر نیکی دارد بلکه آن است که فرزند نیکویی به بار آورد. این آریستوکراسی پراگماتیک بهترین "ماده" برای "صورت" دموکراسی ست. هیچ "شرف پیشینی"ای در کار نیست انسان عمل اوست**. این است لب لباب دموکراسی. بدون فیلسوف شریف نیچه ای ، دموکراسی یاوه ای بیش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلسوف شریف بر خلاف فلاسفه پفیوز که تنها نیمه پر لیوان را می بینند بیشترین توجه اش به نیمه خالی" لیوان واقعیت" است چرا که نسبت به "زندگی" که زایش و بارآوری ست "غیرت" دارد. فلسفه زندگی فلسفه ای غیورانه است و قلب تپنده اش زایش و بارآروری ست. فلسفه زندگی به چهار بخش تقسیم می شود:1- فلسفه واقعیت یا واقع پژوهی یعنی بررسی و کاوش درزها و شکاف های واقعیت مادر و به طور کلی فهم انضمامی تنش دیالکتیکی واقعیت موجود با واقعیت معدوم2-فلسفه عمل که عبارتست از آمیزش با واقعیت مادر ،تکمیل و افزودن «مکمل»ای(supplement)به آن.3-فلسفه زهد و مراقبه که از لحظه نطفه بستن واقعیت آینده در رحم واقعیت مادر( پذیرش مکمل) تا لحظه وضع حمل را زیر نظر دارد. فیلسوف زاهد این وظیفه را در نقاب «آرمان زهد» به انجام می رساند4-فلسفه تولد که بر سلامت "حمل "(واقعیت در راه) حین زاده شدن نظارت می کند و« گفت و گو به مثابه قابله گری » پارادایم این فلسفه است. سقراط اولین فیلسوف تولد بود.او قابله نوزادانی بود که در شکم مادر اسیب دیده یا حتی مرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان دراز "پیش تاریخ " و" پس تاریخ" یک واقعیت تازه، تاکنون از چشم فلسفه پنهان مانده است. نزدیک بینی تاکنون بیماری فلسفه(لااقل فلاسفه قابله گر سقراطی) بوده است. فلسفه زندگی که فلسفه ای آریستوکراتیک است، طرحی است دایره ای برای پیش-تاریخ و پس-تاریخ بشر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*واقعیت معدوم آن عناصری از یک وضعیت اجتماعی- سیاسی ست که حاکمیت آنها را حذف و طرد و سرکوب کرده و به خیال خود به دیار نیستی فرستاده ست. اما انسان «سقط شدنی» نیست. به قول هایدگر«دازاین می میرد اما سقط نمی شود»بدون این ویژگی، زندگی اجتماعی و نظم نمادین ممکن نیست. نقض این اصل ، بازگشت جاودانه نیچه ای&amp;nbsp;را در پی دارد و تنها با آری گویی به این سقط ناپذیری و کرامت ذاتی آدمیان است که چرخ بازگشت جاودانه متوقف می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**آیا این جمله لاکان که «دیگری بزرگ، وجود ندارد»بیانی دیگر از این حقیقت نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1598058573410343961?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1598058573410343961/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1598058573410343961'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1598058573410343961'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/blog-post_29.html' title='فلاسفه پفیوز و فیلسوف شریف'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-7163223139998730196</id><published>2010-06-22T12:31:00.023+04:30</published><updated>2010-07-06T12:27:46.678+04:30</updated><title type='text'>معانی مثبت «خرد جمعی توحیدی»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ما ملت فاسدی هستیم(اگر اساسا ملتی باشیم). این حجم از اوباشیگری و جنایت و تبهکاری دولتی که&amp;nbsp;&amp;nbsp;در طول این یکسال در خیابان ها&amp;nbsp;و زندان اتفاق افتاد برای هر ملت دیگری اتفاق افتاده بود به&amp;nbsp;نتایجی&amp;nbsp;غیر قابل تصور&amp;nbsp;برای&amp;nbsp; اقلیت چماق به دست حاکم&amp;nbsp; می انجامید.&lt;br /&gt;برخی می گویند در این یکسال شکاف «دولت/ملت»فعال شد اما حقیقت این است که تازه در این یکسال جوانه های چیزی به اسم ملت پدید آمده است. پیش از این اساسا ملتی در کار نبود بلکه دسته های پراکنده ای از&amp;nbsp;اراذل و اوباش بودیم که با اشاره محمود احمدی نژاد&amp;nbsp;به این حقیقت و نام ماندگار«خس و خاشاک» به غیرت آمدیم و&amp;nbsp;اینگونه خس و خاشاک " طوفان" آفرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دموکراسی یعنی به صحنه آوردن دسته های پراکنده اراذل و اوباش و تبدیل این «کثرت بی وحدت»به «کثیر واحد» یا همان "مردم"، مردمی که حاکمیت مجبور است حتی سایه اش را هم به حساب آورد. تفاوت«مردم/اوباش» چیزی جز حضور و غیاب "وحدت" نیست. در غیاب وحدت مردم چیزی جز دسته های پراکنده ای از&amp;nbsp;اراذل و اوباش نیستند که هر جنایت و خوار شمری ای در حقشان جایز است از جمله همین تجاوز جنسی که به مردان و زنان مان در زندان های جمهوری اسلامی شد. به هر شکل «توحید کثرات» اتفاقی بود که در این یکسال رخ داد و گرنه ما پیش از این خرد جمعی داشتیم منتها «خرد جمعی اوباشی» و هفتاد میلیون اوباش بودیم که حتی حاضر به ایثار یک ریال پول هم نبودیم چه رسد به ایثار جان.اما &amp;nbsp;امروز جوانه های ملتی و خردی در میان ما برروئیده است که مهندس موسوی آنرا به حق با واژه زیبای «خرد جمعی توحیدی» نامیده است. توحید در این واژه نه یک عقیده الوهی بلکه یک مفهوم حداقلی ست برای اشاره به «توحید کثرات» و شرک نیز اشاره به «کثرت بدون وحدت»دسته های پراکنده اراذل و اوباش است. این مفهوم از توحید نزد علی شریعتی مسبوق به سابقه است. به هر شکل یک اصل عملی ست نه یک«عقیده مذهبی» که اگر منظور مهندس موسوی چنین باشد «خودنقض کننده»است و به تکثیر کثرات می انجامد نه توحید کثرات.مهندس موسوی باید در این خصوص توضیح دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"امید" ما این بود که با این اتفاق و اعتراض سراسری به عصری وارد شده ایم که ریا و تزویر و ابهام و پوشیده گویی و دروغ را لااقل در سطح رهبران مان پشت سر گذاشته ایم و به «دوره مابعد حافظ»قدم نهاده ایم عصری از صراحت و یک «وضعیت نیمروزی» که در آن اگر مردم شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» را سر می دهند رهبران به «دروغ»آنرا حمل بر عصبیت نکنند. این عصبیت نبود علنیت بود.18تیر 78هم مردم علیه سلطنت آقای! خامنه ای&amp;nbsp;شعار دادند.&amp;nbsp;آنها که در روز عاشورا "مرگ بر اصل ولایت فقیه" گفتند مردم بودند نه اوباش و بر اساس «خرد جمعی توحیدی»شان هم &amp;nbsp;این شعار را سر دادند. آقایان موسوی و کروبی اگر به خرد جمعی توحیدی باور دارند نباید مثل آقای خمینی به مردم دروغ بگویند همو که به مردم وعده«جمهوری به همان شکلی که در همه دنیا هست» داد اما «سلطنت دینی»را جایگزین «سلطنت سکولار» کرد. بدون شک «خمینی به مردم دروغ گفت» . اول کسی که بنای دروغ و تقلب را در ایران گذاشت امام خمینی بود. امام خمینی ،&amp;nbsp;امام و اسوه ی &amp;nbsp;دروغگویی و تقلب بودوهست. آقایان باید با صراحت و بدون ریاکاری و تحت نقاب نام های محترم و ریاکارانه مثل «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»، تکلیف شان را با شعار مردمی «مرگ بر اصل ولایت فقیه»&amp;nbsp; روشن کنند. آقای موسوی و کروبی! ما مردم هستیم نه اوباش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-7163223139998730196?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/7163223139998730196/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7163223139998730196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7163223139998730196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='معانی مثبت «خرد جمعی توحیدی»'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-330768698210574173</id><published>2010-06-21T21:27:00.001+04:30</published><updated>2010-06-21T21:27:22.523+04:30</updated><title type='text'>دوره مابعد ولایت فقیه: کاستی های بیانیه شماره 18</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پس از یک دوره فترت در حیات جنبش سبز و در واقع توقف و تأمل در خود و گذشت «زمانی برای فهمیدن»* مهندس موسوی با صدور بیانیه شماره18 «آغازی مجدد» را کلید زد. این بیانیه نویدی برای ورود ایران به عصر مابعد ولایت یک صنف و پدید آمدن یک «جمهوری دموکراتیک» در ایران است. گر چه غنا و گستردگی چشم انداز در این بیانیه موج می زند اما برای این لحظه تاریخی که «لحظه نتیجه گیری» ست کاستی هایی دارد که باید رفع شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون تعارف باید عرض کنم که که من به هیچ وجه از جانب امپراتور جهان احساس امنیت نمی کنم و به نوعی او را همدست دولت بنیادگرای حاکم بر ایران می بینم. من نگران تقلب و دروغ دولتی هستم که در نزد خود مردم آمریکا هم بسیاربدنام است(در فیلم "باجه" بازیگر اصلی فیلم خود را در دروغگویی با رئیس جمهور آمریکا مقایسه می کند). ما در این کشورها تکیه گاهی جز مردم و نه دولت ها نداریم و تنها از این طریق می توانیم دولت های غربی را تحت فشار قرار دهیم. بیانیه مهندس موسوی در عرصه داخلی با کمی اغماض چشم انداز خوبی ارائه داده ست اما در عرصه بین المللی ضعیف است و چشم انداز بین المللی ندارد. جنبش سبز برای متاثر کردن افکار عمومی جهان باید به زبان«ارزش های جهانشمول» سخن بگوید ،«چشم انداز جهانشمول» و «زبان جهانشمول» داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بدون تعارف یک مساله در ایران ، جهان را به سمت بحران سوق داده ست و چه بسا ایران رادر یک جنگ فاجعه بار پرتاب کند و تمام رویا های مان را نقش بر آب کند. "مساله هسته ای" برای جنبش سبز یک مساله واقعی ست و بدون موضع گیری درست در قبال آن نمی توانیم یک قدم هم به پیش برویم. «بمب اتم در دست مصباح یزدی» یک فاجعه برای" بشریت" است. کسی که بر اساس «کتاب عتق» فتوا می دهد ، مصادیق "قاتلوا" را تعیین می کند و خواهان تجدید مناسبات برده داری ست یک خطر بالفعل است. جنبش سبز باید شفاف و مسئولانه در این خصوص موضع گیری کند و علنا مسئولیت «مساله هسته ای» را به عهده بگیرد. «ما انرژی هسته ای را حق خود می دانیم ولی با تمام وجود از دست یابی مصباح یزدی و مریدان اش به منابع هسته ای جلوگیری می کنیم». ما باید حقیقتا احساس مسئولیت کرده ونگرانی مردم جهان را رفع کنیم.این تنها یک مورد از موارد امر جهانشمول است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن گفتن به زبان جهانشمول یعنی با الهام گرفتن از قرائت پرولتری-فمینیستی دکتر شریعتی از اسلام، اسلام را تافته ای جدابافته از بقیه ادیان ابراهیمی نبینیم و به این شیوه «اسلاموفوبیا» را رفع کنیم. زمانی که از حقوق و تاسیسات سیاسی سخن می گوئیم مثل کانت از «علم حقوق» بحث کنیم. کانت علم حقوق را از حقوق تفکیک می کند و آنرا «شناخت حقوق طبیعی جهانشمول» تعریف می کند که در همه جا معتبر است و بر حقوق مسیحی،اسلامی، ژرمنی و غیره اولویت دارد وآنها را تخصیص می دهد. اهمیت کانت به همین «جهانشمول ها»ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخن گفتن به زبان جهانشمول ها یعنی تفکیک دولت از «حالت سلطه یک طبقه بر طبقات دیگر» و لغو "ستیز طبقاتی" همزمان با لغو "بیگانه ستیزی". ستیز طبقاتی و بیگانه ستیزی همدست هم اند و با هم بده بستان و دیالکتیک دارند. ارزش های جهانشمول این «کل دیالکتیکی» را منحل کند. در این صورت دولت دیگر حالت سلطه یک طبقه بر طبقات دیگر نیست بلکه عضوی از «جامعه جهانی معقول» است. در یک جامعه جهانی معقول-اخلاقی حتی اگر "صلح پایدار" برقرارنباشد "هرزه ستیزی" منتفی می شود. به قول نیچه «خوب کدام است؟ پهلوانی خوب است». در غیاب یک "صلح خوب" یک «جنگ نیک» ارزش است پهلوانی ارزش است و نه هرگز هرزه ستیزی و وراجی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولتی که فاقد آن دم خروس مارکسیستی(حفظ منافع طبقه مسلط) باشد حقیقتا«مشی خدا در سراسر جهان» است(هگل) زیرا «دولتی ست که برای خودش وجود دارد»نه چیزی ما دون خود یعنی یک طبقه. چنین دولت کلی ای در جنبش سبز چگونه تحقق می یابد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز، مرحله برساختن یک جامعه مدنی طراز اول را پشت سر گذاشته است و به زودی باید این «جامعه مدنی مجازی» به یک «جامعه مدنی واقعی» منتهی شود اما دولت در این میانه نقشی اساسی دارد. دولت میانجی و حلقه وصل(و احیانا فصل) جامعه مدنی مجازی و واقعی ست. به عبارت دیگر نمی توان به همین سادگی مساله دولت را در پرانتز گذاشت و از آن عزل نظر کرد. برای تحقق جامعه مدنی یعنی پدید آوردن یک جامعه مدنی واقعی متناسب با جامعه مدنی مجازی باید دولت را تسخیر کرد. نمی توان دولت را در دست "مفتی کتاب عتق " و مریدان اش رها کرد و انتظار پدید آمدن جامعه مدنی واقعی را داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر امر مجازی را امر جهانشمول و امر واقعی را امر محلی بدانیم در این صورت وظیفه دولت «محلی سازی امر جهانشمول» است. پر واضح است که چنین دولتی چه قدر با دولت طبقاتی فاصله دارد. در دوره تازه حیات جنبش سبز و با پشت سر گذاشتن حق نامشروع ولایت یک صنف و طبقه باید با کل ایده«دولت طبقاتی»(چه دولت بورژوایی چه دولت کارگری)وداع کنیم و دولتی خادم امر جهانشمول و معطوف به جامعه مدنی بر پا کنیم. بی شک "عصر مابعد ولایت"(ولایت به معنای سلطه نه ولایت به معنای محبت)به تشکیلات نیاز دارد اگر چه نه یک سازمان خشک و نظامی وار بلکه «تشکل های آزاد» که آمیزه ای ست صلح آمیز از «خودجوشی»و «سازماندهی»(ماده و صورتی که با هم در صلح اند و سازماندهی به عنوان یک عنصر صلح هالکونی عمل می کند). تشکل محض، بی روح است و خودجوشی محض هم بی ثمر و احمقانه. باید با رفتن به سوی همین «تشکل های خودجوش وآزاد»از قبیل تشکل های آزاد معلمان ،کارگران، زنان و ... دولت را به تسخیر درآوریم. تسخیر دولت به این شیوه یعنی: «تبدیل جنبش به تشکل های آزاد»و تحقق جامعه مدنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*مفهوم "زمان منطقی" نزد لاکان به این ترتیب است:آن دیدن، زمان برای فهمیدن و لحظه نتیجه گیری. رجوع شود به کتاب"فرهنگ مقدماتی اصطلاحات روانکاوی لکانی" دیلن اونز، ترجمه مهدی رفیع و مهدی پارسا، نشر گام نو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-330768698210574173?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/330768698210574173/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/18-18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/330768698210574173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/330768698210574173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/06/18-18.html' title='دوره مابعد ولایت فقیه: کاستی های بیانیه شماره 18'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-7199393522891856524</id><published>2010-05-25T10:18:00.003+04:30</published><updated>2010-05-25T10:23:49.530+04:30</updated><title type='text'>سه اسلام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این روزها در فضای اندیشه باب بحثی درباره سکولاریزم باز شده است. آخرین اظهارنظر در این خصوص از آن آقای کدیور است. ایشان سکولاریزم را به دو دسته سکولاریزم ذهنی و عینی تقسیم کرده و سکولاریزم ذهنی را نقد و رد کرده است. صرف نظر از اینکه امر عینی چیزی جز امر بین الاذهانی نیست مایلم من هم بر اساس دیدگاه خودم مبنی بر تقدم لائیسیته بر سکولاریزم، تقسیم خودم را پیش بکشم و تقسیم کدیور را بازتقسیم کنم. سکولاریزم از منظر من به دو دسته قابل تقسیم است: سکولاریزم عقلی و سکولاریزم قلبی. آنچه من نمی توانم تحمل اش کنم سکولاریزم قلبی ست. من به شدت با این سکولاریزم مشکل دارم. به همین دلیل من یک آته ئیست افراطی ام و طرفدار «شور دینی کفرآمیز»، شوری که جایگاه آن دل است نه ذهن و می توان آنرا ذیل «نقد قوه حاکمه»کانت گنجانید. بر این اساس سکولاریزم ذهنی بر سکولاریزم بین الاذهانی اولویت دارد. رد سکولاریزم ذهنی و چسبیدن به عقیده به دلمردگی و مرگ انسان می انجامد. ترجیح می دهم ذهن ام کافر و دماغ ام مومن باشد تا اینکه قلب ام کافر و ذهن ام معتقد باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این مقدمه سر وقت بحث کدیور و نیکفر می روم. مفهوم "گره برومئویی" را از لاکان اخذ می کنم و بر اسلام تطبیق می دهم. سه اسلام داریم: اسلام واقعی، اسلام نمادین و اسلام خیالی. اسلام واقعی ،اسلام واقعا موجود است اسلامی که از منظر کدیور معجونی از خرافات و حقایق است و از منظر نیکفر ظاهرا مطلقا خرافات است. اسلام خیالی اسلام روشنفکری دینی ست یعنی ایده یک «اسلام دیگر»که از خرافات عاری است. آنچه من اینجا اسلام خیالی می نامم با فانتزی فرق دارد. زمانی که یکی از سه حلقه گره برومئویی بشکند و گره تازه ای شکل بگیرد همین اسلام خیالی می تواند یک اسلام واقعی شود. اینجا ما با یک «ایده» سروکار داریم نه یک فانتزی. روشنفکری دینی غالبا این دو را اشتباه می گیرد و نقد را با انکار پاسخ می دهد و به سمت محافظه کاری پس می کشد. اسلام نمادین عبارتست از متون و نصوص دینی: کتاب و سنت و روایات. این سه اسلام به واسطه فانتزی به هم گره خورده است ، فانتزی هایی از این دست:«اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست».معلوم نیست در این عبارت اسلام واقعی را می گویند یا اسلام خیالی را یا اسلام نمادین را. به طور کلی استفاده ابهام آمیز از کلمه اسلام به عنوان یک "اسم اعظم"همان فرایند روکش کردن ایدئولوژیک است(و به قول آن شاعر راحت طلب : "اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش"). اسلام نمادین یک متن صامت است و مسلمانان با خوانش شان به آن معنی و واقعیت اجتماعی می بخشند. همیشه هم دو دسته خوانش هست: اسلام های واقعی و اسلام های خیالی. ستیز این دو دسته یک ستیز دیالکتیکی ست و پدید آورنده تاریخ اسلام. بنابراین«اسلام تاریخی» خود دوپاره است و اسلام خیالی بیرون از آن قرار ندارند بلکه با اسلام های واقعی آنرا برمی سازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مساله اکنون ما نه سرگذشت ستیز آنها در دل تاریخ اسلام بلکه پایان دادن به این ستیز است. مساله ما این است:تاریخ یا تحقق؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گره برومئویی باید بشکند و این دیالکتیک خاتمه یابد(فعلا کاری به دیالکتیک آینده نداریم). نشستن سکولاریزم ذهنی به جای اسلام خیالی می تواند اسلام خیالی را به مرتبه اسلام واقعی برکشد یعنی یک رقیب واقعی برای اسلام واقعی موجود شود و آنرا از صحنه بیرون کند(اسلام واقعی دربرابر اسلام واقعی). واسازی گره برومئویی به دست ژیژک مطلب را بهتر روشن می کند. در واسازی گره برومئویی به دست ژیژک، امر خیالی خود به سه دسته واساخته می شود: خیالی واقعی،خیالی نمادین،خیالی خیالی(امر نمادین وامر واقعی نیز به همین نحو واساخته می شوند). به گمان ام "خیالی خیالی" عنصر تشکیل دهنده فانتزی ست. با این واسازی ،تجربه مواجهه عریان« خیالی واقعی» با «واقعی خیالی» ستیزدیالکتیکی را به پایان می رساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسلام واقعی واقعی ، مسلمانان اند و من نیز مثل مصطفی ملکیان نگران همین «اسلام واقعی واقعی» ام این موجودات گوشت و پوست و خون داری که می آیند و رنج می کشند و می روند.گمان می کنم مومنین نباید نگران اسلام واقعی نمادین باشندچرا که به گفته آورنده اش«انا نحن نزلنا الذکر و انا نحن له لحافظون». پس باید مواجهه رخ دهد تا اسلام واقعی واقعی نجات یابد. زمانی که «اسلام واقعی خیالی»در مقابل «اسلام خیالی واقعی»قرار گیرد و ستیز به فرجام برسد «اسلام تاریخی»متلاشی می شود و آنگاه ما با یک اسلام رویاروئیم که می توان با آن موافق بود یا مخالف. اما تا آن واقعه و تجربه لخت سیاسی آن مواجهه، در شرایطی که ما گرفتار چمبر «سه اسلام»ایم انتخاب درست آته ئیسم است. ما هر سه اسلام را یکجا رد می کنیم، شاید به این ترتیب ستیز دیالکتیکی شما با اسلاموفاشیزم به فرجام رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-7199393522891856524?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/7199393522891856524/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7199393522891856524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7199393522891856524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post_25.html' title='سه اسلام'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2246107743573038413</id><published>2010-05-15T21:31:00.004+04:30</published><updated>2010-05-16T11:42:02.690+04:30</updated><title type='text'>خیزشی دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;1-جنبش سبز جنبشی جوان نیست نه صرفا به این دلیل که حداقل صد وچند سال عمر دارد بلکه بیشتر به این دلیل که بر جوانی اش غلبه یافته است. جنبش سبز دارد کودک می شود و آفریننده، اما پیش از آن شتر باید شیر شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-ترس از یک «چیز» کشنده تر از خود آن چیز است. امروزه برخی با "زبان"بازی و پیش کشیدن «وسوسه اخلاق» در برابر زبان نقد چنان از "انقلاب اسلامی 57" بد می گویند که تاکنون از "هولوکاست" اینقدر بد نگفته اند. آدم وسوسه می شود به تبعیت از رئیس جمهور تقلبی مان هولوکاست را انکار کند. می بینید که «اخلاقی کردن سیاست» چطور به «سیاسی کردن اخلاق» می انجامد. انقلاب اسلامی 57 برکات بیشماری داشت. مرگ"اسلام سلطانی" (هیچ کس بهتر از مدرس آنرا در یک گزین گویه خلاصه نکرد همو که با تاسیس جمهوری مخالفت کرد:«سلطنت ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سلطنت ماست») که از مشروطه تا به امروز دست از سرما برنداشته بود، از برکت همین شر اعظم بود. برای پرهیز از اخلاقی کردن سیاست و سیاسی کردن اخلاق باید قدری عشق به سرنوشت و "تقدیر" بیاموزیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- اخیرا بحث بر سر واژه های مبهم انقلاب و اصلاح ، فکر متفکرین سبز را به هم ریخته است. پیشنهاد ما رها کردن این واژه ها و مبنا قرار دادن مفاهیم روشنی همچون «گسست» و «پیوست» است. حرکت از قطعیت به قاطعیت با آن واژه های گران-جان و مبهم و تبهگنانه ممکن نیست. باید روشن کنیم گسست می خواهیم یا پیوست یا چیز سومی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-فهم منطق جنبش سبز با دیالکتیک تاریخ ساز هگلی ممکن نیست. دیالکتیک هگلی گسست(تز و آنتی تز) و پیوست(سنتز) دارد اما فاقد یک عنصر تمام کننده است. بدیل دیالکتیک برسازنده و قوام بخش هگلی ، دیالکتیک تنظیمی است مرکب از سه عنصر:« تفاوت، اینهمانی، بی تفاوتی».بی تفاوتی(بی اعتنایی) مشابه "حکم نامتناهی" هگلی ست. بی تفاوتی ، اینهمانی(پیوست) نیست ، نسبت به تفاوت(گسست)هم مازاد دارد. در واقع بی تفاوتی، فعلیت تام تفاوت است. بی تفاوتی، عنصر تمام کننده است. چرا که هرگونه سنتز پیشینی را رد می کند. آشتی باید پسینی باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثال اول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«جوهر و سوژه»در فلسفه هگل یک تفاوت است، «روح» ، اینهمانی آنهاست. بی تفاوتی یک دوشاخه شدن است:شاخه اول، بی اعتنایی سوژه نسبت به جوهر است به لطف اخلاق تجریدی ست. نتیجه مرگ ثانوی و خنثی کردن رو به پس است. شاخه دوم، بی اعتنایی جوهر اجتماعی نسبت به سوژه و در نتیجه شیء شدگی انسان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثال دوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بالقوگی و فعلیت»در تفکر جورجو آگامبن یک تفاوت است. بالقوگی ای که وجود دارد(بالقوگی حاکمانه) اینهمانی و سنتزپیشینی آنهاست. دو شاخه سنتز پسینی (بی تفاوتی) عبارتند از الف-بی اعتنایی بالقوگی نسبت به فعلیت در بالقوگی منفی ب-بی اعتنایی فعلیت نسبت به بالقوگی در "رهاشدگی" و احیانا رخداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می بینید که بی تفاوتی یک وضعیت انتخاب است. این، دیالکتیک ای برای تنظیم و هماهنگی زبان و بدن است و دو نوع نظم را ممکن می کند. این دیالکتیکی برای انتخاب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- با این تفاصیل جنبش سبزچه ماهیتی دارد گسست است یا پیوست ؟ جنبش سبز " فعلیت تام" گسست هایی ست که پس پشت نهاده ایم: گسست از سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه(وعده انقلاب مشروطه)، گسست از سلطنت به جمهوری( وعده انقلاب57). به این وعده ها وفا نشد و این دو گسست ناتمام ماند. وظیفه جنبش سبز" فعلیت تام" بخشیدن به وعده آن دو گسست بود. با شعار"رای ما کو" به سمت فعلیت بخشی تام به گسست مشروطه خیز برداشتیم. مقاومت سلطنت فقیه، دیدگان ما را به روی حقیقت گشود و اکنون فعلیت تام بخشیدن به "گسست 57" برای جنبش سبز "ضروری" شده است. از حاشیه به متن آمدن" گسست57" طرد هرگونه سلطنت را در برنامه جنبش سبز و دیالکتیک تمام کننده آن قرار داده است. جنبش سبز ، بی اعنتایی جمهور و جمهوری نسبت به هرگونه سلطنت و سلطان. جنبش سبز پایان بخش سلطنت طلبی ست. سلطان باید شهروند شود.به عبارت دیگر: در خیزش مجدد"جنبش تمام کننده سبز" یا هیچ شهروند ایرانی مقام معظم رهبری نیست یا همه شهروندان ایران ، مقام معظم رهبری اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2246107743573038413?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2246107743573038413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2246107743573038413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2246107743573038413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html' title='خیزشی دیگر'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1188436976792557530</id><published>2010-05-05T18:49:00.001+04:30</published><updated>2010-05-05T18:50:15.682+04:30</updated><title type='text'>انحلال منع امر ناممکن در کشور عام غایات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;منع مقوله مهم زندگی ست. جورجو آگامبن آنرا مقوله مرکزی زیست-سیاست می داند. منع، خط ونشان کشیدن است. یک خط بسته که دایره خصوصی و عمومی را از هم جدا می کند. این "دایره ازلی" ویژگی های هر فرهنگ و دوره ای را تعیین میکند. در دوران ما قبل مدرن مثلا در دوران اسلامی(اسلام سنتی نه اسلام مدرن محافظه کار حاکم بر ایران) اگر چه خداوند شاهد اعمال خفیه-خصوصی مومنین بود اما تفکیک فقهی«حق الله/حق الناس» دایره ازلی منع شان را توضیح می داد. بنابراین تعریف رورتی از آزادی(مقاصد خصوصی من به شما ربطی ندارد)نکته ای به غایت مبتذل است. نیازی به گفتن ایشان نبود، این چیزی تازه نیست. یک دین تازه با گماشتن خدایی بر این حوزه خصوصی در واقع یک "دولت دیگر" و« دایره منع» ی دیگر را مفروض می گیرد که باید جانشین دولت موجود شود. به هر حال پیشرفت و پسرفت را بر اساس آزادی رورتی وار با بزرگی وکوچکی این دایره اندازه می گیرند. در سیاست اسطوره ای دایره به نقطه بدل می شود یعنی در آن "هیچ" چیز ممنوع نیست یا "همه"چیز ممکن است. این هیچ یک هیچ موضوعی(نیستی و عدم محض)نیست بلکه یک هیچ محمولی(انچه هیچ شمرده شده است)ست. در سیاست اسطوره ای در حقیقت ، تنها هیچ ممنوع است. بنابراین رمز سیاست اسطوره ای «منع امر ناممکن» است. این طوقه تهی و هوموتوپ برسازنده یک بالقوگی ناقص است که باید تکمیل شود. بنابراین همانگونه که در توپولوژی می گویند به طور بالقوه بینهایت طوقه معادل برای یک طوقه تهی هست که جایگزین ومعادل آن است. این منطق مکملیت است را طرف آگامبن نمی بیند. معضل حاکمیت این است که بالقوگی حاکم یک بالقوگی ناقص است و برای رسیدن به بالقوگی کامل جنایت می کند و روح می آفریند برای سلطه بر بدن ها. دلیل پیدایش تکنولوژی نفس همین «نقصان بالقوگی حاکم»است. در وضعیت پربودگی بالقوگی، نیازی به تولید نفس نیست. هسته طوقه تهی و طوقه های مکمل آن «منع اکر ناممکن» است. این منع به لحاظ زبانی، زبان را در-بند-امر ناممکن-نگه می دارد(ban) یعنی گفتن غیر ممکن را ممنوع میکند(گفتن حقیقت درباره حقیقت) و" واپس زنی اولیه" را شکل می دهد.اینگونه رژیم «تفاوط» پدید می آید امر ناممکن به تعویق می افتد و جایگزین آن تحقق می یابد. پارادایم حاکمیت در بعد زبانی ، زندان است یک «زندان مجازی»، زندان امر ناممکن. بعد زبانی منع ، بعد حوزه عمومی است. اما منع به لحاظ بدنی بدن را از-بند-امرناممکن-رها-نگه-میدارد (abandonment) و رژیم میل یا به تعبیر دیگر"حیاط" را پدید می آورد(حیات انسانی همیشه همراه با یک محیط نمادین یعنی دایره منع است) که حیات را تابع منطق مکملیت توپولوژیک میکند. پارادایم بعد بدنی منع،چنانکه آگامبن به درستی می گوید "اردوگاه کار واقامت اجباری" است کیست که امروز از روی اختیارکارکند یا جایی اقامت گزیند. به هر حال بعد بدنی ،بعد حوزه خصوصی ست و "رهایی از امر ناممکن" یا به قول رورتی:«مقاصد خصوصی من به شما ربطی ندارد». حال آدم از این جمله به هم می خورد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انحلال«منع امر ناممکن» که زبان را به زندان می افکند و تن را به کار اجباری و اقامت اجباری وامی دارد ممکن نیست مگر آنکه از ساحت منع عبور کنیم و به ساحت بنیادی تر "طرد" سرک بکشیم. اگر منع در بعد زبانی به «نقد عقل نظری» کانت و در بعد تنانه به «نقد عقل عملی» او تعلق دارد، طرد به «نقد قوه حکم» مربوط است یعنی به زیباسناسی امر زیبا و امر متعالی. بیرون کردن نام پدر از نظم نمادین است که می تواند دایره منع را حقیقتا دگرگون کند. به قول کی یر کگور: «آنکس که می خواهد کاری کارستان کند نخست باید برای خود پدری بیافریند». زیباشناسی امر زیبا آن عرصه ایست که با آزاد کردن تخیل از دست فاهمه معین رژیم حیاط و تفاوط را به هم می ریزد. تخیل آزاد، محدوده های حیاط را نابود می کند و فاهمه نامتعین تفاوط را متوقف می کند. تخیل آزاد آنقدر پیش می رود تا با امر بی صورت یا صورت زدوده رویارو شود وبه محدودیت خویش واقف شود.امر بی صورت (امر متعالی/مبتذل) ، تماما دیگر است(صورت نیست)خداست که بر تخیل حد می گذارد. اینجاست که طرد به میدان می آید تا نام پدر و امر بی صورت را از عرصه نمادین بیرون بیندازد وخدایی تازه را بنیان گذارد. "امر بی صورت" ی که تفاوت امر متعالی و امر مبتذل در آن بی معنی باشد یک امر مطلق است و امر مطلق، شهروند-خدائی ست. اگر تاریخ آزادی با شاهنشاهی ایران باستان آغاز می شود(هگل)که در آن یک نفر به واقع آزاد است این تاریخ با شهروند-خدایی ایران به پایان می رسد. نیچه می گفت زرتشت به عنوان «دلیرترین متفکر همه زمانها»باید بازگردد و اشتباه اش را جبران کند. حال زرتشت بازگشته است تا اشتباه اش را جبران کند و تاریخ را به پایان اش برساند. شهروند-خدایی که در آن نه یک نفر بلکه مطلق شهروندان آزادند پایان تاریخ آزادی ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظام منع در شهروند-خدایی چگونه است؟ در صورت آغازین تاریخ آزادی-حاکمیت(زیرا آزادی مساوی حاکمیت است) به طور بالقوه بی نهایت منع مکمل برای منع آغازین(منع امر ناممکن)هست و تا آن منع بنیادین منحل نشود صورت پایانی تاریخ آزادی-حاکمیت تحقق نمی یابد. اما «زخم با همان نیزه ای بهبود می یابد که بدان زخم زده است»(شلینگ). به جای این همه منع تهی و مکمل، یک منع واقعی لازم است.«یک فضیلت، ضرورتر است»(نیچه).اما این منع تکین و واقعی (ممکن) کدام است؟ با صورتبندی های امر مطلق کانت مطلب را توضیح می دهیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتبندی غایت فی نفسه:«چنان عمل کن که انسانیت را چه در خودت چه در صورت دیگران همواره و درعین حال به عنوان غایت به کار بری نه صرفا به عنوان یک وسیله». در این عبارت "انسانیت" همان طوقه تهی ست که به جای آن "انسانها" را و به قول آرنت «زمینه تاریک داده شدگی محض»را در نظر می گیریم. عبارت "به عنوان غایت به کار بردن" هم این شبهه را پیش می آورد که "به کار بردن"چیزی از اساس متفاوت از "وسیله قراردادن"است نه یک شیوه تکین و خاص از آن. اشیاء در اصل به عنوان وسیله ،وسیله قرارداده می شوند(وسیله-وسیله)اما انسان ها به عنوان غایت، وسیله قرارداده می شوند.انسان غایت-وسیله است. پس صورتبندی کانت به این صورت اصلاح می شود: «آنگونه که اشیاء را وسیله قرار می دهی انسان ها را وسیله قرار نده، انسان ها را به عنوان غایت، وسیله قرار بده». این "یک" منع به عنوان"منع امر ممکن"( به عنوان وسیله ،وسیله قراردادن انسانها نه تنها ممکن است بلکه امروزه به کرات و به عنوان قاعده اتفاق می افتد)باید جایگزین "منع امر ناممکن" و بنابراین بی نهایت منع مکمل آن شود. اینجا همه چیز مجاز است الا یک چیز و آن" به عنوان وسیله ، وسیله قراردادن" انسان هاست(بی حرمتی به خدایان). در شهروند-خدایی، زبان از بند امر ناممکن رها می شود و بدن به حاکمیت می رسد: زبان به رهایی می رسد و بدن به آزادی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمیمه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتبندی های دیگر را نیز می توان به همین شکل بررسی کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتبندی قانون طبیعت:«چنان عمل کن که گویی دستور و عمل شما بناست به وسیله اراده قانون کلی طبیعت شود» چرا "گویی"؟ مگر کانت شک دارد؟ظاهرا هنوز به حفظ تفاوت قانون طبیعی و قانون موضوعه عللاقه دارد. تنها با "وضع قانون طبیعت"(کنار هم نشستن وضع و طبیعت را دراین عبارت بنگرید) است که امر مطلق از دستوریک فرمانده نظامی متمایز می شود. ظاهرا کانت عقده نظامیگری داشته به همین دلیل نقد اول اش به "سازماندهی"(به قول خودش شاکله سازی) نیروها در قالب مقولات مربوط است و نقد دوم اش به تعریف دستورات و برنامه سین شبانه روزی. در نقد سوم حمله می کند و ابتدا پیروز می شود بعد شکست می خورد. صورت برتر لذت اش همان "لذت بی تمایل"پیروزی ست و صورت برتر درد اش "درد بی تمایل" شکست است. به هر شکل با در نظر گرفتن این نکته که ما خودمان جزئی از طبیعت هستیم وتنها آنکه جزئی از طبیعت است می تواند خدای طبیعت باشد یعنی استثنای برسازنده آن، وضع قانون طبیعت معنی می یابد. این است صورتبندی نهایی قانون طبیعت: «جزء استثنائی طبیعت باش» و این به نحوی صورتبندی قانون کلی را هم در نظر گرفته است:«تنها بر طبق دستوری عمل کن که به وسیله آن بتوانی در عین حال اراده کنی که دستور مزبور قانون کلی و عمومی شود».فقط یک قانون طبیعی قانون کلی و عمومی ست. در نهایت"وضع قانون کلی طبیعت" بدون خودمختاری اراده ممکن نیست. جزء استثنائی، خودمختار است.«چنان عمل کن که اراده بتواند در عین حال به واسطه این دستور اراده ،خود را واضع قانون عام لحاظ کند»(صورتبندی خودمختاری اراده). یک فرد عملا نمی تواند به تنهایی قانون طبیعت را وضع کند باقی بشر باید مداخله کنند ویک وضعیت اضطراری برای طبیعت ایجاد کنند آنگاه قانون اش را معلق کنند و قانون تازه ای برای طبعیت وضع کنند. باید کشوری عام تشکیل داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورتبندی کشورغایات:« چنان عمل کن که همواره به واسطه دستورهایت عضو قانونگذار در کشور عام غایات باشی» ، کشور شهروند-خدایان. به طور خلاصه «یک شهروند-خدا باش».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1188436976792557530?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1188436976792557530/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1188436976792557530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1188436976792557530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='انحلال منع امر ناممکن در کشور عام غایات'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-9114210651866757105</id><published>2010-04-30T13:18:00.004+04:30</published><updated>2010-04-30T14:08:20.878+04:30</updated><title type='text'>دیدگاه پنجم: برای آقای کدیور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دکتر شریعتی با همه نقدهایی که بر او وارد شده ، یک تفاوت عمده با روشنفکری دینی پس از انقلاب دارد. شریعتی دغدغه "عدالت اجتماعی" داشت و آن تحریف تاریخی در دین(گذاشتن کلمه«انقلاب اسلامی»به جای «اسلام» با تمام پیامدهای نظری و عملی اش) ناشی از این دغدغه بود اما روشنفکری دینی پس از انقلاب دغدغه "دین" داشت ، دارد و همه مفاهیم اجنماعی از جمله دموکراسی،سکولاریزم و...(عدالت که اصلا اهمیتی ندارد) را بر اساس آن دغدغه تحریف می کند. امروز زمان آن فرارسیده است که روشنفکران مسلمان این دورباطل را بشکنند و به جای هر روایتی از سکولاریزم دغدغه های دینی و دغدغه های اجتماعی را از همدیگر جدا کنند. این جداسازی و جداگانه پرداختن به دغدغه های ذاتا منفصل به ما این امکان را میدهد که از آن &lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/14504/"&gt;پیچ اپیستمه&lt;/a&gt;&amp;nbsp;که آقای دباشی می فرمایند عبور کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکران مسلمان دغدغه اجتماعی نداشته باشند بلکه می خواهیم (و به آنها اعتماد داریم شاید بیشتر از سکولارها) از موضع جداگانه و از روی دغدغه اجتماعی به این مسائل بپردازند و نیز از موضع جداگانه به دغدغه های دینی شان بپردازند. بدون این اتفاق سوبژکتیو ، سکولاریزم مساله را حل ناشده باقی می گذارد. لذا سکولاریزم (عینی،ذهنی یا هر جور دیگرش)را ایده ای مبهم و محل مشاجرات بیهوده و مضر می دانیم. اگر قبول دارید که در حوزه عمومی انسان شارع و قانونگذار است(وگرنه "قانون" مطلقا بی معنی ست) پس به عنوان «شهروند» روشنفکر مسلمان و با دغدغه شهروندی و اجتماعی در این حوزه مداخله کنید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای کدیور در &lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/14439/"&gt;مقاله ای در سایت جرس&lt;/a&gt;&amp;nbsp;دیدگاههای مطرح در فضای کنونی ایران را به چهار دیدگاه محدود کرده و در نهایت از "امکان تجربی" یک دیدگاه دفاع کرده اند. به نظر ما این چهار دیدگاه از آنجهت که «دولت محور»ند مساوی و هم ارزند. اگر قبول داشته باشیم که «خدای شارع»مرده است(من درباره خدای عرفانی،خدای اخلاقی و خدای فلسفی اظهار نظر نمی کنم) و «انسان شارع» جانشین او در زمین شده است(چیزی که اقبال لاهوری تحت عنوان فلسفه ختم نبوت مطرح می کند) دیگر بسیاری از بحث ها خاتمه یافته است. مردم و نه دستگاه دولت جانشین خدایند. این دیدگاه که مبتنی بر «مرگ خدای شارع در عرصه عمومی» ست را من "دیدگاه لائیک" می نامم. لائیسیته برخلاف سکولاریزم پایان اندیشه خدا نیست بلکه تنها مرگ حاکم-خدایی است. خدای حاکم مرده است و انسان خدای کوچک زمین شده است. مراد از انسان "حاکم اشمیتی" نیست بلکه مردم منظور نظر است. واژه لائیک مطابق فرهنگ لغت دو معنا دارد1-مربوط به عموم مردم 2-بی خدا. بی خدایی به عنوان یک وضعیت نرمال و دائمی خودویرانگر است. مرگ خدا مرگ انسان را در پی دارد. بنابراین لائیسیته مورد نظر ما تنها یک وضعیت گذار و استثنائی است. مرگ یک خدا (مرگ خدای شارع جمهوری اسلامی) باید با تولد خدایی تازه پی گرفته شود و گرنه مرگ مغزی انسان را درپی دارد. «شهروند-خدایی»ایده مرکزی دیدگاه لائیک است. حقوق شهروندی اگر چنانچه هانا آرنت می گوید بخواهد بعد از مرگ طبیعت و تاریخ به "بشریت" متوسل شود بی نتیجه است. برعکس این حقوق بشر است که باید به حقوق شهروندی اتکا کند تا سرپا بماند. ما نمی توانیم از ایده "خدا" دست بکشیم نه به عنوان یک ایده تنظیمی بلکه به عنوان یک واقعیت نومنال. خدا باید به زمین بیاید و ما را نجات دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکولاریزم ایده یک کثرت بدون وحدت است که اگر چه دموکراتیک است اما بی کفایت و فاقد کارآمدی ست. برعکس لائیسیته ایده "کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت" است. لائیسیته آزادی و دموکراسی را به همراه کفایت و کارآمدی در خود دارد. دروازه شهر دموکراسی با کلید لائیسیته و شهروند –خدایی گشوده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-9114210651866757105?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/9114210651866757105/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9114210651866757105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9114210651866757105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html' title='دیدگاه پنجم: برای آقای کدیور'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8593938189366902769</id><published>2010-04-21T20:33:00.010+04:30</published><updated>2010-06-30T13:21:04.556+04:30</updated><title type='text'>سوسیال-فمنیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شاید این پرسش مطرح شود که ما سوسیال-فمنیست ها چه می خواهیم؟عدالت یا آزادی؟ چه حرف تازه ای داریم که تاکنون گفته نشده و ما می خواهیم بگوییم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اعتقاد ما تمام تلاش های رهایی بخش بشر تاکنون به یک دلیل شکست خورده است: جداسازی عدالت و آزادی از هم و اولویت بخشیدن به یکی(سوسیالیسم در مقابل لیبرالیسم و تمام شاخه های این تفکیک). این تفکیک کاذب است. عدالت در ریشه ای ترین صورت اش یعنی "برابری زن و مرد"* بنیاد&amp;nbsp;آزادی است و آزادی دربنیاد خود یعنی" آزادی از بتی به نام سرمایه" که همه چیز با آن قابل مبادله است از جمله خود آزادی، "بنیاد" عدالت است. ما این تفکیک را مشکوک می دانیم و آنرا رد می کنیم، ما شبه-بنیادگرایان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها سلطه گران و ستمگران خواهان حفظ این این تفکیک اند تا به لطف آن عدالت و آزادی را به مفاهیم" انتزاعی" و به درد نخور تبدیل کنند برای ادامه فریب و سلطه. ما برای انضمامی سازی و تعیین وابهام زدایی از این دو مفهوم ترکیب شان می کنیم تا" وحدت" ریشه ای شان عیان شود. آرمان ما "آزادی برابر" **است: آزادی برابر اندیشه و بیان،آزادی برابر زن و مرد،آزادی برابر رسانه ها و مطبوعات،آزادی برابر مذاهب، آزادی برابر اقوام و نژادها،آزادی برابر شهروندان دربرابر قانون و....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"ما" قدرت تحقق آرمان مان را در "جمعیت" می جوییم نه در "ماشین" قدرت. به دلیل نگاه خود به مقوله قدرت ، خود را سوسیالیست می دانیم نه لیبرال. لیبرالیسم در عالی ترین و پخته ترین چهره اش یعنی لیبرالیسم عملگرای "ریچارد رورتی" اگر چه از "همبستگی آدمیان" حرف میزند اما آزادی اش "وانهادگی به خود" است و به گونه ای متناقض( همبستگی،ضد وانهادگی به خود است) در عمل به سوسیالیسم(همبستگی آدمیان) متوسل می شود برای تحقق آرمان حقیری که به دلیل حقیر بودن اش باید با ریشخند و تحقیر دیگران جبران شود( به اصطلاح خودش "رندی" در "حوزه خصوصی"). ما این لیبرالیسم سوء استفاده گر و ریاکارانه که سوسیالیسم با نقاب لیبرالیسم است را رد می کنیم. لیبرالیسم رورتی درنهایت در خدمت ماشین قدرت است و برای ارتش آمریکا "سرباز" جمع می کند( میلیتار-لیبرالیسم). ما حق نداریم "قدرت انسانی" (یعنی یک "جمعیت" را) تسلیم "قدرت تکنولوژیک" کنیم. پیوند قدرت برسازنده و قدرت برساخته ، پیوندی کثیف و نامیمون است که باید قطع شود. با این حال ما خود را لیبرال می دانیم چرا که آرمانمان "آزادی برابر" است لیبرالیسم ما در مفهوم "فمنیسم"تعین یافته است.آزادی بدون "آزادی برابر زن و مرد" یک دروغ محض است. روایت های دیگر لیبرالیسم مساوی "آزادی گردش پول و سرمایه" و پرستش بت واره جنسی است نه "آزادی انسان"(اومانیسم). سوسیال-فمینیسم که وحدت لیبرالیسم و سوسیالیسم است در واقع" اومانیسم انضمامی" است.ما اومانیست ها برای" آزادی برابر" انسان ها در همه عرصه های پیش رو یمان مبارزه می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*در آرمانشهر مارکس-انگلس-لنین چه جایی برای "زنان" هست؟طبیعتا زنان بین مردان به"اشتراک"گذاشته می شوند! عدالت را مارکس زیر نام "کمونیسم"مدفون کرد آنگاه که نام "اتحادیه عادلان" را به "اتحادیه کمونیست ها" تغییر داد&lt;br /&gt;**این مفهوم را از اتین بالیبار وام گرفته ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8593938189366902769?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8593938189366902769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8593938189366902769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8593938189366902769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='سوسیال-فمنیسم'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8181196690478969496</id><published>2010-04-19T18:56:00.002+04:30</published><updated>2010-04-19T18:56:43.273+04:30</updated><title type='text'>پدیدار شدن مجدد ذات عدالت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;"سرنوشت" هر جمعیتی "داستان" زندگی آن جمعیت است و همه داستان ها داستان "ما و آنها" نیست. تئوری پرداز "ما و آنها" یعنی "دوستان و دشمنان" بدون شک کسی جز کارل اشمیت نیست. "دشمنان" اشمیت در واقع "ناموس" دوستان اوینداین را دریدا تحت عنوان "بیرون برسازنده" تبیین کرده است. این "ناموس" اشمیت که مدام باید هتگ شود تا سیاست برپا بماند کیست؟(برخی به غلط این پرسش را اینگونه مطرح کرده اند که ناموس زمین "چیست"؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعیتی از عاشقان را تصور کنید(فی المثل جمعیت 25خرداد88 را). این جمعیت مرکب از دو موضع بود:موضع مردانه(مذکر یا مونث)با دو کارکرد الزام (کارکرد زبانی)و سکون(کارکرد بدنی)، موضع زنانه(مذکر یا مونث)با دو کارکرد سرگردانی(بدنی)و داستان گویی(زبانی). در عشق این دو موضع برابر و منفصل اند و این انفصال تجربه می شود(در این خصوص به مقاله آلن بدیو با عنوان "عشق چیست؟"مراجعه کنید-کتاب رخداد ویژه این فیلسوف ترجمه مراد فرهاد پور ،صالح نجفی، امید مهرگان و... ). عدالت در بنیادی ترین سطح اش همین برابری دو موضع اصلی است.تا زمانی که عشق خودآئین است تصور دشمنی بین این دو موضع ممکن نیست اما به محض آنکه پای "دیگران"وارد شود "گروه دوستان" و "گروه دشمنان" پدید می آید. زن(مذکر یا مونث) به ناموس مرد(مذکر یا مونث) تبدیل می شود یعنی آن چیزی که دریدا "همجنس خواهی مردانه" به مثابه پارادایم تاکنونی "رفاقت" می نامد(از جمله رفاقت بلشویکی و نازیستی). نتیجه این فالوگوسنتریسم (محوریت "عقل مردانه" یعنی کارکرد های الزام و سکون)این است که "جمعیت عاشقان" به "دوستان و دشمنان"اشمیت تبدیل می شوند. این مرکزیت عقل مردانه به هزینه سرکوب "عقل زنانه"(کارکرد های داستان گویی و سرگردانی) رخ می دهد. به عبارتی شکل گیری دوستان و دشمنان اشمیت و برساختن "ناموس زمین"اش با ستم بر موضع زنانه و تخریب عقل زنانه اتفاق می افتد. از آن پس داستان زن "آواره"(مذکر یا مونث) داستان ظلم و ستمی ست که بر او رفته اگر هنوز توان داستان گویی برایش مانده باشد. یعنی دیالکتیک دوستان و دشمنان ، دیالکتیک "حضور و غیاب عدالت" است و علت-ابژه میل همانا مجاز مرسل "فقدان عدالت"(عدالت مفقود) است. میل حاصل کسر نیاز از طلب عشق و در واقع"طلب عدالت" است.این است که لاکان می گوید:"تورا دوست دارم اما در تو چیزی بیش از تو است که به خاطر آن، لت و پارت می کنم" بنابراین "میل" حاصل ستیز جنسیتی، طبقاتی،مذهبی،قومی و غیره است. میل جنسی محصول "تبعیض" است. این "تقدیر "محتوم جمعیتی است که پیوندش را با عدالت خودش قطع کند. راه حل چیزی مثل "همجنس خواهی زنانه" نیست مثل اینکه «زنان جهان(مذکر یا مونث) متحد شوید»یا آنچه قبلا تجربه شد(کارگران جهان متحد شوید). راه حل، آری گویی به همان "برابری مواضع اصلی قبلا تجربه شده" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان عاشقان بر خلاف داستان "دوستان و دشمنان اشمیت" ( داستان "طلب عدالت از دشمن ستمکار") اساسا واکنشی،دیگر آئین و طلبکارانه نیست بلکه داستان "بازگشت جاودانه به خویش" است داستان آری گویی به عدالتی ست که تجربه شد و با این تجربه نخستین ، داستان آغاز شد. اگر داستان" میل" داستان "ستمگران و ستمدیدگان" است داستان "عشق" داستان "عادلان" است. عشق چیزی جز "آری گویی به عدالت پیشتر تجربه شده" نیست، یک" آری گویی جاودانه". عدالت تجربه شده در عشق (تجربه انفصال و برابری دو موضع اصلی) یک "محصول برابر" نیست بلکه یک "عدالت عدالت آفرین"ست. همه انواع عدالت های دیگر(عدالت توزیعی،عدالت ترمیمی و ...)"پدیدار" های عدالت اند. این "برابری برابری زا"را "ذات عدالت"می نامیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان عاشقان (یک جمعیت عاشق)با تجربه "پدیدار شدن ذات عدالت"(یعنی همان تعریف حقیقت از نظر هایدگر) آغاز می شود. مطابق موضع فالوگوسنتریک مسلط، عدالت همان است که آنها می گویند و می کنند و ذات عدالت آنهایند. اما این فقط یک پیش داوری ست. حقیقت(پدیدار شدن ذات عدالت) چیزی دیگر و خلاف قاعده ادعایی آنهاست. استثناء رخ می دهد هرچقدر قاعده انکار و سرکوب اش کند. تجربه خرداد88 یکی از این استثنائات بود. همگان دیدیم و تجربه کردیم "رخ داد ذات عدالت" را. مردم از هر قشر و طبقه و دین و مذهب و جنسیتی و موضعی از 25خردا تا 30تیر به خیابان آمدند و خود-نمایی کردند "خود"ی که نه هویت،طبقه،جنسیت،مذهب و ...بلکه "ذات عدالت" بود. برخی به جای تغییر در دستگاه فکری شان ،آن "شیر عدالت" را بی سر و دم و اشکم کردند تا در دستگاه فری شان بگنجد و در نهایت به "مطالبات طبقه متوسط" یا "آزادی های مدنی" تقلیل اش دادند. طبیعی ست که از موضع فالوگوسنتریک بداهت استثناء به "فیل در تاریکی" بدل شود و گمانه زنی(تفسیرهای ظنی) به جای تفسیرهای واجد "بداهت دکارتی" بنشیند. بسیار تفاوت می کند تفسیر دیگر آئین و از موضع "طلب" با تفسیر خودآئین و از موضع "آری گویی جاودانه به خویش".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفسیرهای فالوگوسنتریک "شیر عدالت در روز روشن" را به فیلی در تاریکی بدل کردند که جلوی چشم اش "تاریک" شد. ما آن تجربه برابری طبقاتی،جنسیتی،هویتی و مذهبی را رها کردیم و متاثر از تئوری های مرده" ستیز طبقاتی" استراتژی "مطالبات مدنی طبقه متوسط" را برگزیدیم. ما خود کمر به حذف طبقات دیگر،هویت های دیگر و غیره بستیم و به شکاف مذهبی و طبقاتی و غیره دامن زدیم. باید جلوی این "خانه خرابی" را بگیریم. باید دست از این دیگر آئینی و طلبکاری برداریم و یک استراتژی آری گویانه انتخاب کنیم. به قولی"مقصد هم در آغاز راه بود". آنچه خرداد 88 تجربه کردیم«برابری مذهبی، برابری طبقاتی، برابری جنسیتی،برابری قومی و برابری هویتی به طور کلی » بود به معنی واقعی یک" لحظه دموکراسی".همین را استراتژی خود قرار دهیم استراتژی ما "عادلان" که حتی با دشمنانمان هم به عدالت رفتار کردیم.با این استراتژی که حتی مطالبات حداکثری مان را تامین می کند راهمان را ادامه دهیم به این "امید" که خرداد 89(و حتی پیش از آن) تکرار 25خرداد88 باشد یعنی" پدیدار شدن مجدد ذات عدالت".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8181196690478969496?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8181196690478969496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8181196690478969496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8181196690478969496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html' title='پدیدار شدن مجدد ذات عدالت'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1666334940135392781</id><published>2010-04-12T17:34:00.004+04:30</published><updated>2010-04-14T21:54:14.970+04:30</updated><title type='text'>کار-سیاست:آنتی تز «تزهایی درباره فوئرباخ»</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف از این آنتی تز ها نه رد مطلق تزهای مارکس درباره فوئرباخ بلکه صرفا وارد دیالوگ شدن(دیالکتیک افلااطونی) با ایشان است. این تامل منفی از آنجا ضرورت دارد که هنوز این ریشوی قلدر در دم و دستگاه سرمایه داری، اعتبار و آبرو و "سرمایه" دارد.ارتجاع این لمپن پرولتاریا نتیجه پس روی ایشان از فوئرباخ و نادیده گرفتن روح نقدهای ضد هگلی فوئرباخ بود. کاپیتال رشوه این "گدای خودخواسته" به سرمایه داری برای تصاحب جایگاه "اپوزیسیون نمادین" سرمایه داری بود. به لطف این کلاهبرداری آشکار توانست نام"اتحادیه کمونیست ها" را به "اتحادیه عادلان" تحمیل کند و باقی قضایا. تفکر حقیقی اگر می خواهد آینده ای داشته باشد باید از این زاهد مدرن عبور کند و با آن میانجی محو شده(لودویک فوئرباخ) کارش را آغاز کند. آنتی تزهای ما به ترتیب حقیقی/وارونه برابر نهاده می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آنتی تز 11- وظیفه فلسفه برابر نهادن آن تعبیری از جهان است که "امکان" تغییر جهان را عیان کند. توضیح اینکه موضوع هستی شناسی"هستی و نیستی" است و موضوع اخلاق متداول"باید و نباید" اما موضوع فلسفه " ممکن است"هاست(امکان محض نه امکان استعدادی و بالقوگی آنچنانکه آگامبن می گوید)و موضوع سیاست "باید ممکن باشد" است. انجام وظیفه سیاست واقعی بدون انجام وظیفه فلسفه ممکن نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز10- چهار عمل اصلی ربط دهنده یک اجتماع واقعی(اجتماع بدن ها)و اجتماع نمادین(بعد زبانی انسان، جامعه مدنی)از این قرار است:1-استثنای برسازنده2-برساختن استثنایی3-قانون تخریب4-تخریب قانونی. حلقه رابط اجتماع بدنی و اجتماع زبانی،اجتماع خیالی ست. اجتماع واقعی به لطف ایده(اجتماع خیالی) در مقام استثنای برسازنده اجتماع نمادین را برمی سازد و اجتماع نمادین به لطف اجتماع خیالی آتی ، استثنائا  یک اجتماع واقعی برمی سازد. در مقابل این دو فرایند استثنائی، اجتماع نمادین مطابق قاعده( قانون غیر رسمی) اجتماع واقعی را تخریب می کند و اجتماع واقعی در واکنش به آن قانون رسمی را غیر رسمی(تخریب) می کند. فرایند های 3و4 به هم گره خورده اند(گره دیالکتیکی فاعلی جنایت و میل) و فرایند های 1 و 2 نیز( گره دیالکتیکی انفعالی عدالت و عشق). گره اول ،فرایند انقلاب فاعلی و گره دیالکتیکی دوم،  فرایند "انقلاب انفعالی" ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 9- سرنوشت اجتماع سیاسی و جامعه مدنی به هم گره خورده است و تضعیف یکی به تضعیف دیگری و تقویت یکی به تقویت دیگری می انجامد. بنا براین مساله امروز ما این است: دیالکتیک تخریب اجتماع سیاسی-مدنی یا دیالکتیک برساختن آن. حسیت و فعالیت کارورزی در" حس جمعی" به "گره می خورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 8- زندگی اجتماعی ، حس جمعی یعنی کار-سیاست است. جداسازی کار و سیاست راز و رمز و طلسم ایدئولوژی ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 7-روح دینی ضد "حس جماعت" و در-جمع-بودن است(انسان همین در-جمع-بودن است).روح دینی فلج کردن حس  "نا-خود" است. نا-خود ،خود نیست(دیگری کوچک لاکانی)دیگری هم نیست(دیگری بزرگ،"ما"ی نمادین ) بلکه "ما"ی واقعی ست(اجتماع بدن ها). آنچه فروید "آن" یا نهاد می نامد امری فردی نیست صرفا "جمع نمادین" هم نیست(چنانکه لاکان ناخودآگاه را به زبان تقلیل می دهد). نا-خود، جمع واقعی-نمادین آگاه است. "نا-خود" آگاه، گره انفعالی استثنای برسازنده و برساختن استثنایی ست و ناخودآگاه  گره فاعلی قانون تخریب و تخریب قانونی. "ناخودآگاه"، واکنشی دفاعی به "نا-خود" آگاه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 6- گوهر حقیقی انسان خدای محمولی(عدالت ،عشق،خرد و...) است و گوهر کاذب-ایدئولوژیک اش خدای موضوعی(فتیشیسم). مارکس با تقلیل انسان به شبکه روابط اجتماعی (بعد زبانی)،بعد واقعی انسان را حذف می کند طوری که انسان شک می کند او یک سوسیالیست واقعی ست یا سوسیالیست"نمادین".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 5- مارکس با فعالیت پراتیک اش تفکر را به انفعال کشانده است به طوری که پراکسیس اش یک "کنش فعال-تفکر منفعل"  است. حس جماعت یک پراکسیس منقلب/حقیقی(کنش منفعل-تفکر فعال) است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز 4- «از نا-خود بیگانگی» نتیجه جهان دینی-تخیلی(با مرکزیت خدایان موضوعی)ست و«با نا-خود یگانگی» تنها در جهان خدایان محمولی ممکن است. از نا-خود بیگانگی میتواند با بریدن "گره فاعلی بدن ها با زبان" و گره زدن انفعالی آنها ( "با نا-خود یگانگی")  پایان یابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز3- تغییر در شرایط محیط و تغییر در فعالیت انسانی همبسته هم اند(کار-سیاست). کنش اصیل باید هر دو را در کلیت دیالکتیکی شان تغییر دهد.این تغییر لزوما یک"گسست" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز2- نه "عقل کلی" و نه "پراتیک" بلکه "حس جمعی" می تواند "حقیقت جمعی" را روشن و متمایز درک کند و تحقق بخشد یعنی پراکسیس منقلب/حقیقی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنتی تز1- عیب اصلی ماتریالیسم تاکنون جداخواهی عین و ذهن بوده است. کنش انسانی اصیل نه یک فعالیت عینی صرف(فاعلیت) یا ادراک حسی صرف(انفعال) بلکه یک "تاثر-تفکر" جمعی(پراکسیس جمعی منقلب) است که در آن،  گره خوردگی ذهن و عین، خودآگاه است. گذر ازایدئولوژی "فعالیت انقلابی" به  ایده حقیقی/وارونه " انقلاب انفعالی"  ممکن است باید ممکن باشد. انقلاب از مقوله "تاثر" اسپینوزایی است وارونه آنچه قرن بیستم به ما معرفی کرد.انقلاب مقوله ای زنانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1-درباره اصل تزهای مارکس به فارسی رجوع کنید به آدرس http://www.marxists.org/farsi/archive/marx/works/1845/tezhaye-feuerbach.pdf&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-درباره اندیشه های جورجو آگامبن به کتاب رخداد ویژه این فیلسوف با عنوان"قانون و خشونت" ترجمه مراد فرهادپور،امید مهرگان،صالح نجفی و...مراجعه فرمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1666334940135392781?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1666334940135392781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1666334940135392781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1666334940135392781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='کار-سیاست:آنتی تز «تزهایی درباره فوئرباخ»'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-366181182353033492</id><published>2010-03-04T15:16:00.003+03:30</published><updated>2010-03-04T15:31:46.085+03:30</updated><title type='text'>توحید تشکیکی"صدرالدین شیرازی"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;«صدرالدین شیرازی»*(هم او که از دست لباس شخصی های عهد صفوی به روستای کهک قم پناه برد) در تورات خویش(اسفار اربعه) تفکیکی را مطرح می کند که بنیاد کل&amp;nbsp; فلسفه-کلام-عرفان-تفسیرش است: اصالت وجود یا اصالت ماهیت؟ به گمان من انتخاب اساسی امروز ما نیز همین است. آیا ماهیات(هویت های قومی،دینی، مذهبی،طبقاتی،جنسی و غیره)اصل اند و "وجود" فرع&amp;nbsp; یا برعکس ، وجود اصل است و ماهیات ،اعتباری و فرع؟ می بینید که من در نخستین اقدام خود این تفکیک را از شر اگزستالینیسم نجات داده ام(از تراز پست هستی being به تراز متعالی وجود existanse یا being-there). به عبارتی انتخاب &amp;nbsp;واقعی نه "اصالت&amp;nbsp;هستی یا اصالت ماهیات؟" بلکه "اصالت وجود یا اصالت ماهیات؟" است. برخلاف نظر "ملا"صدرا&amp;nbsp; در حوزه غیر انسانی تفکیک وجود،هستی و ماهیت، کاذب و بی معنی است(اینجا من کاملا اسپینوزایی ام)و این انتخاب تنها در حوزه انسانی معنی دارد و همین شکاف است که انسان را تعریف می کند. مارکس می گفت در غیر مورد انسان ما با گونه ها(اصناف یا انواع هستی) سروکار داریم اما انسان،هستی انواع(species being)&amp;nbsp;است. وجود ، همین امر کلی یعنی "هستی انواع"&amp;nbsp;( انسانیت) است.&amp;nbsp;بحث "اصالت وجود یا اصالت ماهیات؟" نه بحثی هستی شناختی و مبتذل بلکه بحثی درباره" انسانیت انسان"&amp;nbsp;است.&amp;nbsp;از تصور اینهمانی وجود و "هستی انواع" تا تصدیق "وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت وجود" راهی نیست. این توحید تشکیکی بی نیاز از برهان است. انسانیت تشکیکی و ذومراتب است،کمی و بیشی دارد و شدت و ضعف همچون نور. انسان نور هستی ست نه شبان باتوم به دست هستی.&lt;br /&gt;پذیرش "اصالت ماهیت" در حوزه غیر انسانی چهره "حرکت جوهری" را دگر گون می کند. فیلسوف ما با بسط اصالت وجود به حوزه های غیر انسانی دچار خبط عظیمی می شود و به جای حرکت اسپینوزایی "از جوهر به حالت"و "از حالت به جوهر" از حرکت در جوهر سخن می گوید. حرکت جوهری یا حرکت درجوهر فقط به یک معنا قابل فهم است : عرض شدن جوهر و جوهر شدن عرض. این حرکت از منطق مکمل ها تبعیت می کند در حوزه غیر انسانی، این حرکت تبهگنانه و دیوانه وار است اما در انسان مهار می شود. مهار دیالکتیک و به خدمت گرفتن آن&amp;nbsp;در ایده کلی"رقص"(نوسان موزون میان دو قطب دیالکتیکی)اتفاق می افتد. در رقص انسان متحقق می شود.«در رقص است که می توانم از برترین چیزها به اشارت سخن بگویم»(نیچه). در عرفان این رقص و سماع مرکب از دو قوس صعود و نزول است: رقص بین دو قطب دیالکتیکی وحدت و کثرت (و بنابراین مسطح کردن یک&amp;nbsp;رابطه عمودی)، از وحدت به کثرت(جوهر به حالات)و ازکثرت به وحدت(حالات به جوهر)&amp;nbsp;با حفظ تعادل. "تعادل"(عدالت شاد) است که انسان را از بقیه هستی متمایز می کند. انسان دادگر شاد هستی ست و وظیفه اش برقراری عدالت شاد است&amp;nbsp;اما در غیاب شرایط شادی ، از طریق عدالت تراژیک، وارد جهان می شود. به رقص بدل کردن نوسان های کج دار و مریض کار "هستی انواع" است. آری&amp;nbsp;بر خلاف سقراط مریض،انسان، نه هر انسانی(&amp;nbsp;در مقابل&amp;nbsp;تفکیک هایدگری "وجود و موجود" ، این تفکیک، شان متافیزیکی و&amp;nbsp;متعالی&amp;nbsp;دارد)&amp;nbsp;به آسکولاپیوس طبیب نه تنها خروسی بدهکار نیست بلکه طلبکار هم هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* صدرالین شیرازی، فلسفه را این گونه تعریف می کند: "کان الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی". اما تعریف درست آن این است "کان العالم عالما عقلیا مضاهیا للعالم الذهنی"&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-366181182353033492?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/366181182353033492/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/03/blog-post_04.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/366181182353033492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/366181182353033492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/03/blog-post_04.html' title='توحید تشکیکی&quot;صدرالدین شیرازی&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8843812211277512336</id><published>2010-03-03T21:57:00.003+03:30</published><updated>2010-03-03T22:45:07.676+03:30</updated><title type='text'>امت سبز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;مصاحبه مهندس موسوی پس از مسخره بازیهای حاکمیت در 22بهمن حاوی استراتژی و تاکتیک هایی بود که به گمان من کافی نیست. استراتژی مورد نظر ایشان برای جنبش سبز ، نبوت و آگاه سازی مردم از این حرکت و اهداف آن به انضمام تاکید بر روی اصل عدالت است. بی شک مهمترین اصول همین دو اصل اند اما آیا "اصول عقاید" جنبش سبز منحصر به همین دوتاست(باید باشد)؟ جایگاه اصول وحدت ( کلمه توحید) و رهبری(امامت و توحید کلمه) و بازگشت مجدد جنبش به عرصه(معاد) در استراتژی مهندس موسوی خالی نیست؟ آیا شکست مقطعی جنش سبز در روز 22 بهمن(با خودمان صادق باشیم) نتیجه غیاب همین سه اصل نبود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ابتدا که جنبش شکل گرفت و مشخص شد اراده به ادامه راه سبز امید هست بحث ها حول نحوه تشکل جنبش در عرصه عمومی شروع شد برخی پیشنهاد "جبهه متحد" را مطرح کردند برخی از تشکیل حزب سخن گفتند و برخی ایده شلخته "مطالبات حداقلی" را مطرح کردند. متاسفانه همین ایده شلخته توان و" پشتوانه " جنبش را از او گرفت و سرآخر شکست مفتضحانه 22بهمن را نصیب ما کرد. بیائید خودمان را بیشتر از این نفریبیم و با پذیرش امر واقعی ودیدن ایراد کار بدنبال راه حل بگردیم. جنبش سبز متکثر است و این غیر قابل انکار است. از چپ مارکسیست و لیبرال خوش خیال گرفته تا مسلمان شیعه معتقد و سنی و مسیحی و...در این جنبش مشارکت دارند. اینهااز مقوله"صنف" نیستند بلکه از مقوله "ملت"هایند(ملت هم به معنای دینی و هم به معنای قومی). پذیرش و به رسمیت شناختن این ملت ها و اقوام تنها در قالب ایده روشن ،متمایز و عام "امت" ممکن است. امت جمع ملت هاست. ملت هایی که با هم رابطه افقی دارند. این رابطه افقی، برابرانه و برادرانه در ایده امت متعین می شود. "امت" یعنی"وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت". از طرفی رابطه "امت و امام" یک رابطه افقی ست یعنی امام "جلوی" امت می ایستد نا "بالا"ی سر او. این رابطه رابطه ای "اتحادی-انتقادی"ست. امام هم اشتباه می کند و باید نقد شود تا به پیشروی حرکت بیانجامد. این برای جنبش ضروری و بی ضرر است. مشکل جنبش سبز رها کردن اصل امامت از "ترس" دیکتاتوری آتی رهبرجنبش است. مشکل ما ایرانیان در نهایت همین "ترس تاریخی" است(هر درس ای حاوی یک ترس است این است که فیلسوفی مثل ژیژک برای "تجربه" ذره ای اعتبار قائل نیست). باید به توحید(وحدت در عین کثرت)و امامت(کثرت در عین وحدت)که از هم جدایی ناپذیرند باز گردیم. پیروزی انقلاب57نتیجه این اصول سیاسی بود هر چند مفهوم سیاسی امامت جایش را به مقوله فقهی ولایت و حکومت داد و نظام مشرکانه ولایت مطلقه فقیه پدید آمد. در مشروطه هم مقوله سیاسی عدالت به مقوله فقهی"نظارت فقیه" تبدیل شد وفرع جای اصل را گرفت. ما امروز به "اصالت حقیقت" نیاز داریم و باید با " اصالت شریعت" خداحافظی کنیم. شکست انقلاب مشروطه و انقلاب57 نتیجه این "تنزل اصل به فرع " است. برخلاف ایدئولوژی رایج مطابق تاریخ دین "اصول دین متغیر و فروع اش ثابت بوده اند". به این دلیل برای ثبات بخشیدن به اصول دین آنها را تابع فروع کرده اند تا از ثبات شریعت برخوردار شوند غافل از اینکه "شریعت" بازمانده نظام های مشرکانه اخلاقی ست که تابع توحید شده و به فرع تبدیل شده است. اصول دین، نظام ناپذیرند و نمی توان اصلی مثل توحید را در یک" سیستم" به بند کشید. شرک سایه توحید است و چون "ماندگاری ذاتی"ندارد باید توسط سیستم ماندگار شود. هر سیستمی مشرکانه ست اما توحید درونماندگار وسیستم ناپذیر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرن بیست و یکم و به طور کلی هزاره سوم ،"هزاره توحید" است (حقیقت توحید نه ایدئولوژی توحید). قهرمان این دوره کسی نیست جز "ابراهیم" و ابراهیم سرشت ها از نیچه و کی یرکگور گرفته تا بدیو وژیژک در زمانه ما. توحید مقوله ای سیاسی است نه هستی شناختی. به عبارتی به "عرفان عرفی و مردمی" تعلق دارد نه عرفان تخصصی(عرفان مریض ایرانی). توحید،وحدت نظر و عمل(پراکسیس)یعنی حقیقت است راست گفتاری و راست کرداری به لطف مداخله حقیقت ومحو پندارها(دیگر زمانه اخلاق گرایی به شیوه زرتشت یعنی«پندار نیک،گفتار نیک،کردار نیک»به سر آمده است و نیز کانت کبیر بزرگترین مدافع "اصالت شریعت"). زمانه ، زمانه حقیقت و نوراست نه سایه و شریعت. شریعت دیالکتیکی ست و حقیقت پاد-دیالکتیکی. حقیقت ،دیالکتیک شریعت را به سکون وامی دارد و مغلوب خود می کند. نظریه "گفتارها"( ارباب،هیستریک،دانشگاهی و روانکاو) حاوی شکاف موهوم نظر و عمل است و همین "وهم"،هستی آنها را سرپا نگه می دارد. حقیقت این وهم را کنار می زند و سایه به کوتاه ترین وضع خود می رسد. "کلمه خلاق" مقابل "گفتار"(دیسکورس) قرار دارد. در کلمه خلاق، شکافی بین نظر و عمل نیست ورابطه عمودی"ارباب-برده" جایش را به "یکه"ها داده است. کلمه خلاق ، عرصه برابری ست. کلمه خلاق، فعل کامل است و نیازی به "مکمل" عمل ندارد گفتن اش خود، عمل است و به سادگی جهان را تغییر می دهد. گفتار، مشرکانه است و کلمه توحیدی. اگر گفتار از منطق مکمل ها و مجاز مرسل (و کمی استعاره)تبعیت می کند پراکسیس، منطق کلمه است. بنابراین کلمه خلاق ، توپر(صمد)است و به "در افزوده"نیاز ندارد. درافزایی ناپذیر است،یکه و بی نظیر است. کلمه ، دیگری ندارد(عام و کلی ست)و تغییر(غیر شدن،دگر شدن)درباره آن منتفی ست. بنابراین کلمه ، دیالکتیک ناپذیر است. اگر در گفتار فرد تحلیلگر، روانکاودرجایگاه شیطان قرار می گیرد (بی شک شیطان هزاربار شریف تز خدای فقه و شریعت است)تا فرد هیستریک از فانتزی گذر کند در "کلمه خلاق"، فانتزی ،تکه تکه می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه توحید(وحدت)و توحید کلمه(امامت)نیاز امروز جنبش سبز است اگر می خواهیم باقیمانده خدا(بقیه الله) به صحنه باز آید(معاد) و این نظام مشرکانه را "توحیدباران" کند. هشت ماه است"حجت" را بر مردم "تمام " می کنند و همچنان "ناتمام" است چرا که ما "حجت" واقعی هستیم و ما باید حجت را بر آنها تمام کنیم. اما چگونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهندس موسوی باید تصمیم بگیرد. آیا به امامت این "امت سبز" آری می گوید امتی با این تکثر عقاید از چپ کمونیست گرفته تا شیعه معتقد و سنی و مسیحی و ارمنی و بی دین؟ پذیرش این مسئولیت نیاز به الگوگیری از "ابراهیم" دارد. باید بت ها شکسته شوند حتی اگر ابراهیم در آتش انداخته شود آتشی که بی شک گلستان می شود(پیش از همه "آتش" چهارشنبه سوری). مهندس موسوی اکنون در موقعیت سن پل(بنیانگذار مسیحیت)قرار دارد و می تواند با یک "آری سبز" راهی پائولینی پیش روی جنبش بگشاید. "سکون" جنبش سبز فقط یک چاره دارد آنهم "بیانیه شماره18 مهندس موسوی"ست. ای ابراهیم ، ای پدر ملت ها، تبر را بردار و در این روز تعطیل به بتکده شهر رو و به وحدتی کلی تربیندیش، وحدت انسانها از هر دین و مسلکی نه صرفا وحدت مسلمین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8843812211277512336?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8843812211277512336/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8843812211277512336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8843812211277512336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='امت سبز'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-4068986261015514823</id><published>2010-02-28T10:58:00.000+03:30</published><updated>2010-02-28T10:58:54.190+03:30</updated><title type='text'>درباره  "ساختارشکنی"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;درس 22بهمن ،"سالروز انقلاب57 " برای ما یک چیز و فقط یک چیز بود: "جمهوری اسلامی" عبارتست از "سپاه سالاری" تزئین شده با "چهره"ای از جمهوری. این سپاه سالاری چیز جدیدی نیست حداقل هزار و چند سال سابقه دارد. اما پس از انقلاب اینگونه تصور شد که پایان یافته است و ما با حکومتی که"شکل آن جمهوری و محتوای آن اسلامی است" سروکار داریم. اما 22بهمن و به طور کلی پس از انتخابات تقلبی خرداد ماه حقیقت برای"عموم" روشن شد. وقت آن است که تکلیف مان را با این سپاه سالاری کهن روشن کنیم. آیا چیزی به اسم "جمهوری اسلامی" امکان تحقق دارد حکومتی با شکل "جمهوری" و محتوای "اسلامی" چنانکه در انقلاب 57وعده داده شد؟ اجازه بدهید روی "شکل" کمی زوم کنیم. تفکیک لاکانی "امر خیالی/امر نمادین" را به یاد می آوریم. شکل در اینجا یا شکل "خیالی" است یا شکل "نمادین". شکل نمادین همان "ساختار"است. درباره ساختار نمی توان از استعاره"ظرف و محتوا" استفاده کرد اساسا ساختار جای "مجاز مرسل"است نه استعاره. اما شکل خیالی، یک فانتزی و صحنه خیالاتی است که فقدان (حفره ای در ساختار یا اساسا فقدان خود ساختار)رامی پوشاند. در "جمهوری همچون شکل و اسلام همچون محتوا" ما با شکل خیالی سروکار داریم. صریح تر بگویم: جمهوری همچون شکل خیالی(ظرف) اساسا پوششی برای فقدان "ساختار" جمهوریت است. بنابراین بحث "ساختار شکنی" در اینجا اساسا بی ربط و انحرافی ست. البته من منظور کسانی که به "منع ساختارشکنی" دعوت می کنند را می فهمم آنها در حقیقت "ضرورت وجود ساختار" را متذکر می شوند ساختاری که هنوز وجود ندارد و حتی ضرورت وجودش انکار می شود. اما اگر بخواهیم این منع را به معنای صریح آن جدی بگیریم به این معناست که به "سپاه سالاری"کهن دوباره "آری" بگوییم. طرح کمیسیون ملی انتخابات جدیدترین تلاش برای تزئین کردن این سپاه سالاری زشت (این عجوزه هزار ساله) است و ظاهرا قرار هم نیست طرح "رفراندم"کروبی جدی گرفته شود طرحی که حداقلی از ساختار جمهوری را تامین می کند. ما به ساختارسازی نیاز داریم و طرح کروبی معطوف به این هدف است. مشکل طرح کروبی چیست؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل این طرح "کلیت ارگانیک" موجود یعنی "سپاه سالاری با چهره ای تقلبی از جمهوری" است که نام دهن پر کن"جمهوری اسلامی" را روی آن گذاشته اند و برای تحقق طرح کروبی باید این کلیت ارگانیک به عناصر تشکیل دهنده اش تجزیه شود. نظامیان و شبه نظامیان برای همیشه باید به پادگانهایشان بازگردند. البته این محال است و در عین حال ضروری(مجبور می شوند). مگر قرار نبود سپاهیان در سیاست دخالت نکنند؟ ولی مگر حاکمان امروز در نظام "مقدس" جمهوری اسلامی، "امام خمینی" را "جدی" می گیرد؟ از نظر حکومت " امام خمینی مرده است" و به قولی" خامنه ای خمینی دیگر است/ سلطنت اش ....". امروز امام خمینی واقعا زنده ، همین "آقا"ی قانون است که دستور"قانونی" قتل مردم "ساکت" را در نماز جمعه 29خرداد صادر کرد همین" آقا"یی که نقاب "جمهوریت" را از چهره این "سپاه سالاری" هولناک برداشت و آنان را که به "جمهوری اسلامی" آرری" گفته بودند با حقیقت انتخاب شان رویارو کرد. امروز ما به پیش از مشروطه بازگشته ایم به اولین خواسته مان پس از شکست از "روسیه". امروز پس از دویست سال مجددا باید از شعار "استقلال" شروع کنیم. دویست سال است شکست مدام می خوریم، چه باک. نیچه می گفت: "این بود زندگی ، پس یک بار دیگر". دوباره شروع می کنیم . با "مرگ بر روسیه" شروع کرده ایم وبه مشروطه رسیده ایم . این بارآگاهانه انتخاب می کنیم یک" آری درست و خردمندانه" خواهیم گفت نه "آری خرخرانه".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-4068986261015514823?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/4068986261015514823/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4068986261015514823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4068986261015514823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_28.html' title='درباره  &quot;ساختارشکنی&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3412376978987762679</id><published>2010-02-27T23:03:00.067+03:30</published><updated>2010-03-01T15:40:45.055+03:30</updated><title type='text'>تبار شناسی "سپاه سالاری"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;«اصلاح یک نظام اخلاقی فاسد و چارچوب اساسی و قوانین اش، بدون تغییر دادن دین،یعنی داشتن انقلابی بدون اصلاح، بلاهتی مدرن است» هگل&lt;br /&gt;تظاهرات "سکوت" میلیونی مردم پس از انتخابات مهندسی شده 22خرداد برای من یادآور«دو قرن سکوت» ایران پس از حمله عربان است که با خود، نظام "سپاه سالاری" را به ارمغان آوردند. مرحوم زرین کوب راوی این داستان اندوهبار، مقاومت ایرانیان را به بهترین شکلی تصویر کرده است. اگر چه استقلال ما سرنگون شد اما همین"استقلال سرنگون شده"(ناسیونالیسم) نقطه ای به راستی "عطف" در تاریخ ایران پس از حمله اعراب، پدید آورد که بازگشت&amp;nbsp;به ماقبل آن را ناممکن می کند. "انقلاب صفوی"&amp;nbsp;تنها براندازی« سپاه سالاری عربی» و تاسیس «سپاه سالاری ایرانی» نبود بلکه یک"اصلاح دینی" به خشن ترین شکل ممکن بود یعنی ایجاد یک شکاف خونین و ماندگار در اسلام و جدا کردن "تشیع" &amp;nbsp;از "امپراطوری سنی عثمانی" برای همیشه بود. این اصلاح دینی قابل مقایسه با اصلاح دینی "لوتر"در مسیحیت است. در واقع "علامه مجلسی" لوتر اسلام بود. نفی اول هگلی&amp;nbsp;در این "انقلاب" براندازی سپاه سالاری عربی و تاسیس سپاه سالاری ایرانی بود اما نفی دوم(نفی در نفی هگلی) در این انقلاب معطوف به دین بود. نفی اول یک نفی خیالی است یعنی در محدوده های امر خیالی عمل می کند و با تبعیت از «منطق استعاره» شکلی برای محتوای تازه پدید می آورد. این نفی ضرورتا خشن و خونین است. نفی اول از ایده راهنمای"استقلال سرنگون شده" تبعیت می کند&amp;nbsp; یعنی ناسیونالیستی ست.در دل این نفی بود که نفی دوم یعنی" اصلاح دین" اتفاق افتاد. نفی دوم "نفی نمادین" است و از منطق "مجاز مرسل" یا "مکمل ها" نزد دریدا تبعیت می کند. نفی دوم برای پرکردن" فقدان" پنهان شده توسط امر خیالی است. به هر شکل انقلاب صفوی پیروز شد و وضعیت جدیدی را برای همیشه در جهان اسلام پدید آورد که اولین اثرش در قضیه مشروطه نمایان شد. زمانی که فقهای اصیل در دفاع از مردم مشروطه خواه فتوا دادند و به پیروزی انقلاب مشروطه انجامید. اما پیش از آن "سپاه سالاری ایرانی" ضعف هایش&amp;nbsp; در مواجهه با "روسیه" عیان شده بود و متفکران ما را به&amp;nbsp;چاره اندیشی&amp;nbsp;واداشته بود. انقلاب مشروطه با خواسته«عدالت» از دل اصلاح ديني صفوي بيرون آمد. عدالت از "اصول دين"بود نه يك مفهوم "فقهي" و چون از "اصول دين" بود محتوايش متناسب با زمان تغيير كرد. اين گونه بود كه عدالت به "مشروطه كردن سلطنت" ترجمه شد اما حركت ارتجاعي "مشروعه خواهان"(فقه گرايان)، عدالت را فقهي كرد و آن را از اصول به فروع تنزل داد. مرتجعين مشروعه خواه پيروز شدند و "متمم"فقهي شان را به جاي "عدالت" به قانون اساسي ضميمه كردند. اينجا مشروطه خواهان "شكست" خوردند نه پس از آن. مشروطه خواهان با "مانع ذاتي" روبه رو شدند و چون نتوانستند بر آن غلبه كنند در حركتي كينه توزانه از فضل الله نوري "شهيد"درست كردند. بدترين كار ممكني كه ميشد كرد. ترجمه عدالت به مشروطيت مصداق نفي مطلق معطوف به خود هگلي بود كه راديكال بود اما به قول ‍ژيژك نه به قدر كافي. اين نفي خود را درون نفی مي گنجاند و خود را مشمول خود مي كند. اين نفي حقيقي در قضيه ترجمه، خوب پيش رفت اما نتوانست بر مانع ذاتي خودغلبه كند. مشروعه ، سايه مشروطه بود و سايه قدرتي ندارد. اين بود كه ارتجاع رضاخاني به راحتي كنارش زد. رضاخان با "سپاه سالاري ايراني" وارد صحنه شد و از آنجا كه سايه سايه بود "ماندگاري" نداشت و به "سپاه سالاري وابسته" بدل شد. از آن پس "استقلال"، رهبر حركت هاي رهايي بخش شد. از حركت "ملي" مصدق تا حركت"اسلامي" خميني. انقلاب&amp;nbsp; 57 يك انقلاب استقلال طلبانه بود. الباقي" ايدئولوژي" ست.&amp;nbsp; به هر شكل انقلاب پيروز شد و "سپاه سالاري فراملي" به جاي استقلال ،شكل گرفت. دوباره اشتباه كرديم. مشكل، نفس سپاه سالاري ست مستقل از عربي بودن يا ايراني بودن يا چند مليتي بودن. اين بود كه دوم خرداد اتفاق افتاد. اگر مشروعه، فقهي كردن عدالت بود ، ولايت فقيه " فقهي كردن توحيد " بود به ويژه با قرائت مشركانه مصباح يزدي. 2خرداد كه واكنشي به اين قضيه بود از صدقه سر كينه توزي هاي هاشمي رفسنجاني شكست خورد و سپاه سالاري عربي احمدي نژادي به ميدان آمد. واكنش به اين ارتجاع ، رخداد جنبش سبز بود يعني توحيد ايراني( حسيني) در برابر توحيد عربي(به بيان شيعي توحيد اموي-عباسي). الله اكبر به ميدان آمد تا اين "توحيد فقهي شده"(فقه مساوي عربيت&amp;nbsp; است) را به چالش بكشد. اگر اين مبارزه (توحيد در مقام اصول در برابر توحيد در مقام فروع) شكست بخورد و باقيمانده خدا(بقيه الله) از ميان برود بايد به فكر حركتي لائيك وسراپا عاري از دين باشيم.&lt;br /&gt;اما در نهايت مساله ما" سپاه سالاري"است نه دين يا بي ديني. صورت مساله اين است: زور يا رضايت مردم؟ سپاه سالاري يا مردم سالاري؟. نبايد تزئين زور با چهره اي تقلبي از "جمهوريت" يا "اسلام" فريبمان دهد. زور زور است و نامشروع. زماني كه تقسيم ساده"زور/رضايت" را با صفاتي همچون اسلامي يا دموكراتيك مجددا تقسيم كرديم زور ر تجويز كرده ايم. نفي ناسيوناليستي سپاه سالاري كافي نيست ما به نفي مستقل آن نياز داريم فارغ از عربيت يا ايرانيت يا چند مليتي بودن اش.&lt;br /&gt;امروز دو نوع ایرانیت قابل تصور است: ایرانیت مبتنی بر ناسیونالیسم ودیگری ایرانیت مبتنی بر "استقلال". ما استقلال سرنگون شده نمی خواهیم. ما سبزهای مستقل ، روی مفهوم&amp;nbsp;دوم ایرانیت&amp;nbsp;تاکید می کنیم. راه حل&amp;nbsp;معضل، نفی مستقل معطوف به نفس"سپاه سالاری" به عنوان هسته اصلی فساد حاکم و استبداد&amp;nbsp;است نه دنبال کردن ناسیونالیسم کور. سپاه سالاری، درد هزار ساله مردم ستم کشیده ایران است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3412376978987762679?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3412376978987762679/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3412376978987762679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3412376978987762679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_27.html' title='تبار شناسی &quot;سپاه سالاری&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-4369979337877251728</id><published>2010-02-23T16:13:00.000+03:30</published><updated>2010-02-23T16:13:51.675+03:30</updated><title type='text'>میکروجمهوری ها و جمهوری عام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;جنبش مستقل جمهوری گری فمنیستی و آزادی خواه سبز، چه رهاورد و«عطیه»ای برای صنف ها و جنس ها دارد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ به این پرسش ممکن نیست مگر با حل "معضل" ستیز طبقاتی و ستیز جنسیتی. اما پیش از آن کمی از فلسفه این نامگذاری "بلند" سخن بگوییم. ایده های استقلال،آزادی و جمهوری گری پیش از هرچیز ایده هایی برای "مداخله شهروندی"است و به طور غیر مستقیم به دولت و حکومت داری مربوط می شوند. استقلال یک جنبش یعنی عمل کردن آن بیرون از قلمرو سرمایه داری و بلکه معلق کردن اضلاع آن. چهار ضلع سرمایه داری عبارتند از : بازار زور(دولت)،بازار زر( اقتصاد افسار گسیخته و به اصطلاح "آزاد")،بازار تزویر(انواع ایدئولوژی های الهی و لائیک)و بازار "زیور"(مهمترین ضلع آن). این نیچه بود که پیش از همه از "تزئینی بودن زن"در نظام سرمایه داری پرده برداشت. دربرابر این چهار ضلع ، یک جنبش رهایی بخش باید چهار ویژگی داشته باشد که به زعم من جنبش سبز آنها را دارد. جنبش سبز مصلح(بر وزن مسلح)و سبزاست این "زور"را تعلیق می کند. جنبش سبز از آزادی "انسان به طور مطلق" سخن می گوید و بنابراین باید "آزادی سرمایه"( بازار زر) را معلق کند.این جنبش از منش و روش"جمهوری گری" تبعیت می کند این ایدئولوژی ها(تزویر) را معلق می کند. در برابر "زیور" از استقلال سخن می گوید(استقلال صنف ها و جنس ها). در نظام سرمایه داری "زن" زیور مرد است و "صنف" زیور طبقه و هیچ کدام "برای خود" نیستند. تاج سرمایه داری،"زیور"است اما در یک جنبش مستقل ، این "جمهوری گری"است که حرف اول و آخر را می زند. جمهوری گری نقطه تلاقی حقیقت و عدالت است. "شهود عام" به عنوان روش برتر و بی واسطه شناسایی، تنها راه "به هنگامی نظر و عمل" است عملی که نام آن"تعدیل سرمایه داری"است. تعدیل سرمایه داری یعنی تحمیل "عدالت" به سرمایه داری. تعدیل سرمایه داری یعنی ضمیمه کردن "ماتریس برابری " به "ماتریس سرمایه داری" و قطری کردن ماتریس به دست آمده. تعدیل سرمایه داری یعنی" خط زدن "سرمایه داری(نه براندازی و تراشیدن بدیلی برای آن و نه هیچ چیز دیگر). در جمهوری گری می توان گفت: امر حقیقی،امر خیر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری، توده بی شکل نیست بلکه یک پازل است که در آن هرقطعه با قطعه دیگر در آشتی ست. در سرمایه داری "مقابله"و ستیز طبقاتی و جنسیتی اجازه نمی دهد اصناف و جنس ها "در کنار هم" بنشینند. ستیز سکسی-طبقاتی(بدون شک این نخست گفتار روانکاوی بود که نوعی وحدت و همبستگی بین ستیز طبقاتی و ستیز جنسی را کشف کرد و مشخصا ژاک لاکان). سرمایه داری،حرکت از «صنف ها و جنس ها» به «طبقات و مردان» است که حاصل آن تبدیل صنف به زینت طبقه و زن به زینت "خانه" مرد است (این خود" اگزستالینیسم" است) که در نهایت به زینتی کردن "جمهوری" ها انجامید(نتیجه هر دو پروژه هیتلر و استالین). طبقات و مردان ،" نمونه" ایده های ناقص ،تاریک و تبهگن اند. در عوض صنف ها و جنس ها ایده های ساده ،روشن و تام اند(اسپینوزا). جمهوری گری حرکت از آنتاگونیسم سکسی-طبقاتی به "صلح صنف ها و جنس ها"ست. در ستیز جنسی-طبقاتی، تفاوت ها واجد "بار منفی" تبعیض اند. دمیدن در تنور این ستیز برای از میان بردن این بار منفی به امید اینکه تغییرات کمی به تغییرات کیفی منجر شود داستان قرن بیستم بود.اما این برافروخته سازی فقط بستری برای رشد فاشیزم پدید آورد. وظیفه ما معلق کردن این بستر سازی و" اگزستالینیسم" برای برقراری صلح بین صنف ها و جنس هاست. منطق مارکسیستی قرن بیستمی دیگر جواب نمی دهد(شاید هم هیچ وقت جواب نمی داد) اما آیا این به معنای پایان حرکت های صنفی و فمنیستی است؟ تا آنجا که به حرکت های معطوف به "اخاذی" یا حتی برقرای"تبعیض مثبت" مربوط می شود باید مرگ این حرکت ها را اعلام کرد. امروز حرکتی پذیرفتنی است که معطوف به"کسر" بار منفی "تبعیض" از تفاوت ها و بنابراین برقراری "صلح هویت ها" باشد. امروز می توان از «حرکت های صنفی و هویتی سبز» وبالاتر از آن «حرکت فمنیستی سبز»سخن گفت که بدون هم ممکن نیستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کشور ما یک"به هم ریختگی صنفی"عجیب و غریب اتفاق افتاده است که هیچ ربطی به آنچه ژیژک"حق نامتناهی ذهنیت" می نامد ندارد بلکه فقط نشان "تبعیض"است. در اینجا معلم کرایه کشی می کند(اگر دیگر بتواند)،راننده عملگی می کند،بنا مغازه داری می کند،مدرس بازاریابی می کند،وکیل نت ورکری می کند(در شرکت های چند ملیتی کوست نت و مانند آن)و الخ. این به هم ریختگی فقط به دلیل تبعیض پیشینی و پسینی ست. کسی که سالها وقت گذاشته و پتانسیلی متناسب با یک صنف کسب کرده است نمی تواند در صنف خودش کار کند یا در آمد کافی داشته باشد بنابراین تبدیل به یک "سوژه اسکیزوفرن بازارگرد و احیانا بازاریاب "می شود که فقط در کار انتشار جنون است و نه هرگز رهایی. اگر این بارمنفی تبعیض نباشد هیچ کسی "مجبور" نیست جایگاه صنفی اش(کار-خانه اش)را ترک کند. این "اجبار بیرونی و عینی" نمی گذارد من در جایگاه صنفی خودم"باشم"(باشیدن به مثابه کار کردن). در این مملکت صنف ما را هم دزدیده اند. صنف یک جمهوری در مقیاس کوچک است(باید باشد). این میکروجمهوری ها قطعات پازل جمهوری عام اند. "جمهوری عام" کنار هم نشستن صلح آمیزصنف ها و جنس هاست. نه صنف قابل تقلیل به جنس است و نه جنس قابل تقلیل به صنف . صنف و جنس دو محور مختصات یک پازل اند به نام "جمهوری عام". بنابراین میکرو جمهوری ها هم باید این دو ضلع را داشته باشند و گرنه با "انسان تک ساحتی"(دجال) سرو کار خواهیم داشت. صنف باید نسبت به جنس بی تفاوت باشد و بالعکس. نیچه می گفت حتی در شیرین ترین زنها هم تلخی هست. این تلخی، شان انسانی زن را نشان می دهد و او را از یک عروسک کوکی تحریک جنسی، متمایز می کند. این تلخی قابل احترام است وباید آنرا پاس بداریم. زمانی که زن را "زیور" سفره جنسی" مرد" بخواهیم ، صنف هم به زیور سفره طبقاتی تبدیل می شود(باید این سفره جنسی-طبقاتی را برچید). مرد هم مستقل نیست.آنچه مرد دارد یک "استقلال سرنگون شده" است. مرد هم "برای خود" نیست. مرد هم به نوعی زن دولت است. رهایی از ستیز جنسی-طبقاتی ممکن نیست مگر با برای- خود شدن صنف ها و جنس ها در قالب میکرو جمهوری هایی که سلول های آینده یک "جمهوری عام"اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-4369979337877251728?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/4369979337877251728/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4369979337877251728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4369979337877251728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title='میکروجمهوری ها و جمهوری عام'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8242866039459211879</id><published>2010-02-16T19:09:00.001+03:30</published><updated>2010-02-16T19:13:19.026+03:30</updated><title type='text'>«جامعه باز» یا «بازکردن فضای جامعه»؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پوپر مثل همه فلاسفه "بیمار"قرن بیستم(دریدا را استثنا می کنم) اسیر "دست" فاشیزم است. او "جامعه باز"ش را به "زمین خوردگان باورهای فاشیستی" هدیه می کند. این "هدیه" سربسه در کتاب «فقر تاریخی نگری» مثل یک تخم مرغ شانسی باز می شود و از توی آن(وبه عنوان نتیجه کل پروژه اش)&amp;nbsp;یک تفکیک تبهگن بیرون می آید: مهندسی آرمان گرا و مهندسی خرده گرا برای مدیریت جوامع. ترکیب اول توتولوژیک است و تفکیک دوم متناقض. مهندس کسی است که "ایده هایی"در سر داردو بر اساس آنها واقعیت را اندازه می گیرد و کارش با چشم پوشی از «عدم قطعیت های ناچیز"(تولرانس)از دانشمند علوم پایه متمایز می شود. پس مهندس اولا "وضعیت آرمانی"را می بیند ثانیا از"خرده ها"چشم پوشی می کند.کسی که "ایده ای تام و ساده"&amp;nbsp;نداشته باشد رمال است نه مهندس(البته حتما ایده ای دارد اما یک "ایده ناقص ومرکب و&amp;nbsp;سروته". از طرفی آنکه چشم اش به "خرده ها"ست مهندس نیست بلکه "خرده فروش"است.&lt;br /&gt;مهندس که با ایده های تام و روشن و متمایز سروقت واقعیت می رود گاه با اندازه های بزرگ کار می کند که در این صورت کارش"مهندسی اجتماعی کلان"است و گاه با "تکه های کوچک واقعیت"کار می کند که در این صورت کارش "مهندسی اجتماعی خرد"است. تفکیک تبهگن پوپر نه مهندسی اجتماعی&amp;nbsp;خرد است نه مهندسی اجتماعی&amp;nbsp;کلان، فقط یک فحش آبدار به "افلاطون"است. این خرده فروش بی "افق" و" آینده"&amp;nbsp;البته&amp;nbsp;در فلسفه&amp;nbsp;علم&amp;nbsp; مدعی است!&lt;br /&gt;مهندسی اجتماعی چگونه چیزی است؟ در یک تقسیم بندی مقدماتی "جدول ایده ها"را به دو دسته تقسیم میکنیم:جدول دیالکتیکی ایده ها(مرکب از ایده های ناقص و آشفته)وجدول غیر دیالکتیکی ایده ها(مرکب از ایده های تام و ساده و متمایز).در عمل مابا ترکیبی از این دو سرو کار داریم یعنی "جدول ایده ها"ماتریسی است مرکب از ایده های تام و ناقص. جدول ایده های تام معلومات ما هستند و&amp;nbsp;جدول ایده های ناقص مجهولات ما. هدف "غلبه بر دیالکتیک" است و "معضل" سرشتی دیالکتیکی دارد(دریدا، کتاب معضل ها). غلبه بر دیالکتیک یعنی "قطری کردن"این ماتریس (و نه پر کردن جدول) و دستیابی به پاسخ که "چشم انداز" نامیده می شود. روش علمی(ریاضیاتی) سلسله عملیاتی است که در ریاضیات&amp;nbsp; مدل سازی شده است(روش گاوس-جردن). این روش همان است که اسپینوزا روش استنتاجی یا"خرد"می نامد و معادل نوعی دیالکتیک منفی است. اما اسپینوزا روش برتر شناسایی را شهود یا "فهم"&amp;nbsp;می داند و این شهود هیچ ربطی به عرفان تخصصی-محفلی ندارد بلکه بک روش شناسایی&amp;nbsp;است که در "عرف"عمل می کند. عامه مردم به روش شهودی معضل را حل می کنند. فلسفه اولی ،این"فلسفه عمومی"است که روش درست شناسایی اش،" شهود عام" است نه آن لاطائلات هستی شناختی با آن زبان ویژه. "فهم" اسپینوزایی (برترین قوه شناسایی) همان است که "مردم"با آن می فهمند. به این ترتیب است که می توان افلاطون را با دموکراسی آشتی داد. چنین فلسفه عمومی ای نمی تواند یک "سیستم"باشد مثلا سیستم دیالکتیکی"جامعه باز"که با خرده فروشی(مهندسی اجتماعی خرده گرا) کار میکند. سیستم ها با تخریب"فهم"مردم آنها را فاسد و تبهگن می کنند. بر خلاف تصور فوکو چیزی به اسم "سراسر بین" وجود ندارد بلکه آنچه اتفاق افتاده است از میان رفتن قدرت "سراپا بینی" مردم است. آنچه انسان را از ماشین (حیوان دیگر&amp;nbsp;مثالی غیر علمی است)متمایز می کند قدرت شهود چشم انداز در دل واقعیت است و گرنه روبات و کامپیوتر به قدرت شناسایی نوع اول قابل تجهیز است(کافی است به مقاله های تحقیق شده توسط سیستم های خبره و هوشمند نگاه کنید).آنچه ویژه انسان است همین&amp;nbsp;شهود و فهم اسپینوزایی ست.&lt;br /&gt;با قطری کردن جدول ایده ها به روش استنتاجی(روش علمی) معضل حل شده محسوب نمی شود چرا که زمانی معضل "عملا"حل شده است شناخت ، "به&amp;nbsp;هنگام" باشد. کنش سیاسی درست(حل کننده معضل)&amp;nbsp;به "شناسایی به هنگام" نیاز دارد و این شناخت به هنگام "شهود عام"است. عمل متناسب با روش علمی-استنتاجی ، از میان بردن دیالکتیک به طور کامل و خشکاندن زندگی ست(چیزی که نه مطلوب و نه ممکن است) اما در پراکسیس (به هنگامی نظر و عمل) آنچه اتفاق می افتد "غلبه بر دیالکتیک"است این مطلوب و ممکن است.&lt;br /&gt;شهود "چشم انداز عمومی" در دل واقعیت ،فاصله آن دو را عیان می کند و این"فاصله" شبب "نارضایتی عمومی" می شود. این نارضایتی خود را نشان می دهد(بحران). واکنش به نارضایتی عمومی دو چیز است: تغییر چشم انداز(سرکوب)، تغییر واقعیت اجتماعی. اصلاح گران قلابی در یک چشم بندی و همدستی پنهان با سرکوبگران "چشم انداز عمومی"را با واقعیت تطبیق می دهند و اما اصلاح گران واقعی به چشم انداز عمومی "خیانت" نمی کنند و واقعیت اجتماعی را تغییر می دهند. اما چگونه؟&lt;br /&gt;رابطه علت و معلول(نارضایتی عمومی و تغییر) از جنس ضرورت نامتعین است(اجتناب ناپذیری). آنچه&amp;nbsp; معلول را متعین می کند شبه-علت است. &amp;nbsp;شبه-علت ، عمومی و&amp;nbsp;پیش پا افتاده است یعنی هر چیزی می تواند باشد. اما وظیفه اش این است که ضرورت نامتعین را متعین کند و امر اجتناب ناپذیر را تحقق بخشد. شورش پناهندگان کوبایی در پایگاه گوانتانامو مثال بارزی از این روند تعین است. آنها به این دلیل&amp;nbsp; دست به شورش زدند که گروهی از پناهندگان آب پرتقالی با کیفیت پائین تر از گروه دیگر دریافت کرده بودند. این شبه علت غیر قابل تعیین، ضرورت نامتعین را تعین بخشید و قیامی خشن را رقم زد. تغییر واقعیت اجتناب ناپذیر است حتی اگر هر شبه-علت پیش پاافتاده ای را از جلوی پای حاکم "جمع" کنیم(فرعون هم همه کودکان متولد یک سال را از دم تیغ گذراند اما گرفتار پیش پا افتاده ترین شان شد). تغییر واقعی عبارت است از"تطبیق واقعیت اجتماعی با چشم انداز عمومی". اما چشم انداز عمومی چیست؟&lt;br /&gt;غالبا چشم انداز عمومی با چشم انداز انقلابی اشتباه&amp;nbsp;می شود(به لطف سرکوبگری حاکم) اما واقعیت آن است که اینها تفاوت جدی دارند. پیش فرض ساده انگارانه چشم انداز انقلابی آن است که«ایدئولوژی وارونه حقیقت است» اما راست این است که اگر چه«ایدئولوژی، انعکاس حقیقیت است»(ژیژک) اما این" انعکاس در آینه دیگری تاریخی"(مضمون خرد بازتابی هگل یا وحدت ضدین دیالکتیکی) یک انعکاس ساده نیست چرا که دیگری یک آینه صاف و ساده و بی زنگار نیست و حقیقت در آن دچار چنان پیچشی می شود که دیگر کاری از دست وارونه سازی هگلی هم ساخته نیست(ونیز روش علمی). پوپر چنان در برابر این "کلاف پیچیده ایدئولوژی" (حقیقت پیچیده نیست حقیقت ساده است)سردرگم و" درمانده" می شود که نسخه"احتیاط" می پیچد«تغییرات باید کوچک و برگشت پذیر باشد». آیا این مرد بی"افق" وآینده ، همین حالا «زمین خورده باورهای فاشیستی» نیست؟&amp;nbsp;البته ایشان خود را به شیوه کلاهبرداران حرفه ای بیرون می گنجاند(تفسیر زیبای ژیژک از این منطق شیادانه«من را هم بیرون بگنجانید» در کتاب سوژه حساس ملااحظه بفرمائید-کتاب رخداد ویژه این فیلسوف: ترجمه مراد فرهادپور، "امید مهرگان" ودیگران). پوپر هم مثل همه فاشیست ها از دشمن برحذر می دارد(جامعه باز و "دشمنان"آن).&lt;br /&gt;ساده انگاران اما از انقلاب&amp;nbsp;سخن می گویند با تمام ابهام معنایی(در واقع ایدئولوژیک)&amp;nbsp;آن.آنچه در&amp;nbsp;اندیشه انقلاب مورد مذمت است نه "خشونت" بلکه این تصور کاذب است که با وارونه سازی(سرنگونی)ایدئولوژی&amp;nbsp;، به آگاهی درست می رسیم. بنابراین من نه از "چشم انداز انقلابی" بلکه از "چشم انداز عمومی" سخن می گویم. این چشم انداز در واقع همان"حقیقت اجماعی" هابرماس است. حقیقت اجماعی و چشم انداز عمومی جامعه ما چیست؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;این&amp;nbsp; سه "مفهوم عمومی" کلیات چشم انداز عمومی جامعه ما را تشکیل می دهد1-استقلال،که مبدا تولد ایرانی تازه است(شعار مرگ بر روسیه اشاره به این خاستگاه تاریخی دارد)2-آزادی، که خاطره مشروطه است 3-جمهوری که با انقلاب 57&amp;nbsp; جایگزین سلطنت(لااقل در سطح چشم انداز عمومی) شد. بدون این چشم انداز کلی قطعا در تاریکی راه می رویم. کسانی که این سه اصل را رد می کنند هموطن و "شهروند" ایرانی نمی دانم بلکه با او به عنوان یک&amp;nbsp;"خائن"&amp;nbsp;برخورد خواهم کرد البته اگر اصرار بر ایرانی بودن داشته باشد. من ریشه هایم را در این سه رخداد عظیم می جویم وتا واقعیت اجتماعی مطابق این چشم انداز تغییر نکند تلاش خواهم کرد و" باور" دارم این تغییر "اجتناب ناپذیر" است.حال هرچقدر ایرانیان فراری(من اصطلاح خارج نشین یا مهاجر را نمی پسندم و&amp;nbsp;چون&amp;nbsp;آنها از حل معضل "فرار" کرده اند و فرارشان را مدام نسخه پیچی می کنند) پیش پایمان&amp;nbsp;سنگ اندازی کنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8242866039459211879?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8242866039459211879/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8242866039459211879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8242866039459211879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_16.html' title='«جامعه باز» یا «بازکردن فضای جامعه»؟'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2387434844313499570</id><published>2010-02-14T22:04:00.000+03:30</published><updated>2010-02-14T22:04:41.256+03:30</updated><title type='text'>آزادی بشری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ناسیونالیسم، استقلال سرنگون شده است. به عبارتی زمانی که ایده استقلال وارونه شود تبدیل به ناسیونالیسم می شود. استقلال، برای-خود-بودن است. وارونه این ایده این است: خود-برای-دیگری بودن. به این ترتیب با سرنگون شدن ایده"ساده" استقلال به ایده ای"مرکب" دست می یابیم. خود ، در" برای-خود بودن" ،خود واقعی ست اما در عبارت دوم در واقع بخش کنده شده از خود واقعی ست یعنی "خود خیالی" ، همان که لاکان "دیگری کوچک" می نامد. "دیگری" در عبارت وارونه شده سمبلیک است: دیگری نمادین یا ارباب-د ال (شاه،پریزیدنت،امپراتورو...). خود خیالی با خودی-نمایی همدستی اش با دیگری را پنهان می کند تا تمام خود واقعی را از آن دیگری کند و به دروغ به جای آن می نشیند. به این ترتیب رابطه ارباب-بردگی "درونی"می شود و وجدان معذب شکل می گیرد. اما نکته اساسی این است که برخلاف تصور ساده هگل این اتفاق برای"گروه" می افتد و نه برای"شخص" یعنی بیان هگل سمبلیک است. ستیز بین دو گروه "دوست" و "دشمن" اتفاق می افتد. به قول نیچه«آیا خدایی جز این است که خدایان باشند نه یک خدا!» که عکس آن نیز درست است«آیا بردگی جز این است که بردگان باشند نه یک برده!». بنابراین در آغاز استقلال ، استقلال جمع است نه استقلال شخص. زمانی که" استقلال یک گروه" سرنگون شود ناسیونالیسم شکل می گیرد. بنابراین ناسیونالیسم، بردگی درونی شده است.بی جهت نیست همه دیکتاتورها، ناسیونالیسم را به برنامه سیاسی شان"اضافه" می کنند از هیتلر گرفته(ناسیونال سوسیالیسم)تا استالین(سوسیالیسم در یک" کشور واحد"). بنابراین آنها که تصور می کنند"جمهوری ایرانی" که از "جمهوری اسلامی"مبهم تر است برای ما آزادی می آورد باید بیشتر فکر کنند."جمهوری ایرانی" می تواند هویت یک گروه باشد چنانکه "جمهوری اسلامی" نیز می تواند هویت یک گروه باشد اما شکل حکومت نباید "جمهوری ایرانی" باشد شکل حکومت باید"جمهوری"باشد بدون هیچ پسوندی و در این شکل و ظرف" ضروری" انواع محتواهای "حادثی" بر سر هژمونی به صورت مسالمت آمیز مبارزه کنند اما نباید ظرف و شکل حکومت را بشکنند. هویت هایی مثل "جمهوری ایرانی"،"جمهوری اسلامی"،"جمهوری سوسیالیستی"،جمهوری لیبرالیستی" و غیره باید بپذیرند که تنها در مقام مظروف و محتوای حادثی حق ایفای نقش دارند نه شکل حکومت. شکل حکومت باید"جمهوری"باشد بدن پسوند و گرنه جمهوری نیست حالا هر چقدر زور بزنیم. شکستن ظرف تحقق دیکتاتوری است. هیتلر هم اول قانون اساسی را تعلیق کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پذیرش تکثر هویت ها اگر چه رابطه درونی شده ارباب-بردگی را از بین نمی برد اما آن را "خنثی" می کند. بنابراین این عمل نه تنها وجهی از"عدالت" است بلکه سر آغاز" آزادی بشری" است. "محو" رابطه ارباب-بردگی فقط برای حیوان قابل تصور است و دیوانه. اما در ساحت خرد، آزادی و رهایی یعنی "خنثی شدن"این رابطه. این" آزادی بشری" ست. البته که این تنها اثر پذیرش تکثر هویت ها نیست. اثر مهم دیگر این کنش-تفکر پدید آمدن مفهومی از وطن است که "استقلال فردی" را با خود می آورد. وطن ،زوج خیالی-نمادین را با مفهوم هموطن و" شهروند" ، خنثی کرده و شخص را برای-خود یعنی "فرد" می کند. از آنجا که "فرد کلی است"، استقلال فردی،" استقلال عمومی" یعنی" استقلال کشور" است و نه استقلال یک گروه و هویت یا شخص( استقلال شخصی، مختص حیوان و دیوانه است). استقلال فرد و استقلال کشور همبسته هم اند و بدون یکی دیگری وجود ندارد. به این ترتیب ما این مفاهیم روشن و متمایز استقلال،آزادی و جمهوری را اراده کرده ایم یعنی به آنها"آری" گفته ایم و جز آن را "رد" می کنیم. اراده مورد نظر من، خواست و "میل" نیست بلکه "آری گویی" و "نه گویی"ست و تکرار این "آری" و" نه" در صورت پیش آمدن مجدد." اراده عمومی" فقط می تواند به معنای "رفراندم" باشد (رسمی یا غیر رسمی) بنابراین هر کنش سیاسی که به معنای رفراندم نباشد نمایانگر" اراده عمومی" نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2387434844313499570?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2387434844313499570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_2981.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2387434844313499570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2387434844313499570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_2981.html' title='آزادی بشری'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6861676814774862721</id><published>2010-02-14T12:13:00.001+03:30</published><updated>2010-02-14T12:15:35.973+03:30</updated><title type='text'>جداسازی هویت "جمهوری اسلامی" از  حکومت "جمهوری اسلامی"</title><content type='html'>از آغاز نهضت مشروطه تاکنون گروههای متکثری در فضای سیاسی ایران شکل گرفته اند که  بدون به رسمیت شناخته شدن هویت شان ،عدالت سیاسی ودموکراسی تحقق نیافته است و فقط یک" آرزو"ست و نه حتی "هدف". تمرکز من میان همه این گروهها با توجه به شرایط حاضر روی گروهی است که در شکاف مشروطه خواهی/مشروعه خواهی(جمهوری خواهی/اسلام خواهی)شکل گرفته اند و تا به رسمیت شناخته نشوند معضل سیاست ایران حل ناشده باقی خواهد  ماند. در زمان مشروطه این گروه خواهان"مشروطه مشروعه"بود وپس از انقلاب"جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه یک کلمه کم" بدون هیچ دوز و کلکی. این بخش بحران زای سیاست ایران در این صد و چند سال نه هرگز در مشروطه خواهان(جمهوری خواهان)حل شدند و نه سراسر در مشروعه خواهان(اسلام گرایان بنیادی) و حسابشان همچنان نامعین ماند.در زمان مشروطه با تصویب متمم قانون اساسی مشروطه جایگاه مرزی شان حک شد ولی حل نشد پس از انقلاب با گنجاندن"اصل ولایت فقیه" باز همین اتفاق افتاد و مساله شان همچنان حل ناشده باقی ماند.این اصل نه تنها تثبیت شان نکرد بلکه وجودشان را به مخاطره انداخت و بحران های پس از دوم  خرداد76 وحوادث پس از انتخابات امسال نشان داد که حذف شدنی نیست اگر چه از جذب اش نیز پرهیز می شود. حاکمیت می داند حذف آنها خودکشی است.حاکمیت پهلوی را همین گروه برانداخت و این خطر بیخ گوش حاکمیت کنونی است.حذف"جمهوری اسلامی خواهان" ، حذف جمهوری اسلامی ست. این گروه غیر قابل حذف است. &lt;br /&gt;"جمهوری اسلامی خواهان"  باید از طرف همه گروههای ایرانی  به رسمیت شناخته شوند اما چگونه؟&lt;br /&gt;کاملا غیر عملی است که شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد" را از این گروه بگیریم است. استراتژی مهندس موسوی یعنی "اجرای بدون تنازل قانون اساسی" نیز برگرفته از همین شعار است. "خط امامی"ها همزمان خواهان"جمهوری"و "اسلام"اند.این هویت صد ساله آنهاست."جمهوری اسلامی" همان کلیت انضمامی  آنها یا به تعبیر اسپینوزا"مفهوم عمومی" آنهاست که هویت این گروه را تعریف می کند. بی خود نباید خودمان را گول بزنیم با آنها باید همچون "هدف در خود" و نه "وسیله" رسیدن به دموکراسی احترام بگذاریم و همانگونه که هستند بپذیریمشان. من "خط امامی" می نامم آن گروهی را که همزمان خواهان"جمهوری" و "اسلام" است. این گروه امروز باید به همان شعارشان در اول انقلاب بازگردند  یعنی"جمهوری همچون شکل و اسلام همچون محتوای حکومت". این" شکل ضروری "و "محتوای حادث" آنست که اجازه می دهد شعار "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد"درست و امروزی تفسیر شود. نمی شود از "جمهوری اسلامی " به عنون شکل حکومت سخن گفت. امام به مردم قول داد شکل حکومت "جمهوری" باشد همانگونه که در تمام دنیا مرسوم است. این عهد نخستین انقلاب57 بود. نمی توان به بهانه محتوا،  شکل رانقض کرد. قرار نبود اسلام شکل حکومت باشد چنانکه اکنون، بی رودربایستی بگویم، اینگونه شده است. خط امامی ها باید به عهد نخستین شان در انقلاب57 بازگردند و اعلام کنند که نه شکل این حکومت "جمهوری"ست و اگر تشخیص می دهند که محتوایش اسلامی هم نیست آن را اعلام کنند تا همگان بدانند. خط امامی ها می توانند با جداکردن سرنوشت" اسلام "و "جمهوری" از حکومت فعلی هویت خود یعنی"جمهوری اسلامی"را نجات دهند."جمهوری اسلامی " همچون هویت شان و نه شکل حکومت. این دوره از حیات جنبش سبز را می توان دوره" جداسازی جمهوری اسلامی از جمهوری اسلامی" نامید. به این معنا شعار"جمهوری اسلامی آزاد باید گرد" معنا پیدا می کند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6861676814774862721?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6861676814774862721/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6861676814774862721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6861676814774862721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title='جداسازی هویت &quot;جمهوری اسلامی&quot; از  حکومت &quot;جمهوری اسلامی&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6445227246817474734</id><published>2010-02-11T21:43:00.003+03:30</published><updated>2010-02-11T21:49:31.486+03:30</updated><title type='text'>اراده به آزادي</title><content type='html'>اراده به آزادي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«فورمول من براي شادكامي: يك هدف،يك خط مستقيم،يك آري،يك نه» نيچه&lt;br /&gt;امروز به معني واقعي كلمه يك دوره از حيات جنبش سبز به پایان رسید:دوره اجراي بدون تنازل قانون اساسي. امروز درست مثل 22خرداد گرفتار يك تقلب گسترده شديم:امروز "شمار"مان را دزديدند. امروز ما به پايان يك خط رسيديم خطي كه در آن مي خواستيم "راي"مان را پس بگيريم.بايد خط تازه اي را شروع كنيم(شاید پس گرفتن شمارمان). بايد تصميم بگيريم."تصميم"به معناي واقعي آن يعني بدون اخذ"مجوز" از كسي. امروز دوره اجراي بدون تنازل قانون اساسي تمام شد چرا كه روشن شد"قانون اساسي واقعا موجود" همان ولايت مطلقه فقيه است. نبايد ما نگران اجراي بدون تنازل "قانون اساسي" باشيم،آنها خود بيشتر از مامراقب اجراي بدون تنازل آن اند. مگر امروز اين تن عريان و زشت "قانون اساسي واقعا موجود" نبود كه  پس از عقبگرد بسيجي ها در "خيابان"ها دوباره ديديم؟ چه بايد كرد؟&lt;br /&gt;اجازه بدهيد كمي فلسفه بافي كنيم.تفكيك اسپينوزايي"ايده هاي تام و ايده هاي ناقص" رابه ياد آريد.ايده هاي ناقص،اصولا آشفته و درهم برهم اند و عامل تبهگني و ايدئولوژي (آگاهي كاذب).ايده هاي ناقص تركيب ايده هاي تام وارونه شده است.ايده تبهگن" ناسيوناليسم"وارونه شده ايده تام"استقلال"است و تركيب آن با سوسياليسم پديد آورنده ايدئولوژي نازي ها.مگر ايده استالين(سوسياليسم در يك كشور واحد)چيزي جز ايده هيتلر است؟چنين تركيب هايي از ايده ها پديد آورنده "ديالكتيك"است.اين "اختلاط خون"و سنتز و ستيز ديالكتيكي تنها شيوه ممكن "جمع ايده ها" نيست.تركيب هاي صلح آميزي از ايده ها هم ممكن است. &lt;br /&gt;اگر نظريه"جهان ابدي ايده ها"ي افلاطوني را جدي بگيريم آنهم نه بر مبناي "آن جهاني گري" بلكه بر مبناي "صلح ايده هاي تام" (تنها صلح مي تواند جاودان باشد)آنگاه مي توانيم به امكان "تركيب صلح آميزايده ها" اميدوار باشيم.&lt;br /&gt;با مفهوم "جدول ايده ها"شروع مي كنيم.هر جدول ايده ها خود يك ايده است(تام يا ناقص)و مركب از عناصري كه خود ايده اند(تام يا ناقص).اگر بين ايده هاي تشكيل دهنده جدول ايده ها(عناصر) ستيز ديالكتيكي باشد با يك "جدول ديالكتيكي ايده ها" روياروئيم كه خود يك ايده ناقص است و عامل تبهگني. از اديپوس به اين طرف داستان زندگي بشر عبارت بوده از"پر كردن"جدول ديالكتيكي ايده ها" و حل معماي لاينحل چنين جداولي كه "ابوالهول"هاي نشستهبر دروازه شهرها براي ما طرح كرده اند. هركس كه موفق به حل اين جدول شود پاداش اش همان سرنوشت "مقدر" اديپوس است: كور كردن خود.&lt;br /&gt;اين "كور كردن خود" سمبليك است يعني ما همگي از قبل كور شده ايم(خطاي عمومي"نشاندن پيامد به جاي علت"). به عبارتي "جدول ايده ها" را توهم ما به "بافت" بدل كرده است. اولين گام براي "حل" هر جدول ايده اي زدودن "توهم" و ديدن جدول ايده ها "چنان كه هست" يعني همچون "جدول" و نه "بافته". پس از آن مي توانيم قطعات و عناصر آن را "تغيير" داد. كار ما خلق از عدم نيست كار ما "صورت نو"بخشيدن به ماده اي ازلي به نام "ايده هاي ابدي"است(ربط حادث و قديم).اين صورت نو يك جدول تازه از ايدهاست. آفرينش يك جدول تازه از ايده ها همان پراكسيس ناب(وحدت كنش و تفكر)است.جوهر اسپينوزايي جدولي غير ديالكتيكي از ايده هاست و حالت جدولي ديالكتيكي از ايده ها. به جاي ادامه ديالكتيك و افزودن يك متمم دريدايي و "سر كردن با يك نقصان تازه"بايد به جدول غير ديالكتيكي ايده ها انديشيد. در اين راه فورمول كلي اي نداريم نه وارونه سازي هگلي نه جابه جاگري دريدايي  ونه كسر بديويي.بايد تن به تجربه گري فعال داد. بايد به پيشواز"حدس"هي درست رفت و درست يعني غير ديالكتيكي. حدس درست جرقه زدن يك جدول غير ديالكتيكي از ايدهاست.&lt;br /&gt;حقيقت همبسته ايدهاست.حقيقت هايدگري همبسته ايده هاي ناقص است به همين دليل رخداد چنينحقيقتي برسازنده دولت فاشيستي است.اما رخداد حقيقت همبسته ايده هاي تام برسازنده دولت نيست بلكه عامل"قطعه قطعه بینی"آن است.&lt;br /&gt;اثر ايده هاي تام(اراده به معناي اسپينوزايي)دو چيز است:آري و نه. جدول ايده هاي غیر دیالکتیکی به ما این امکان را می دهد تا "بافته ایده های موجود" را"قطعه قطعه"ببینیم، به برخی آری بگوییم و برخی را رد کنیم. قطعات رد شده یا "زائد"ند که باید کسر شوند یا "اشتباهی" اند که باید سروته شوند. بدیهی است حذف یا وارونه سازی این قطعات با مقاومت "بدن حاکم"رویارو می شود بنابراین "مداخله طبیبانه عمومی" را می طلبد.&lt;br /&gt;جدول ایده های غیر دیالکتیکی مناسب وضعیت ما چیست؟ حدس من چها کلمه است:"استقلال،آزادی،جمهوری،جمهوری". اگر شما این جدول ایده ها را کامل و نامتناقض می بینید پس با این جدول ،قطعه قطعه بدن "قانون اساسی واقعا موجود" را بازبینی وجراحی کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6445227246817474734?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6445227246817474734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6445227246817474734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6445227246817474734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post_11.html' title='اراده به آزادي'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1258869380965467121</id><published>2010-02-08T16:29:00.003+03:30</published><updated>2010-02-09T13:17:15.500+03:30</updated><title type='text'>فلسفه 22بهمن</title><content type='html'>22 بهمن 88 چه ربطي به 22بهمن57دارد؟ براي فهم اين مهم در اين شرايط كريتيكال بيش از همه به بينش كلي باروخ اسپينوزا نياز داريم.در دفاع از اين انتخاب به نظريه"جوهر،حالت،صفت"و "ايده هاي تام و ايده هاي نابسنده" ايشان اشاره مي كنم. اما پيش از آن:&lt;br /&gt;امر واقعي به مثابه ماده المواد و هيولاي اولي هرگز نمي تواند بدون صورت تحقق ذاشته باشد(ماده و صورت فلسفي). امر واقعي ماده اي سيال و بي قرار است كه يا در تركيب با ايده هاي ناقص وجود دارد يا در تركيب با ايده اي تام و بسنده.&lt;br /&gt;ايده هاي ناقص را اسپينوزا مفهوم هاي كلي مي نامد. مفهوم كلي بيان كننده نوع است مانند اسب،آدمي، اسب. ايده هاي تام را مفهوم هاي كلي مي نامد مفهوم هايي كه همه آميان در آن مشترك اند و به راستي عمومي و كامل و پايه تفكرند. مثال اسپينوزا بعد و انديشه است و گرچه شباهت هايي با كلي انضمامي هگلي دارد اما بيشتر شبيه "كليت در حال شدن" كي ير كگارد است. ايده هاي نابسنده ايده هاي نادرست و آشفته اند و به گمان من ردپاي ايدئولوژي(به معني آگاهي كاذب) را بايد در همين ايده هاي ناقص جست. به هر حال تركيب امر واقعي با ايده هاي ناقص "حالت" را پديد مي آورد و تركيب آن با ايده هاي تام موجد جوهر است. اما داستان به اين سادگي هم نيست. در حقيقت ما هميشه با حركت از جوهر به حالت و برعكس از حالت به جوهر سروكار داريم كه از اولي قدرت دولتي و از دومي قدرت هاي جامعه محور پديد مي آيد.اينگونه به "كليت در حال شدن" نزديك مي شويم. "حركت از جوهر به حالت" معادل صفت"بعد" نزد اسپينوزاست و "حركت از شبكه حالات به جوهر" معادل صفت"انديشيدن" است. حركت اول ايدئولوژيك است يعني پديد آورنده آگاهي كاذب.چرا كه به لطف ايده هاي آشفته و درهم برهم رخ مي دهد. مي توان شعار هاي دولت ساز 22بهمن 57 را مصداق اين حركت دانست يعني حركت به سوي ايده هاي نابسنده و آشفته. شعار هاي برخي از گروههاي امروز نيز در اين رويكرد مشترك اند گروههايي كه طالب"جمهوري ناسيوناليستي"(جمهوري ايراني)و "جمهوري سوسياليستي" اند تجديد شعار" استقلال آزادي جمهوري اسلامي"نيز به همين دسته تعلق دارد يعني حركت "ايدئولوژيك "از جوهر به حالت. حركت "حقيقي" و روشن عكس اين حركت هاست حركت به سوي ايده هاي روشن و تام و و دور از تبهگني است. ايده تام موجد يقين است و معيار شناخت(به تعبير اسپينوزا). هيچ چيز روشن تر و يقيني تر از آن معيار حقيقت نيست«همچنانكه روشنايي هم خود را نمايان ميكند و هم تاريكي را ،حقيقت نيز هم قاعده و معيار خود است و هم معيار غلط و دروغ». چه ايده اي امروز مي تواند يك حركت حقيقي را در مقابل حركت هاي ايدئولوژيك رهبري كند؟ بي شك ايده-شعار محوري اين حركت نه "اجراي بدون تنازل قانون اساسي" است نه"جمهوري اسلامي نه يك كلمه زياد نه يك كلمه كم" بلكه چهار كلمه است:"استقلال،آزادي،جمهوري جمهوري" است. يك جمهوري راستين(جمهوري جمهوري) به همه مكاتب حقيقي فضاي رشد ميدهد: اسلام حقيقت،ماركسيسم حقيقي، ليبراليزم حقيقي و الخ. يك جمهوري بدون پسوند( نه سكولار نه لائيك نه دموكراتيك،نه اسلامي و نه هيچ چيز ديگر)مورد نياز است. تكرار واژه"جمهوري" دقيقا نفي هرگونه پسوند ايدئولوژيك است به همين دليل اين شعار يك ايده حقيقي و تام است و تحقق آن همان"پيروزي" است كه كسي در آن شكست نمي خورد. در مقابل ايده هاي ديگر آشفته و ناقص و عامل تبهگني مردم است.&lt;br /&gt;22بهمن امسال بايد تكرار 22 بهمن 57 در جهت مخالف باشد يعني به سوي ايده هاي روشن و حقيقي و تام باشد حركتي از حالت به جوهر كه نام آن "انديشيدن" است و ضد "بعد" و آفرينش مترسك هاي دازاين(آنجا-هستن). بديهي است حركتي كه اصل موضوعه اش "انديشيدن و تفكر"باشد بيشترين دوري را با خشونت دارد و خشونت تنها به عنوان امري زائد و غير ضروري و غيرقابل والايش مي تواند در روند آن حضور داشته باشد. اصل بر "نوازش" است نه "خشونت". پس پيش به سوي انديشه هاي روشن و حقيقي،  به قول اسپينوزا"آرامش در خدا بودن در عين دوري بي نهايت از خدا"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1258869380965467121?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1258869380965467121/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/22-57.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1258869380965467121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1258869380965467121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/22-57.html' title='فلسفه 22بهمن'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6156955231129047773</id><published>2010-02-03T22:37:00.000+03:30</published><updated>2010-02-03T22:37:47.551+03:30</updated><title type='text'>22 بهمن: روز بزرگ آزادی</title><content type='html'>پاسخ هرزه درایی های گارد تبهکار سلطنت مطلقه فقیه این شعر مولاناست:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی&lt;br /&gt;از"جنبش"او جنبش این پرده نبینی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای برگ پریشان شده از باد مخالف&lt;br /&gt;گرباد نبیبی،تو نبینی که چنینی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون&lt;br /&gt;کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"انکار" زمانی کارآمد و موثر است که "طرد" را همچون مکمل(supplement)در کنار خود داشته باشد. به عبارتی دو شکل تبهکاری دولت(تبهکاری متقلبانه و تبهکاری خشونت آمیز) هر کدام پس زمینه و پیش زمینه دیگری است. به قول محمد رضا نیکفر« هر کشتاری پیش-کشتاری دارد» وتقلب، پیش-کشتار یک کشتار است.هر گفتار متقلبانه ای هم پیش-گفتاری دارد و هرکشتاری پیش-گفتار تقلبی دیگر است.تقلب انتخاباتی پیش-گفتار کشتار 30خرداد و کشتار 30خرداد پیش-گفتار فرمان تعطیلی کهریزک. کشتار عاشورا پیش-گفتار تظاهرات تقلبی 9دی و تظاهرات تقلبی 9دی پیش-کشتار اعدام های اخیر و در راه...والخ. این زنجیره  در افزایی های تبهکارانه باید جایی پاره شود و تبهکاری خاتمه یابد. این پایان چگونه تحقق می یابد؟&lt;br /&gt;بدون تردید اگر دموکراسی معنایی داشته باشد این معنا مدیون آن لحظه ایست که مردم،" چشم در چشم" دیکتاتور می شوند و با سکوت یا فریادشان ، دیکتاتور "کر" را "لال" می کنند. یک وضعیت دموکراتیک وضعیتی است که این امکان در آن فراهم است و گرنه پارلمانتاریسم تحمیق گرانه است. &lt;br /&gt;این فرصت دموکراتیک را هیچ کسی به مردم هدیه نمی کند. این خود مردم اند که با زیرکی شان این فرصت را فراهم می کنند. مردم ما نشان داده اند که طی این هشت ماه به قدر کافی زیرک شده اند و می دانند چگونه فرصت "اعمال حاکمیت" خود و تحمیل "ارزش درستی" به  گزاره ای را فرهم کنند که می گوید : "مردم حاکم اند". اگر دموکراسی نمایندگی مشروعیتی داشته باشد استثنای مشروعیت بخش و برسازنده اش همین لحظه دموکراسی مطلق و بی میانجی است. اما برای تحقق حاکمیت مردم، زیرکی کافی نیست به غرور و تیزچنگی عقاب هم نیاز هست عقابی که بر فراز "میدان آزادی" پدیدار می شود.&lt;br /&gt;در سال 57 دیکتاتور فرار کرد اما امروز نمی گذاریم فرار کند. دزد نباید دربرود. زمانی ما پی "رای دزدیده شده" مان می گشتیم امروز "دزد رای مان" را پیدا کرده ایم. 22بهمن نه روز انقلاب است نه روز اصلاح و رفرم. 22 بهمن روز دموکراسی مطلق است روزی که  "باز آمدگان" جاودانه انقلاب 57 (بازآمدگان دیروز و امروز)"چشم در چشم" دیکتاتور کوتوله و دیکتاتور معظم می ایستند و در چشم بر هم زدنی "دزد قاتل" را در چنگ خویش خواهند داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6156955231129047773?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6156955231129047773/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6156955231129047773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6156955231129047773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/22.html' title='22 بهمن: روز بزرگ آزادی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2705679474181435431</id><published>2010-02-03T22:14:00.000+03:30</published><updated>2010-02-03T22:14:10.548+03:30</updated><title type='text'>مانیفست برای فلسفه سبز</title><content type='html'>بنا به تشخیص «اتاق فکر» جنبش سبز و«درس خارج»ایشان ،جنبش سبز حرکت اعتراضی چند جوان طبقه متوسط شهری است که در دراز مدت قرار است پروژه «حقوق مدنی و دموکراسی برای طبقه متوسط شهری»را به ارمغان آوردو هیچ نیازی به "گشودگی"نسبت به بقیه اقشار و طبقات جامعه نیست.ظاهرا ما "عمله"های این اطاق فکر باید فقط سرمان را پائین بیاندازیم و فلسفه بافی نکنیم بلکه مثل بچه آدم تجویزها و دستورالعمل های "آقایان"را اجرا کنیم. در مقابل وقاحت این "دموکراسی نا عادلانه و تنگ" معلوم است که موضع من چیست و کجا ایستاده ام. اگر اینگونه باشد که آقایان می فرمایند من کنار آمر کشتارهای 30تیر می ایستم،کنار شکنجه گر کهریزک، کنار ضارب ندا و سهراب و سید علی موسوی،ترک موتور سوار بسیجی، شانه به شانه حسین شریعت مداری و حسین "تائب" و دیگران. در برابر این تحمیق گری پارلمانتاریست باید به پای خدای ورشکسته و بدهکار رحیم مشائی افتاد و از این فتنه سبز توبه کرد.&lt;br /&gt;من ادامه این وضع را برنمی تابم. باید دست به انتخاب زد: یا این یا آن. باید یکبار برای همیشه از این "طبقه بازی" وقاحت آور اعلام برائت کرد و تکلیف خود را با آن روشن کرد. ما به فاکت ها کاری نداریم. ممکن است یک نفر هم از غیر طبقه متوسط شهری در این جنبش شرکت نداشته باشد اما آنچه مهم است "گشودگی به روی دیگر طبقات و هویت ها" ست. دموکراسی وحقوق مدنی قرار نیست تنها برای بعضی ازشهروندان این مملکت فراهم شود. اینکه این بار امانت بر دوش طبقه متوسط شهری گذاشته شده ناشی از ساختار نامتوازن "جمهوری معیوب اسلامی" است اما این دلیل بر آن نیست که معنایی بسته و فرصت طلبانه از "متحمل شدن بار امانت" پیش کشیده شود، بار "امانت"ای که متعلق به عموم طبقات است نه طبقه ویژه حامل اش. چنین مسئولیت عظیمی می طلبد که همه تئوری ها و اندیشه ها و مکاتب فکری از نو ابداع شوند. کار متفکران گذشته و معاصر هرگز جای "ابداع مجدد" را نمی گیرد.منهای ابداع مجدد با ایدئولوژی سروکار داریم. تفکر مساوی مسئولیت است و بالعکس(به فکر دیگری هستم پس هستم). تفکر-مسئولیت هرگز نمی تواند فرمان کثیف"منع تفکر"را تاب بیاورد. آیا هسته فاسد پدرسالاری،مردسالاری،تک مرکزی و...همین فرمان"منع تفکر " نیست؟ فرمانی که گلوی امر واقعی را می فشارد و تا خفه اش کند.&lt;br /&gt;محدودیت های "امر واقعی" تنها آنهایی نیست که دولت تحت عنوان "قانون" به "امر واقعی ما" تحمیل می کند بلکه از آن بیشتر و کارآمدتر،محدودیت های "خود"ساخته ایست که اساسا شخصی(با این توضیح که: من دیگری است)است و خلاصه آنها این است: تو جهان سومی هستی فکر نکن،تو زن هستی فکر نکن،تو دهاتی هستی فکر نکن و تو فقط "ترجمه"کن و جدیدا "تو فیلسوف هستی فکر نکن" والخ.&lt;br /&gt;پاسخ من به این فرامین پاد-موسائی این است که "امر واقعی" نه یک شکاف تهی و امر سلبی است(چنانکه ژیژک می گوید) و نه امر ناممکن است(چنانکه دریدائیان می گویند)بلکه امر واقعی اساسا ماده ای سیال،مذاب و بی قرار است یک "بازآمده سمج ابدی" که هر محدودیتی را که نشان "منع تفکر" بر خود داشته باشد در می نوردد و مغلوب و مقهور خود می کند حتی اگر به لطف آن محدودیت ،«خیال خانه» و «خانه خیال» مجللی برپا کرده (فانتزی بنیادین)و در آن به-سوی-مرگ-باشید.&lt;br /&gt; بی قراری امر واقعی، زمانی پایان می یابد که "بازآمده سمج"با حذف و طرد مجدد رویارو نشود(کتاب چهارم زرتشت نیچه یک سرگذشت ممکن این "بازآمده" است).این کار به آری گویی مطلق نیاز دارد راهی که در آن آدمی همانی که هست می شود. شاید امر ناممکن همین"آری گویی مطلق"باشد اما همین امرناممکن، امر اخلاقی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2705679474181435431?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2705679474181435431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2705679474181435431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2705679474181435431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='مانیفست برای فلسفه سبز'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3402467229600179509</id><published>2010-01-10T13:35:00.005+03:30</published><updated>2010-01-12T17:01:15.953+03:30</updated><title type='text'>حول و حوش بیانیه شماره 17</title><content type='html'>درباره راهکارهای پنج گانه بیانیه شماره 17 مهندس موسوی، تحلیل های متفاوتی صورت گرفته است. برخی آن را عقب نشینی دانسته اند و برخی دیگر آن را پیشروی و پشت سر گذاشتن موضوعی به نام محمود احمدی نژاد خواندند. اما تحلیل متفاوتی نیز می توان از آن ارائه داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اوایل قرن گذشته میلادی در کشور کانادا جشنی عمومی به نام  پاتلاچ(potlatch) متعلق به سرخپوستان آمریکای شمالی با تصویب یک قانون، ممنوع اعلام شد. این جشن که به افتخار وارث و برای تثبیت جایگاه تازه او برگزار می شد، مورد توجه انسان شناسان بسیاری واقع شده و نویسندگان بسیاری در مورد آن نوشته اند. در این جشن، وارث با بخشش اموال خود جایگاه اجتماعی تازه اش را تثبیت می کند. این جشن به نوعی باز توزیع جایگاه های اجتماعی است که بدون خون وخشم وخشونت اتفاق می افتد. آیا چنین چیزی برای جنبش سبز ممکن است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز در طول حیاتش نشان داده است که فاصله خود را با متافیزیک "حضور و غیاب" حفظ کرده است. این جنبش به نوعی نقد عملی "متافیزیک احتضار" بوده و از حضور در محضر مرگ بیزار. از آمده مطلق (دریدا) حرف نمی زنیم؛ بلکه از "بازآمده" سخن می گوییم؛ از غلبه بر مرگ. ما از نقد عملی"بیماری تا دم مرگ" سخن می گوییم. جنبش سبز هیچ خروسی به آسکولاپیوس طبیب بدهکار نیست (سقراط). جنبش سبز جنبندگی زندگی است؛ نه زندگی مبتذل "میرایان"، بلکه زندگی سرشار "بازآمدگان". جنبش سبز، حرکت "غلبه بر مرگ" است. برخلاف "آمده مطلق"دریدایی، بازآمده از منطق تکرار، تبعیت می کند؛ تکراری که امر نو را با خود می آورد. این تکرار، "نو و کهنه" را دوباره تقسیم می کند. بازآمده همیشه تازه است. تازه آن باشد که ماند جاودان (نسیم گیلانی). این جاودانگی حاصل منطق تکرار است نه فسیل شدگی. جنبش سبز "بازآمده" است. جنبش سبز "باز" آمده است. این عقاب در حال پرواز با ماری حلقه زده بر گردن؛ اما نه به هیات دشمن، بلکه چون یک دوست (نیچه) بر فلات ایران پیدا شده است. باید جشنی برایش تدارک دیده شود، جشنی به مناسبت جاودانگی اش. مگر هر جشن، آئین پاسداشت جاودانگی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی شک جشن عمومی "بازآمده" با جشن عمومی "بازمانده" (پاتلاچ) تفاوت هایی دارد. در فرهنگ سرخپوستان شمالی، فقر (بخشش مال) فخر محسوب می شد و جایگاه اجتماعی فرد با میزان دهش او تعیین می شد. فردوسی ما نیز از "فریدون فرخ"ی سخن می گوید که با داد و دهش به "نیکویی" می رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پاتلاچ این داد و دهش مختص اموال است. دریدا از "بخشایش"ی سخن می گوید که موضوع اش، گناهان کبیره است. آیا نمی توان از داد و دهشی سخن گفت که موضوع اش "قدرت" است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین خطاب زرتشت نیچه در انجیل اش با خورشیدی است که به هنگام افول زر به دریا می ریزد. زرتشت می خواهد از سرشاری و فرزانگی اش خورشید را بهره مند سازد. چرا "بازآمده" با وجود قدرت عظیم غلبه بر مرگ دست به داد و دهش نزند؟ در برابر مردم این حاکمیت نامشروع چه چیزی می تواند باشد جز مترسک سر شالیزار؟ این جنبش می تواند با این قدرت به هر هدفی که برای خود تعیین کند، برسد؛ٰ حال با خون و خشم و خشونت یا با شادی و رضایت همگانی حاصل از داد و دهش در هیات یک جشن عمومی. راه حل های پنج گانه مهندس موسوی به این راه دوم نزدیک اند. ایشان می خواهد با بخشش قوه مجریه به حاکمیت، جایگاه اجتماعی تازه جنبش را در عرصه عمومی تثبیت کند و این جایگاه تازه عبارتست از جامعه مدنی عاری از مداخله حاکمیت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهندس موسوی با این بیانیه می خواهد جاودانگی جنبش را بر عرصه عمومی حک و ثبت کند، با شادی و رضایت همگانی؛ بی خون و خشم و خشونت. اما اگر قرار است این باز توزیع جایگاه های اجتماعی بدون خشونت اتفاق بیفتد؛ پس چرا این مترسک های سر شالیزار ظرفیت این عطیه بلا استحقاق را ندارند و طوری وانمود می کنند که انگار طلبکارند؟ این کفران و ناسپاسی لعنت خدا را در پی دارد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3402467229600179509?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3402467229600179509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3402467229600179509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3402467229600179509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/17.html' title='حول و حوش بیانیه شماره 17'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-9124108167853318921</id><published>2010-01-08T13:14:00.004+03:30</published><updated>2010-01-08T14:34:22.867+03:30</updated><title type='text'>دوره سوم حیات جنبش سبز</title><content type='html'>تابعیت سوژه هرگز تابعیتی ساده نبوده است. این تابعیت دوگانه حاصل دو دسته از نیروهاست: نیروهای گریز از مرکز و نیروهای جاذب مرکز. نیروهای جاذب مرکز به "فرمان پدر" باز می گردند و نیروهای گریز از مرکز به نیروهایی بی تفاوت نسبت به این فرمان. برای این نیروها فرمان پدر نامفهوم است. همیشه فرد از خود می پرسد چرا "نه"؟ چرا نباید این کار را بکنم؟ &lt;br /&gt;برای این دو نیرو سه وضعیت پیش می آید:&lt;br /&gt;وضعیت اول که در پدر سالاری اتفاق می افتد هم جهت شدن این دو نیرو رو به مرکز است. در پدرسالاری نیروهای بی تفاوت به مرکز به دست پدر نمادین می افتد و در جهت تقویت نیروهای جاذب مرکز به کار می افتد. در این حالت سوژه به یک مارپیچ نزدیک شونده به مرکز می ماند و از آنجا که "مرکز مرکز نیست"(دریدا) این این تعویق حضور(سقوط در مغاک )را پایانی نیست. این مارپیچ وجود-به سوی-مرگ ، یک چهره از دو چهره رانه مرگ است.&lt;br /&gt;وضعیت دوم که عکس پدرسالاری است در "بی پدری" اتفاق می افتد. در بی پدری بازهم دونیروی تابع کننده سوژه هم جهت اند اما این "تقاوت" به شکلی منحرف به سمت دور از مرکز اتفاق می افتد. در این تقاوت فرمان منع پدر درحقیقت فرمان به تخطی است و ظاهرا مرکز زدایی رخ داده است ولی در واقع این گونه نیست ما با جابه جائی مرکز رویاروئیم.مرکز بیرونی شده است. این مرکز بیرونی در روانکاوی لاکان همان دیگری کوچک(ابژه aکوچک)است یک نمود محض(فقدان و غیاب).به این ترتیب مارپیچ وجود-به-سوی-مرگ این بار دور شونده از مرکز است اما به همین دلیل مرکز گراست وهرگز سایه مرکز از سرش دور نمی شود.مرکز مرگ است. پدرسالاری و بی پدری  به عنوان دو چهره از "سلطه مرکز" چمبره ای را تشکیل می دهند که مرگ را همچون تقدیر بالای سر ما مستقر می کنند. این اتحاد ضدین دیالکتیکی، این امر متعالی-مستهجن نمی تواند وضعیت سوم را ناممکن کند.&lt;br /&gt;وضعیت سوم عبارتست از "غلبه بر مرگ" در مدار زندگی. در وضعیت سوم ما با تعلیق "حضور" و"غیاب" هردو سروکار داریم. و این به سب آن است که در این وضعیت منع پدر یک منع واقعی است و فاقد سویه ابرمن ای تخطی از قانون. در این مدل از سوژگانیت دو نیرو مختلف الجهت باقی می مانند یا به عبارت درست تر نیروی بی تفاوت به مرکز بی تفاوت به مرکز باقی می ماند که همین بی تفاوتی به مختلف الجهت بودن آن دو می انجامد. در این حالت سوژه دیگر نه یک مارپیچ وجود-به سوی-مرگ بلکه "مدار زندگی" است. پدر باید نقش منع نمادین اش را به عنوان یک"وظیفه مطلق" انجام دهد چه بر نیروی گریز از مرکز غالب باشد  چه مغلوب آن. نباید هیچ ملاحظه سودباورانه ای را به میان بیاورد. این جا جای محاسبه هزینه و فایده نیست. تنها شرط تعادل سوژه و حرکت مدار گونه آن، بی تفاوتی تراژیک دو نیرو به هم است و نابرابری  این دو نیرو باعث پدید آمدن مازاد نیرویی می شود که سوژه را به مداری بیضی شکل تبدیل می کند نه یک دایره خشک و خالی. بنابراین این نابرابری عادلانه است. این مازاد نیرو حیات بخش است. در وضعیت سوم من نه به مرکز نزدیک می شوم(حضور) نه از آن دور(فقدان) بلکه در فاصله از آن نه خیلی دور(ایمان) نه خیلی نزدیک(بت پرستی) در مدار زندگی سیر می کنم. این نه یک مدینه فاضله-فضله بلکه یک مدینه فاصله است.&lt;br /&gt;این مدار دقیقا معادل دوپاسه روانکاوی است: پاسه اول از ناخودآگاه انتقالی به ناخودآگاه واقعی و پاسه دوم از ناخودآگاه  واقعی  به ناخودآگاه انتقالی. این رفت و برگشت مداری را تشکیل می دهند که همان مدار"غلبه بر مرگ"یا مدار زندگی است. مازاد نیروهای مرکز گریز و جاذب مرکز به هم عامل غلبه بر مرگ و بیضی بودن این مدار است.&lt;br /&gt;اگر از این زاویه به بازنویسی تاریخ بپردازیم می توانیم با نگاهی ادواری که مبتنی بر "مدار زندگی جمعی"است تاریخ را دوباره بسازیم. هر دوره حاصل یک پیمایش این مدار است. به عنوان مثال و مهمترین مثال دوره اول حیات جنبش سبز از کودتای انتخاباتی تا روز قدس را دربر می گیرد و معادل یک پیمایش کامل مدار غلبه بر مرگ (مدار زندگی جمعی سبزها)است. دوره دوم از روز قدس تا 16 آذر و عاشورای 88 را در بر می گیرد. دوره اول را می توان دوره"اجرای بدون تنازل قانون اساسی" نامید. با اتفاقات رخ داده در عاشورا دیگر این نام مناسب دوره دوم نیست. دوره دوم را می توان دوره"راه حل های پنج گانه بیانیه 17میرحسین" نامید. کسی را یارای مقابله با قدرت "غلبه بر مرگ" جنبش سبز نیست. این جنبش در هر دوره ای بتی را می شکند بتی که صورت ظاهر مرگ است.هربار  می خواهند "حجاب"ای بر چهره اش بپوشانند و او این حجاب را پاره می کند."پری رو تاب مستوری ندارد". جنبش سبز بی خیال و سخره گر به راه سبزش ادامه می دهد و باید دید دوره سوم حیات اش با چه نامی مزین خواهد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-9124108167853318921?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/9124108167853318921/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/blog-post_08.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9124108167853318921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9124108167853318921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/blog-post_08.html' title='دوره سوم حیات جنبش سبز'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2619863638205695630</id><published>2010-01-07T11:12:00.003+03:30</published><updated>2010-01-12T16:56:58.703+03:30</updated><title type='text'>دیکتاتورهای آینده ایران</title><content type='html'>پرسش-شعار محوری جنبش سبز یعنی "رای من کجاست؟" به رساترین وجه ماهیت این جنبش را عیان می کند. این پرسش-شعار نه دیکتاتور بالفعل بلکه دیکتاتوری در تمامیت اش را مورد پرسش قرار می دهد واز این جهت دیکتاتورهای بالقوه را نیز مورد خطاب قرار می دهد. این امر ناشی از آنست که شعار محوری جنبش سبز نه یک شعار قدیمی مثل "مرگ بر دیکتاتور" بلکه از آن بیش یک پرسش است*. دقیقا به دلیل همین ماهیت پرسشگرانه  است که جنبش سبز متفاوت از جنبش های قدیمی و امری نو است.این جنبش دریافته است که شعارهای قدیمی "مرگ بر دیکتاتور" به نابودی دیکتاتور موجود می انجامد و نه لزوما نابودی نفس دیکتاتوری. نسل پرسشگر من دریافته است که تنها پرسش، دیکتاتوری را به زانو در می آورد و نه مرگ بر فلان دیکتاتور. تنها با رجوع به ماهیت پرسشگرانه این جنبش است که می توان دیکتاتورهای آینده را ضمیمه دیکتاتورهای کنونی کرد و دیکتاتوری را درتمامیت اش برانداخت. دیکتاتورهای آینده جنبش چه کسانی هستند؟&lt;br /&gt;بی شک پیروزی بر پیشانی جنبش سبز حک شده است. این جنبش مجبور است پیروز شود. اما این جبر و ضرورت درونی در ساحت بیرونی چگونه عمل می کند یا به عبارتی چگونه باید عمل کند تا به خودش و ضرورت درونی اش وفادار باشد؟ دو ساحت بیرونی داریم: ساحت ضرورت و ساحت امکان. جنبش سبز باید تا آنجا که میسر است در ساحت امکان (مسالمت جویانه)عمل کند و نه در ساحت ضرورت(خشونت). به عبارتی "خشونت باید به ساحت ضرورت و اجتناب ناپذیری محدود شود". خشونت آن امر غیر قابل والایش(sublation) یا به قول ژیژک ،میانجی محو شونده ایست که به هیچ وجه قابل توجیه و مشروعیت پذیر نیست. تنها زمانی به میان می آید که ما با والایش بی حدو حصر رویاروئیم و "دیگری" این والایش بی حد وحصر است. خشونت اساسا ضد مشروعیت است.مرگ یک انسان در دوقدمی آدم در یک تظاهرات به هیچ وجه قابل توجیه و والایش پذیر نیست. به خاطر هیچ چیز نیست. هیچ جوری نمی توان آنرا غسل تعمید داد. این مرگ فقط مشروعیت زداست نه مشروعیت بخش. این مرگ نمی تواند نظمی را در آینده مشروعیت ببخشد.این را تاریخ بارها ثابت کرده است. بنابراین جنبش سبز باید تا آنجا که ممکن است در زبان عمل کند نه در تاریخ. پیروزی جنبش در فراگیر شدن بلوغ یک ملت است(مهندس موسوی).بگذاریم خشونت تنها در همان ساحت مشروعیت زدایش عمل کند و کسی نباید مسئولیت اش را به عهده بگیرد. دیکتاتور کسی است که خشونت را مشروعیت می بخشد و به نام کسی یا چیزی به آن امر میکند. دیکتاتور کسی است که خشونت را والایش می بخشد و بنابراین هیچ راهی جز آن نمی شناسد و پیشنهاد نمی دهد. او فقط می خواهد جای دیکتاتور موجود را بگیرد. خشونت و دیکتاتوری و نا-تفکر  نامهای یک چیزند. تفکر-مسئولیت(به فکر دیگری هستم پس هستم)چگونه در مقابل این ناتفکر-بی مسئولیتی می ایستد؟ با پرسشگری. در مقابل دیکتاتورهای بالقوه نیز راه حل ما پرسشگری است. در قاموس یگانه راه حل خشن شمادیکتاتوررهای آینده، رای من کجاست؟ شما که بیرون گود ایستاده اید باید به پرسش سبزهایی که وسط گود قرار گرفته اند پاسخ دهید. شما که مترصد فرصت اید تا باتوم و اسلحه و گاز اشک آور  را از دیکتاتوری موجود تحویل بگیرید قبل از این "پست عوض کردن" باید پاسخ دهید که در این تنها راه حل شما، رای ما کو؟  صورتبندی دیکتاتوری این است: "تنها یک راه وجود دارد خشونت(راه حل دیکتاتور)". آیا در این یگانه راه حل شما جایی برای "رای من" هست؟ در مقابل اتحاد دیالکتیکی دیکتاتوری بالفعل داخلی و  دیکتاتوری بالقوه بیرونی باید پرسید آیا این شش ماه مبارزه نرم جنبش سبز دلیلی بربطلان عقیده دگماتیک و "پیشینی"(a priori) شما نیست؟ آیا این شش ماه مبارزه، تجربه صدها راه غیر خشن نبود؟آیا پیروزی ملت ،فقط عوض شدن پست دیکتاتورهاست؟ بیهوده نیست که دیکتاتورهای داخلی اینقدر تلاش می کنند پای همکاران خارج نشین خود را به میان بیاورند و از آنها مدد جویند. جنبش سبز می داند راه حل هایش اگر نه بی شمار لااقل بیش از یکی است و زمانی که دریچه "امکان" بسته شود راه حل ناگزیر را اعمال میکند بدون ستایش و والایش آن. خشونت نه تنها اکنون بلکه در صورت اعمال ناگزیر هم بی معناست و هرگز مشروعیت بخش نیست. به عبارتی  حتی پس از اعمال خشونت و کنار زدن دیکتاتورهای موجود نمی توان گفت "پیروز" شده ایم. خشونت مشروعیت زداست نه مشروعیت بخش. بنابراین باید در ساحت بی معنا و نا مشروع اش باقی بماند.این تفاوت ظریف ما سبزها با دیکتاتورهای بالقوه است که تنها در "ضدیت با دیکتاتورهای موجود" با ما شریک اند و نه ضدیت با "دیکتاتوری". اینها دشمنان آینده ما خواهند بود دشمنانی که ما انتخابشان نکرده ایم بلکه آنها ما را انتخاب کرده اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2619863638205695630?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2619863638205695630/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2619863638205695630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2619863638205695630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='دیکتاتورهای آینده ایران'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-5692942744889183817</id><published>2009-12-28T01:13:00.006+03:30</published><updated>2009-12-28T02:39:44.709+03:30</updated><title type='text'>تزهایی درباره عاشورا</title><content type='html'>1-امر مطلق، خون خداست که دررگهای انسان جاری می شود. ریختن این خون خودکشی است.&lt;br /&gt;2-درباره مرگ خدا سه روایت ذکر شده است: در روایت هگلی از مرگ خدا که ملهم از مرگ مسیح است خدا میمیرد اما پس از سه روز رستاخیز می کند.روایت دیگر از آن نیچه است که از مرگ فجیع خدا به دست زشت ترین انسان سخن می گوید یعنی واپسین انسان ها چرا که مرگ خدا مرگ مغزی انسان را در پی دارد. اما روایت سوم حاصل خوانشی مدرن از حادثه عاشوراست. اگر در روایت نیچه ای خدا به دلیل شاهد بودن کشته شده است(آیا کیفر شاهد جز مرگ است؟)در روایت عاشورایی، این نه خدا بلکه انسان نمونه است که شاهد است. او بر قتل خدا شهادت می دهد. حسین آمده بود تا از مرگ خدای محمد جلوگیری کند اما دیر شده بود و محتضر راهی جز مرگ ندارد. حسین، خون خدا را در رگهای انسان جاری کرد.در این روایت آنچه اهمیت دارد نه نام خدا و نه ایمان بلکه خون اوست که در رگهای انسان جاری شود تا از مرگ مغزی انسان جلوگیری کند. آئین جاودانه عاشورا،روایت این خون است.&lt;br /&gt;2-خون خدا چیست؟سورن کی یرکگور از «تعلیق دینی امر اخلاقی» برای توصیف ایمان استفاده می کند.اگر این گفته نیچه را که«تنها مسیحی همانی بود که بر دار شد» ضمیمه توصیف کی یر کگور کنیم باید اعتاف کرد که«ابراهیم خاسر است»(کیرکگور) حتی اگر علی رغم  یکی از روایتهای کی یر کگور از داستان قربانی،اسحاق(اسماعیل) ایمانش را از کف نداده باشد عاشورا یعنی ابراهیم خاسر است. این شکست کنش محال ایمان حرکتی دیگر را ضروری میکند که من آنرا«تعلیق اخلاقی امر دینی» می نامم.به زعم کی یر کگور،امر معلق شده از دست نمی رود بلکه حفظ می شود اما راست این است که نه تماما.بااین توصیف، امر حفظ شده در تعلیق اخلاقی امر دینی،خون خداست یعنی اخلاق مطلق.اگر پارادوکس ایمان این است که «فرد بالاتر از کلی است»پارادوکس اخلاق مطلق این است که« کلی بالاتر از فرد کلی است».فرد کلی باید قربانی شود تا کلی حفظ شود(البته نه تماما).کلی منهای فرد کلی ،امر مطلق است خون خداست که در رگهای انسان جاری شده است.امر مطلق را در مقام مقایسه با حرکت ترک نامتناهی(کی یر کگور)، می توان ترک مطلق نامید.حرکت ترک مطلق هنوز توسط کی یر کگور ناشناخته بود(او هنوز شکست حرکت ایمان را باور نکرده بود).شهسوار ترک مطلق،جان آزاده است.عاشورا الگوی ترک مطلق است:مرگ باعزت بهتر از زندگی با ذلت.&lt;br /&gt;4-عاشورا نیز مشابه «آغاز مجدد»کی یر کگور و «بازگشت جاودان»نیچه ای تابع منطق تکرار است:هر روزی عاشورا و هر خاکی کربلاست، همیشه امکان ترک مطلق هست. ترک نامتناهی در مقایسه با ترک مطلق مشابه نامتناهی بد و نامتناهی خوب است.ترک مطلق دلبستگی ها ترک نامتناهی واقعی است.&lt;br /&gt;5-برخلاف سوژه لویناسی که ریشه در «گشودگی نسبت به دیگری متعالی ،درک ناپذیر و تحویل ناپذیر»دارد سوژه اخلاق مطلق در گشورگی نسبت به مطلق دیگری »ریشه دارد.دیگری این سوزه نه دیگری نمادین ونه دیگری خیالی و نه حتی محذوفان از نظم نمادین است بلکه مطلق دیگری است هر که آماده ترک مطلق است.بنابراین این دیگری ممکن است از عرصه نمادین حذف نشده باشد با اینحال آماده بیرون زدن از نظام وجود باشد.معیار این دیگری اخلاق مطلق است نه منطق نمادین وضعیت.پس می تواند عنصر نرمال یا سینگولار وضعیت(بدیو) باشد&lt;br /&gt;6-کشته شدن فرد کلی، خون خدا را در رگ انسان جاری کرده است خونی که تا قیامت امر مطلق از حرکت باز نمی ایستد. من در این کشته شدن جز زیبایی نمی بینم زیبایی ای که قیامت امر مطلق را وعده می دهد قیامتی که «در راه» و در«راه»است،راه سبز امید:راهی که به روی مطلق دیگری گشوده است.&lt;br /&gt;7-تعلیق اخلاقی امر دینی، بازگشت به نظام مشرکانه اخلاق ماقبل دینی نیست بلکه کلمه خلاق توحید است.تنها این خون ، برادرانه و برابرانه است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-5692942744889183817?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/5692942744889183817/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5692942744889183817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5692942744889183817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html' title='تزهایی درباره عاشورا'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1429411143722647728</id><published>2009-12-13T15:05:00.014+03:30</published><updated>2009-12-13T16:43:53.386+03:30</updated><title type='text'>جمهوری درخیابان</title><content type='html'>دراین یادداشت با ذکر نقایص رهیافت پست مدرن ها درخصوص سیاست رهایی بخش ونیز رهیافت چپ نو تلاش می شود به ورای هردو جریان فکری رفت و راهی کامل تر را گشود.&lt;br /&gt;لاکان و دلوز&lt;br /&gt;چگونه می توان بین لاکان ووارثان فکری اش از یک طرف و دلوز وپسامدرن ها از طرف دیگر رابطه ای با معنا برقرار کرد؟مفهوم کلیدی پست مدرن ها "تفاوت" است و مفهوم کلیدی لاکانی ها "میل". چه رابطه ای بین میل و تفاوت وجود دارد؟در روانکاوی،امر واقعی  ابژه اضطراب است ونه میل. ابژه میل امرخیالی یا به عبارتی یک نمود ناب است که اگر چه به قول آگامبن با رها-از-بند-نگه داشته شدن مشمول قانون نمادین شده است. به اصطلاح امر خیالی توسط امر نمادین ساختاریافته است. بنابراین با تمام این احوالات ابژه میل همچنان امری افتراقی است اگرچه به شیوه ای کاملا پیچیده و پوشیده. نتیجه تئوری"ابژه افتراقی میل"چیست؟ اولین نتیجه این تئوری این است که پدید آوردن یک تفاوت تازه باعث تغییر در میل می شود. بنابراین سیاست تفاوت دلوز و وارثان فکری اش باسیاست میل ارتباط تنگاتنگی دارد.تغییرات کمی در تفاوت ها(تغییر در "شدت تفاوت")چه تغییری در میل پدید می آورد؟بی شک تغییر در شدت تفاوت ها باعث تغییراتی از قبیل تورم،سرسام و سرعت در میل می شود اما این امر کافی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چپ نو&lt;br /&gt;فیلسوفانی از قبیل بدیو،رانسیر،بالیبار و لاکلائو و... که به چپ نو معروف شده اند سیاست تفاوت را به مثابه ایدئولوژی سرمایه داری پسین رد می کنند و نوعی  از بازگشت به قبل از آلتوسر را در دستور کار قرار داده اند که با قرائتی سیاسی از مارکسیسم را در مقابل مارکسیسم اقتصاد محور ارتدکس پیش کشیده اند و هنوز به سیاست مبتنی بر زوج تقابلی (گیرم تفسیر تازه ای از زوج پرولتاریا/بورژوا)می اندیشند.اما هیچ ارتجاعی به ماقبل سیاست تفاوت از طرف اشباح مارکس پذیرفتنی نیست. با این همه نقد این دسته از فیلسوفان به سیاست تفاوت معتبر و ارزشمند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هگل: سنتزی ازپست مدرن ها و چپ نو&lt;br /&gt;دغدغه ارزشمند چپ نو تغییر کیفی است و تغییر در ماهیت کیف و میل بخش غایب سیاست تفاوت است. هرقدر تکثر زیاد باشد ارزش چندانی ندارد اگر به تغییر در ماهیت میل منجر نشود. اما برطرف کردن این نقطه ضعف دلوزبه لطف هگل میسر است:«تغییرات کمی در مرحله ای خاص به تغییرات کیفی منجر می شود» که ترجمه آن چنین است: «تغییر در شدت تفاوت در مرحله ای خاص به تغییر در کیف(میل) منجر می شود». دغدغه ارزشمند چپ نو تنها از معبر سیاست تفاوت است که محقق می شود و نه با ارتجاع به ماقبل سیاست تفاوت و تکثر.کثرت تاویل ها در مرحله ای خاص نحوه تاویل را تغییر می دهد.اما تغییر در میل به چه معناست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روسو در کنار رانسیر&lt;br /&gt;تغییر در کیف زمانی محقق می شود که رابطه"قانون و میل"متحول شود. اینگونه نیست که لذت همیشه کیف وقیح ابرمن باشد یعنی کیف حاصل از تخطی از قانون. به گمان من تفسیر سن پل و لاکان از" دیالکتیک قانون و میل " همه داستان نیست. اگر کیف عبارتست از لذت دردناک می توان لذتی را به تصور درآورد که از درد تخطی از قانون عاری است. زمانی که شدت تفاوت ها به مرحله ای خاص رسید میل به معنای لاکانی آن به" تهوع" تبدیل می شود تغییر در میل با گذر آن از تهوع اتفاق می افتد(نیچه به خوبی به مقوله تهوع پرداخته است).گذر میل از تهوع باعث تغییر در"بایدها و نبایدها" می انجامد.تهوع همانا بی اعتبارشدن اخلاقیات موجود است. اما انسان موجودی اساسا اخلاقی است. هسته هستی آدمی استعلای اخلاقی است.استعلای اخلاقی یعنی"باید باید". اگر تمام اخلاقیات موجود بی اعتبار شوند طبق این اصل آدمی مجموعه تازه ای از بایدها ونبایدها می آفریند.اینآن امر مطلق اخلاقی است. زمانی که اخلاقیات نو پدید آمد ضمانت اجرای آنها "الزامی درونی" خواهد بود.لذت حاصل از این اجرای این اخلاقیات تازه عاری از درد تخطی از قانون است. آنچه باعث لذت دردناک(ژوئیسانس) می شود الزام بیرونی است. برای کامل شدن این فرایند تمام قوانین باید از الزام درونی برخوردار شوند اما آنچه درعمل پیش می آید تحمیل قانون بیرونی به قانون درونی و به صطلاح بدوجدانی یا آگاهی ناشاد می شود. بدوجدانی تابع سازی اخلاقیات فردی توسط نظام اخلاقیات اجتماعی و عینی است. پدیدآمدن الزام درونی همان تغییر کیفی است که در میل باید رخ دهد.&lt;br /&gt;اما همیشه بین الزام درونی  و الزام بیرونی شکافی درکاراست او این شکاف خود را درهیات "اختلاف نظر"رانسیری نشان می دهد. رانسیر از اختلاف نظری سخن می گوید که ظاهرا تنها شکاف در عقل سلیم است و بعد اخلاقی ندارد اما راست اینست که ریشه این اختلاف نظر شکاف "اخلاق ذهنی / اخلاق عینی" است. برخلاف تصور لیوتار بازی های زبانی توصیفی و تجویزی دو جزیره قیاس ناپذیر نیستند بلکه رابطه آنها مبتنی بر تضاد است. به عبارت دیگر بعضی از بازی های زبانی توصیفی بعضی دیگر از بازی های زبانی تجویزی را بی اعتبار می کنند و بالعکس. البته هیچ گزاره توصیفی ای وجود ندارد که گزاره های تجویزی را مطلقا بی اعتبار کند و بالعکس(قابل توجه داستایوفسکی و نیچه). این ریشه آنتاگونیسم بنیادی جامعه است.بنابراین فضا-زمان(شرایط پیشینی تجربه)با اخلاقیات رابطه دوسویه دارد.بنابراین باید به" اختلاف نظر" رانسیری بعدی دیگر اضافه کرد و آن بعد اخلاقی است(اخلاق نه به معنای باید باید بلکه همان بایدها و نبایدهای معمول). اعلام این اختلاف نظر اخلاقی درخیابان و پدید آوردن اختلاف نظر رانسیری پیش شرط توافق اجتماعی است. در واقع عدم توافق اجتماعی شرط امکان(نا)پذیری قرارداد اجتماعی است. اختلاف نظر همزمان شرط امکان وعدم امکان توافقی اجتماعی است که در خیابان رخ می دهد. اما این توافق اجتماعی راجع به چه چیزی است؟این توافق راجع به تمام الزامات بیرونی است. به این توافق در ریشه ای ترین مورد یعنی "باید باید" نیازی نیست چرا که چنین توافقی اساسا هست. از طرفی در خصوص اخلاقیات فردی هم نیازی به توافق نیست باید برسر عدم توافق آنها توافق کرد. آنچه باید برسر آن توافق صورت گیرد اخلاقیات عینی و اجتماعی است یعنی همان حقوق وتکالیف شهروندی. قرارداد اجتماعی توافق بر سر«حقوق بشر و شهروند»است یعنی توافق بر اینکه اختلاف اخلاقیات فردی را دست نخورده بگذاریم(حقوق بشر)وعدم توافق برسر اخلاقیات اجتماعی را به توافق بدل کنیم(حقوق شهروندی). جایگاه واقعی حقوق بشر و شهروند نه یک اعلامیه جهانی است بلکه قرارداد اجتماعی ایست که به قانون اساسی و قوانین عادی حاصل از آن مشروعیت می بخشد مشروعیتی با حداقل تزلزل. اینگونه است که ما از دولت-ملت به جمهوری گذر می کنیم. دولت-ملت حکومت امر کلی است اما جمهوری مربوط به جمهور افراد است. فرد نقطه عطف امر کلی و امر جزئی است یعنی هم گسست و هم پیوست آن دو. به عبارتی فرد جامع این عبارت هگلی است که"فرد کلی است"واین عبارت کی یرکگور که"فرد بالاتر از کلی است". فرد برخلاف سیستم که ماشین بی مسئولیتی است عین مسئولیت است.&lt;br /&gt;اگر اعلام "عدم توافق اجتماعی" در خیابان(گنجاندن دو جهان در یک جهان-اختلاف نظر) قرارداد اجتماعی ای حاصل نشد چه باید کرد؟ بی شک همین وضعیت پیشاپیش حاوی برابری است.عدالت ادامه دادن این وضعیت برابری موجود است.عدالت ادامه دادن برابری است که هست. درغیاب توافق اجتماعی باید به این عدالت عمل کرد.اگر عدالت غیرممکن شود یعنی فضای گشوده شده بسته شود چه باید کرد؟ اگر عدالت غیرممکن شود باید به آزادی پناه برد: نه آزادی از(رهایی و آزادی منفی)نه آزادی برای(آزادی مثبت وخودکفایی) بلکه «آزادی در»عمل. " آزادی در" عبارتست از عمل گشودن فضای برابری. بدون این مفهوم از آزادی عدالت نه امری واقعی که یک فانتزی خیالی است. در هیچ حال نباید دست به خشونت کور زد خشونت کور معادل ناتفکر است. آزادی در وعدالت محتوای تفکر است و باید این تفکر را ادامه داد تا اینکه به راستی یک قرارداد اجتماعی با حداقل تزلزل یعنی یک جمهوری واقعی شکل بگیرد: یک جمهوری سبز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1429411143722647728?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1429411143722647728/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1429411143722647728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1429411143722647728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='جمهوری درخیابان'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-5747994607092861967</id><published>2009-12-03T14:45:00.014+03:30</published><updated>2009-12-19T15:46:18.412+03:30</updated><title type='text'>16آذر: جشن بزرگ و روز زیبای سبزها</title><content type='html'>مسیری که جنبش سبز از آغاز تقلب بزرگ انتخاباتی تا کنون پیموده است به دو دوره مهم تقسیم شده است: دوره تراژیک جنبش که معادل پاسه اول روانکاوانه(حرکت از ناخودآگاه انتقالی به نا خودآگاه واقعی)است از تقلب بزرگ آغاز شد وتا روز قدس ادامه داشت. روز قدس، پایان این دوره تراژیک و آغاز دوره کمیک جنبش بود دوره ای که تا همین حالا ادامه دارد. این دوره حرکت از ناخودآگاه واقعی به ناخودآگاه انتقالی است یعنی پاسه دوم روانکاوانه. این پاسه باید کامل شود و کامل شدن آن به دو معنا می تواند رخ دهد: یکی آفرینش یک نظم نمادین تماما نو و ابداعی و شیوه دوم در هیات قسمی "خنثی کردن"روبه پس. تعیین نقطه پایان پاسه دوم "مدار سبز"ی پدید می آورد و جنبش سبز را به "خودآئینی" کامل می رساند. پیروزی جنبش سبز یعنی تعیین این نقطه پایان. کامل شدن این"مدار سبز" یعنی ابدی شدن"انقلاب فرهنگی سبز*"ی که در این مدت رخ داده است اما هنوز"ابدی"نشده است. ابدی شدن این انقلاب فرهنگی در هیات تبدیل "مسیر سبز" به "مدار سبز" رخ خواهد داد به تعیین "ناخودآگاه انتقالی". ما در طول این مدت ، شکلی از" میل ورزیدن به میل" را تجربه کردیم وبه "نوعی یادگیری میل ورزیدن"(به قول فریدریک جیمسون)دست پیدا کردیم که آغاز یک فرایند یوتوپیایی است. این "انقلاب فرهنگی سبز" باید ابدی شود.«انقلاب آمده است که بماند» ونظم متعارف امورهرگز نباید احیاء شود. ابدی شدن این انقلاب فرهنگی واقعی به تبدیل شدن مسیر سبز به مدار سبز بستگی دارد به تعیین "ناخودآگاه انتقالی". این نقطه اتصال به ابدیت، آغاز میل ورزیدن تازه است. از این نقطه به بعد ما با "میل تازه ای"میل می ورزیم. روز اتصال به ابدیت، نه روز کمدی است ونه تراژدی بلکه روز"جشن"خواهد بود جشن ابدی شدن انقلاب فرهنگی سبز وآغاز یک زندگی تازه. مهندس موسوی به عنوان یکی از رهبران انقلابی فرزانه(هرکدام از سبزها یک رهبر انقلابی فرزانه است)پیشنهادی برای نقطه اتصال به ابدیت طرح کرده است:"اجرای بدون تنازل قانون اساسی". این پیشنهاد می تواند پایان بندی مناسبی برای "مدار سبز" باشد. نگرانی ها درخصوص بعضی از اصول قانون اساسی که مورد پسند اکثریت ما سبزها نیست بی مورد است. عبارت مهمی از شلینگ فیلسوف شهیر آلمانی موید ادعای من است:«همان اصلی که به واسطه تاثیر و نفوذش ما را محو و نابود می کند به واسطه عدم تاثیر و سترونی اش ما را سرپا نگه میدارد و به پیش می برد». اجرای بدون تنازل قانون اساسی، این اصول نامطلوب را خنثی و بی اثر میکند. اکنون زمان "خلق از عدم" نیست زمان تفسیر رادیکال است مثلا تفسیر این گفته امام خمینی«پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت تان آسیب نرسد»این است که این مردم و مملکت است که هدف و غایت فی نفسه است و هر چیز دیگر به خاطر آن است و نه بالعکس به بیان مهندس موسوی"مردم اصل نظام اند". با این پایان بندی پیشنهادی مهندس موسوی جنبش سبز در مدار سبز یک "هرمنوتیک رهایی بخش"قرار می گیرد و انقلاب فرهنگی سبز، ابدی میشود. 16 آذر باید 12 آذر(روز تصویب قانون اساسی)را به مثابه نگینی دربربگیرد اگر می خواهد ابدی شود. 16آذر روز جشن قرار گرفتن سبزها در مدار سبزهرمنوتیک رهایی بخشی خواهد بود که در آن همه چیز به نحو رادیکال تاویل و تفسیر مجدد خواهد شد: روز جشن" ابدی شدن جنبش"و آغاز یک "زندگی تازه". ما این روز را جشن میگیریم همه با هم. فقط کافی است نترسیم.چرا بترسیم ما"اجرای بدون تنازل قانون اساسی" را می خواهیم.&lt;br /&gt;*در واقع هسته این انقلاب فرهنگی ، انقلاب اخلاقی ای است که رخ داده است: جایگزین شدن راستی به جای دروغ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-5747994607092861967?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/5747994607092861967/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5747994607092861967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5747994607092861967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/12/16.html' title='16آذر: جشن بزرگ و روز زیبای سبزها'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-988786353240759907</id><published>2009-11-16T11:14:00.022+03:30</published><updated>2009-11-20T10:18:24.719+03:30</updated><title type='text'>اقتصاد سیاسی "وجود"</title><content type='html'>دولت نه ساختارصلب و استاتیک یک وضعیت وجود است نه فراساختار آن. دولت، بازار وجود است*(market of existanse). بازاری که در آن ،چیزی که شمرده می شود(count as one) عرضه (presentation) ودر صورت قبول و "تقاضا" دوباره عرضه(re-presentation) می شود. عرضه مجدد یک چیز در دولت/حالت وضعیت یعنی بازار وجود ، منوط به تقاضا و میل است. بنابراین دولت تنها آن چیزهایی را شامل می شود که عرضه مجدد(بازنمایی)می شوند یعنب تنها عرضه هایی که در ازای آنها تقاضایی باشد. بازار شامل مطلق اشیای عرضه شده نیست بلکه تنها آنهایی که عرضه مجدد می شوند را شامل می شود یعنی آنهایی که به ازای آنها "تقاضا"یی هست. قانون دولت قانون عرضه و تقاضا یا به عبارتی قانون میل است. در این بازار، هستی (being) شمرده و عرضه نمی شود(به عبارتی چیزی به اسم بازار هستی نداریم) بلکه زیرمجموعه های "مطلوب" آن یعنی وجود(existanse) عرضه مجدد می شود. به زعم بدیو قانون ،تصمیمی درباره وجود داشتن(to exist) یعنی عرضه است و در واقع قانون عرضه و تقاضا. چه چیزی عرضه میشود؟ آنچه تقاضا می شود. چه چیزی تقاضا می شود؟آنچه عرضه می شود. این دور باطل، قانون دلبخواهی ،خودسرانه وبی معنی (والبته غیر مهمل!) بازار است دست نامرئی میل، بازار را هدایت میکند.اگر هستی شناسی مساوی ریاضیات است یگانه دانش شناخت «وجود (existanse)از آن جهت که عرضه می شود»" اقتصاد سیاسی" است. عرضه همانا عرضه "وجود" همچون یک ابژه مبادله در دولت/حالت وضعیت یعنی بازار وجود است. اما عرضه وجود به چه کسی یا کسانی؟ پاسخ لاکان "دیگری بزرگ"است اما پاسخ نیچه چیز دیگری است"مگر خدایی جز این است که خدایان باشند نه یک خدا". به عبارتی ما نه با دیالکتیک ارباب و برده بلکه با دیالکتیک "اربابان و برده" سروکار داریم. در بازار وجود ،وجود به "بزرگان" عرضه می شود و بزرگان" ارزش مبادله" را تعیین می کنند و این به سبب "قدرت جمع" است. بزرگان به لطف این قدرت منتشردرجمع، "قیمت وجود" را تعیین می کنند و البته این نه "تصمیمی درباره وجود داشتن" بلکه بی تصمیمی جمع یا به عیارتی"میل" است. "قدرت جمع" سرمایه بزرگان است و این طلب، ضمیمه نامرئی ارزش مبادله است(ارزش مازاد) که فرد مدیون آن است.هر معامله ای در این بازار به انضمام یک معامله پنهان و زیرجلکی صورت میگیرد این معامله مازاد همانا"هیچ فروشی"است یعنی فروش یک نام تهی(عنصر مازاد مطابق فلسفه بدیو) با مازادی بی نام(عنصر سینگولار).این معامله مازاد وبی نام، عامل استثمار است.باید بررسی فیلولوژیک نیچه درباره ریشه لغوی گناه که به بدهی برمیگردد را جدی گرفت و آن را مبنای یک اقتصاد سیاسی تازه قرار داد. این دین و بدهی پرداخت می شود اما هرگز تصفیه نمی شود. دوباره باید پرداخت شود اما هیچ"تصفیه حسابی"در کار نیست.هر پرداخت آتش طلب را تیزتر میکند. این" استسقا"ی وجود است که هستی آدمی را ذره ذره استثمار میکند.این بدهی و استسقاء پایان نمی یابد مگر با پایان "میل". بنیامین میگفت" نه هدف یا مقصد بلکه پایان" ولی راست این است که "هدف واقعی پایان است (the end)".اما پایان میل چگونه میسرمیشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام مجموعه ها ساخت پذیرند. این تصمیمی است که به هنگام رخداد گرفته میشود. بنابراین تمام هستی(being) من نیز قابل عرضه در بازار وجود است این عرضه ،تقاضا و میل را متوقف میکند(درست مانند "دیالکتیک در سکون" بنیامینی. آیا دیالکتیک نهایتا همان منطق بازار نیست؟). خیانت(واژه مورد علاقه ژیژک)عرضه "تمام هستی خود" دربازار وجود است. آنچه در بازار وجود مبادله می شود تنها بخشی از هستی من است. آنکه عرضه میکند تنها عرضه نمی کند خود نیز تقاضا دارد این خود همان بخش دیگریست که میل می ورزد بخش بی نام هستی من (مازادی که ابرمن وقیح قانون نام دارد). از موضع ابرمن است که برای عرضه تقاضا داریم. عرضه این بخش ابرمنی در بازار میل را می کشد و بازار وجود را متوقف می کند.خیانت میل را میکشد. بدیلی برای از خود بیگانگی جز خودش نیست(زخم با همان نیزه ای بهبود می یابد که به آن زخم زده است).&lt;br /&gt;اما همه وضعیت های وجود دارای چنین دولت/حالتی نیست. تنها در وضعیت های "تاریخی" دولت/حالت وضعیت، بازار وجود است در وضعیت های طبیعی این گونه نیست. در یک وضعیت طبیعی دولت/حالت وضعیت(مجموعه توانی) مجموعه تمام زیرمجموعه های وضعیت است اما در یک وضعیت تاریخی دولت تنها شامل زیرمجموعه های "مطلوب" وضعیت است آنهایی که مطابق"میل"بزرگان است. البته این به معنای تلاش ارتجاعی برای بازگشت به طبیعت اولیه نیست بلکه هدف گذر از هیستری (وضعیت تاریخی) به طبیعتی ثانویه و انسانی است. موضوع اقتصاد سیاسی ، دولت یک وضعیت تاریخی است و این آن اقتصادی است که حقیقتا زیربنا ست و بقیه امور روبنای آن. هدف اقتصاد سیاسی صراحتا "پایان چنین دولت/حالتی"است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رخداد منطقا تنها در یک وضعیت تاریخی رخ می دهد اما نه تنها "در وضعیت" بلکه همچنین"برای وضعیت". رخداد با توقف و کساد در بازار وجود آغاز می شود یعنی آنچه میل و تقاضا را از میان می برد و حقیقتا ضد حال است اما این توقف ممکن است تنهایک توقف باشد و هرگز به گسست منجر نشود(جای مداخله و سوژگانیت اینجاست). ضد حال ضد آن زمان کیف ای برگسونی است که علارغم دعوی برگسون مقابل زمان گسسته کمی قرار ندارد بلکه برسازنده آن است.حال استمراری برگسونی شکاف و گسستگی زمان واقعی را در هیات یک پیوستگی کمی مخفی می کند(هگل به خوبی پیوستگی را در گسستگی عددی نشان داده است). با توقف حال برگسونی ما با زمان گسسته واقعی رویارو می شویم. با منفجر شدن این پرده پندار(پیوستار تاریخ) بازار وجود کساد می شود و شرایط برای یک گسست فراهم می شود.اما توقف "جمعی" میل پیشاپیش یک گسست است یک گسست تاریخی که در آن عدالت سلبی رخ داده است.عدالت سلبی یعنی این ایده که"هیچ کس بدهکار نیست" نه اینکه"هیچ کس نباید بدهکار باشد". در حسابداری مفهومی هست که به خوبی روشنگر است:"دارایی منفی" . دارایی منفی یعنی به عوض نداشتن چیزی مالک "نداشتن آن" بودن، درست مثل مورد نیچه ای"به عوض نخواستن هیچ چیز خواست خود نیستی". این دارایی منفی در بازار وجود هم حضور دارد. نهییلیسم، امری اقتصادی است. عدالت سلبی پایان و محو "دارایی منفی وجودی" است. ضربه اول رخداد تحقق این عدالت سلبی است اما این کافی نیست باید عدالت ایجابی نیز رخ دهد. ضربه دوم رخداد مربوط به عدالت ایجابی است. ضربه اول رخداد در "تاریخ" رخ می دهد ولی ضربه دوم در "زبان" جایگاه عدالت ایجابی. اگرچه پایان دولت همچون بازار(tate$) با یک گسست تاریخی در تاریخ و برای تاریخ رخ می دهد اما باید "دولت همچون عدالت و قانون" به جای آن بنشیند و حالت وضعیت شود. ایده "دولت همچون عدالت" در زبان رخ می دهد. اولی "عدالت محض" است و دومی "عدالت انضمامی". عدالت انضمامی با آری گویی به رخداد اول تحقق می یابد. در هر دو مورد ما با تحمیل یک ایده سروکار داریم.رخداد اول تحمیل(forcing) ایده نیچه ای-افلاطونی است. به زعم نیچه عدالت یعنی"برابری برابران را نابرابری نابرابران را". این تعریف فرمالیستی از عدالت مشابه فرمالیسم بی معنای میل(قانون عرضه و تقاضا در بازار وجود)است اما با این تفاوت ظریف که این فرم برخلاف قانون میل فرمی برای محتوا نیست بلکه یک" فرم محض" است یعنی "فرم برای فرم". ایده افلاطونی یک "فرم برای فرم"است وگرنه به بیان نیچه باید همچون یک خرافه دورش انداخت. تحمیل یک چنین ایده افلاطونی به یک وضعیت تاریخی "ایده ای تاریخی" یعنی یک "تصویر-زمان" پدید می آورد که یک زمان کامل است یک منظومه بنیامینی. آنچه "در زبان" و "برای زبان" باید رخ دهد تحمیل(forcing) این ایده تاریخی به زبان است و تولید یک ایده زبانی یا"تصویر-زبان". این تصویر-زبان ، دولت/حالت ابدی وضعیت است و این به آن دلیل است که عدالت، ایده ای ابدی و جاودانه است. وظیفه "تحقق دولت همچون عدالت" به بیان بدیو وظیفه تولید حقایق ابدی است یعنی "زبان نام ها" چنانکه بنیامین می گوید. اگر سوژه ای که در تاریخ عمل می کند سوژه تحمیلگر(forcing subject) است سوژه ای که در و بر زبان عمل می کند سوژه نام گذار (naming subject)است هر چند اینجا نیز نه با بازنمایی و "عرضه"مجدد(re-presentation) بلکه باز هم با اجبار(forcing) سرو کار داریم. این اجبار مساوی آزادی است:"آزادی در" عمل. به عبارتی آزادی در سپهر ضرورت قرار دارد نه در سپهر میل. خشونت مطلقا قابل رد نیست به قول نیچه "زندگی تجاوز است و خشونت". آنچه حقیقتا مصیبت بار است خشونت مازاد است ("جباریت" دولت بازاری)ونام گذاری مازاد("وراجی" به تعبیر کی یر کگور) که به ترتیب در تاریخ و زبان اتفاق می افتند. زمانی که این خشونت تاریخی پایان دهنده رخ داد وظیفه ماست که به آن "آری" بگوییم یعنی در عرصه زبان دست به کار شویم. در مقابل "آری گویی"، انواع و اقسام "واکنش های دفاعی" قرار دارد که معنای اخلاقی آنها "فرار از پذیرش مسئولیت عمل" است."نه گویی" یعنی بی مسئولیتی و فاشیزم همین فرار از مسئولیت و واکنش های دفاعی- ارتجاعی است همین میل بازگشت به دولت همچون بازار وجود. فاشیزم با افزایش خشونت همراه است چرا که از زبان به تاریخ برمی گردد در حالی که حرکت آری گویانه از تاریخ به زبان رخ می دهد و بنابراین خشونت درآن در حال تنازل و کاهش است. وظیفه ما آری گویی به خویش و انجام وظیفه ایست که باید در "زبان" انجام دهیم: تحمیل یک ایده تاریخی به زبان و تولید تصویر-زبان و به طور خلاصه وظیفه جاودانگی. اینگونه از سرگیجه و تهوع به دور میمانیم، سرگیجه ناشی از نگریستن در مغاک واکنش های دفاعی-ارتجاعی. سوژه پدید آورنده گسست تاریخی "کودکی" است که نه مطابق نظام حقوقی پیشا-رخداد قابل محاکمه است و نه مطابق نظام حقوقی پسا-رخداد. اما این کودکی که "در تاریخ" و "برای تاریخ" عمل می کند باید مسئولیت عمل تاریخی اش را به عهده بگیرد و دست به عمل در زبان بزند تا بالغ شود. مطابق تعریف کانت " روشنگری یعنی بلوغ انسان" و البته عکس آن. به عبارتی برای اینکه کودک بالغ شود باید روشنگری اتفاق بیفتد. سویه سلبی روشنگری در قالب" نقد بازتابی" تجسم می یابد یعنی نقدی که" خود را درون نقد می گنجاند" در برابر آن کلاهبرداری که می گوید: "مرا هم بیرون بگنجانید" (به نقل از ژیژک). نقد بازتابی ، "سوژه زدایی" است تا آنجا که سوژه ، بخش عرضه شده در بازار وجود است("هویت"من). بدون خیانت به "هسته هستی خود" یعنی "هویت"من که ابژه مبادله در "بازار وجود" است، اخلاق معنی ندارد. روشنگری علاوه بر این سویه سلبی سویه ایجابی ای دارد که "آری گویانه" است. این آری گویی در هیات پیشگویی و امید و نوید یک "مدینه فاصله" (و نه هرگز "مدینه فاضله") رخ می دهد. دولت-شهری که آنقدرها دور نیست اگر چه کاملا نزدیک هم نیست(نه خیلی دور نه خیلی نزدیک). سیاست فاصله حاوی "قطعیت" نیست. به عبارت دیگر: به جای " قطعیت " ، "قاطعیت" و به جای "میل" ، "عمل"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*اگر دولت بازار وجود است آنگاه "ایدئولوژی"ها بت بازارند. بی شک تحقق رخداد بدون بت شکنی (نقد عملی ایدئولوژی)ممکن نیست. با بت شکنی تفکر آغاز می شود. نظریه فرانسیس بیکن درباره بت های ذهنی (بت بازار، بت غار،بت نمایش و بت قبیله) با چهار عرصه وقوع رخداد در فلسفه بدیویی مربوط است یعنی سیاست ، دانش، هنر و عشق. هر دنباله فکری با شکستن یکی از این بت ها آغاز می شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-988786353240759907?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/988786353240759907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/988786353240759907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/988786353240759907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='اقتصاد سیاسی &quot;وجود&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3161322249698652947</id><published>2009-10-07T16:35:00.009+03:30</published><updated>2009-10-07T18:05:40.642+03:30</updated><title type='text'>اتوپیا: درباره گره برومئویی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_QRz2IDUzh8U/Ssyk0lwdItI/AAAAAAAAAA8/6_f45BTDJRE/s1600-h/bromeoii.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5389864077451141842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 413px; CURSOR: hand; HEIGHT: 314px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_QRz2IDUzh8U/Ssyk0lwdItI/AAAAAAAAAA8/6_f45BTDJRE/s320/bromeoii.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_QRz2IDUzh8U/SsyU5LBrMjI/AAAAAAAAAA0/Coihp6kh0iE/s1600-h/bromeoii.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بیائید با این جمله هگل آغاز کنیم که «واقعی عقلانی و عقلانی واقعی است» این قاعده کلی با واژگان لاکانی به این معنی است که«واقعی نمادین ونمادین واقعی است». با در نظر گرفتن "کل و استثنای برسازنده اش" باید این قاعده هگلی را درک کرد. استثنای برسازنده قاعده "واقعی عقلانی است"امر واقعی واقعی ست عناصری از وضعیت که طرد شده اند به عبارتی اجازه حذف نمادین(مرگ نمادین)به آنها داده نمی شود. استثنای قاعده کلی"عقلانی واقعی است" عناصر نمادینی است که بالفعل نیستند یعنی دیگری بزگ(دیگری بزرگ غیر واقعی است)عناصری از وضعیت که تنها حذف نمادین را تجربه می کنند و از تیغ طرد بی نصیب می مانند. گره برومئویی را باید مانند نمودارهای ون در ریاضیات مورد خوانش قرار گیرد.اشتراک دو مجموعه واقعی و نمادین عناصری است که هم محذوف اند و هم مطرود.گاهی به لطف و گاهی به قهر نواخته می شوند.اینها عناصر کریتیکال وضعیت اند. اما عناصری از وضعیت مطرودان کامل اند(امر واقعی واقعی).اگر قاعده هگلی را به بقیه حلقه های گره برمئویی بسط دهیم آنگاه میتوانیم بگوئیم:«واقعی خیالی و خیالی واقعی است» این دو همچون ذات و نمودند.استثنای «ذات نمود است»عناصرواقعی است که نمایش داده نمی شود اما واقعی است که ممکن است نمادین باشد یا نباشد. استثنای «نمود ذات است»یا "خیالی واقعی است" عناصر خیالی غیر مطرود است(جامعه نمایشی)،ایماژهای در گردش. حال قاعده سوم را بررسی می کنیم«نمادین خیالی و خیالی نمادین است». استثنای«نمادین خیالی است» عناصر مازاد بدیویی است که بازنمایی می شوند اما نمایش داده نمی شوند.اینها دو دسته اند 1-عناصر مازاد محض (دیگری بزرگ لاکانی)2-عناصر مازاد واقعی(من ایدئال ). استثنای «خیالی نمادین است» عناصر سینگولار بدیویی است که نمایش داده می شوند اما بازنمایی نمی شوند.اینها نیز دو دسته اند:1- عناصر سینگولار محض(ایماژهای در گردش جامعه نمایشی)2-عناصر سینگولار واقعی(ایدئال من). امر واقعی واقعی عناصر واقعی است که از دو قاعده مستثنی شده اند«واقعی عقلانی است»و «واقعی خیالی است». اما ابژه aکوچک ازهیچ کدام از این شش قاعده کلی استثناء نشده است ودرعوض استثنای قانون نمادین است.ابژه a کوچک، همبسته ابرمن وقیح قانون است.ابژه a کوچک عنصرنرمال غیر قانونی وضعیت(دیگری کوچک) است. قانون نمادین مرکز حیات انسانی را استثناء کرده است. قانون نمادین اشتراک امر نمادین و امر خیالی(عناصر نرمال) است که در شکل بالا مشخص شده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از هم باز شدن این گره معادل انهدام سوژه است و سنتوم(قدیس یا انسان ترکیب گر)وظیفه اش جلوگیری از این انهدام است. قبض و بسط گره برومئویی مساله اصلی سوژه است. بسط این گره به این معناست که سه حلقه همزمان عقب کشیده شوند(به قول ژیژک بیرون زدن از نظام وجود)که لاجرم من ایدئال و ایدئال من و عناصر نرمال قانونی به کوچکترین اندازه خود میرسند.سه فرض دیگر نیز قابل تصور است:عقب کشیدن دو حلقه S,R ،عقب کشیدن همزمان دو حلقه I,S،عقب کشیدن همزمان دو حلقه I,R . به این ترنیب به چهار شیوه گره برومئویی بسط می یابد. اما قبض گره برومئویی برخلاف نامش گشایش است. قبض همزمان سه حلقه چیزی جز اتوپیا نیست.در اتوپیا ، سه حلقه گره برومئویی بیشترین" اشتراک" را با هم پیدا می کنند. وضعیت نه بحرانی است نه عادی. وضعیت اتوپیایی است. مانند مورد بسط سه شیوه دیگر قبض نیز وجود دارد. به هر حال نه شش قاعده کلی هگلی بلکه قانون عمومی است که تعیین می کند یک وضعیت عادی است یا بحرانی اما در وضعیت اتوپیایی قانون عمومی به بحرانی دانستن وضعیت هم ناتوان است چرا که با قانون حیات یکی شده است. به عبارتی از ابرمن وقیح اش خالی شده است و تفاوت عنصر نرمال غیرقانونی ( ابژه aکوچک ) با عناصر نرمال قانونی( قانون نمادین) از میان رفته است یعنی هستی از گناه رسته است. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3161322249698652947?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3161322249698652947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3161322249698652947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3161322249698652947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='اتوپیا: درباره گره برومئویی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_QRz2IDUzh8U/Ssyk0lwdItI/AAAAAAAAAA8/6_f45BTDJRE/s72-c/bromeoii.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-955239623364888083</id><published>2009-09-30T17:43:00.012+03:30</published><updated>2009-10-01T10:18:20.027+03:30</updated><title type='text'>"سن پل" در کنار "رحیم مشائی"</title><content type='html'>بیائید به تاسی از رئیس جمهورغیرقانونی کشورمان پرسشی را طرح کنیم که کمتر از «پرسش از هولوکاست» نیست. اکنون پس از دوهزار و اندی سال پس از تولد عیسی مسیح هنوز این پرسش دست از سرمان برنمی دارد که "پدر عیسی کیست؟". نه پاسخ ابلهانه مسیحیت نه توجیه فلسفی هگل نه توضیح اسلام نتوانسته از بازگشت دوباره این پرسش جلوگیری کند. بیائید به جای پاسخ عینی به این پرسش و برهان آوری در خصوص فاکت ها از منظر سوبژکتیو به این پرسش نگاه کنیم. انجام این امر ممکن نیست مگر باز هم توسل به فوت و فن های احمدی نژادی یعنی معادل سازی این پرسش. معادل رادیکال این پرسش بدون شک پرسش معروف"پدر آدم ابوالبشر کیست؟"خواهد بود. البته شاید در وهله اول فمنیست ها پرسش "پدر حوا کیست؟" را رادیکال تر بینگارند اما دشمن" واقعی" پدر سالاری، فقط و فقط آدم اول و آدم دوم است چرا که هستی شان به تنهایی پرسش از پدرسالاری است. معادل بی ربط این پرسش در عصر مدرنیته این پرسش است"امر نو چیست؟".بی ربطی این پرسش به اندازه کافی گویاست که عصر نو(به واقع عهد جدید) با تولد آدم ابوالبشر آغاز شده است. آیا بشارت(هم خانواده "بشر")همانا انجیل و بشارت امر نو نیست؟ پس جا دارد امر نو را بیشتر بکاویم.  پیشا تاریخ بشر(پیش از عهد قدیم) یک فاکت تاریخی نیست بلکه دقیقا« اخلاق "تو باید"» است همان که امر نو را به دام می اندازد. آنچه سن پل در خصوص رابطه قانون شریعت و گناه میگوید و لاکان آنرا به دیالکتیک قانون و میل ترجمه میکند و در ادبیات اسلام به عنوان" نفس اماره" مورد سرزنش قرار گرفته، همین به دام افتادن امر نو است."نو" در قاموس دیالکتیک قانون و میل چیزی جز" حرامزاده" نیست همان ابرمن وقیح که با کلاه شرعی و قانون شکنی و آنارشی مرتکب کنش می شود. حرامزاده در عصرنو معادل هوموساکر در یونان باستان است هر دو می توانند کشته شوند اما ارزش کشتن ندارند. پاره کردن بند این دیالکتیک کثیف چگونه ممکن است؟ در مقابل این ناتفکر میل گر،راه حل سن پل ناتفکر ایثارگریعنی عشق است اماعشق تروریسم است. پل، بنیانگذارکلیساست نه کلی گرایی. اما خصم اعظم پل یعنی نیچه با خود راه حلی دیگر دارد.ایشان در پیشگفتار انجیل اش از سه دگردیسی جان سخن میگوید:جان شتر می شود،شتر شیر میشود،شیر کودک میشود.دگردیسی دوم از نفی محض سخن می گوید : نفی بما هو نفی یا نفی ای که فقط نمی خواهد و هیچ محتوای ایجابی ندارد.دریادداشت قبلی ازدیالکتیک حیات والاتر سخن گفتیم یعنی«حذف،طرد،حذف مجدد و جذب» که معادل«نفی،نفی نفی،نفی محض و ایجاب»است. والتر بنیامین میگوید:چیزی در قانون گندیده است.آنچه درشریعت اخلاقی(پیشاتاریخ "بشر") گندیده است، دقیقا زندگی است. قانون اخلاقی دیالکتیک زندگی را میگنداند و آدمی را دچار کین توزی متافیزیکی میکند.این کین توزی متافیزیکی(یا به قول بازجوی حجاریان،فوران نفرت) را نفی محض و مداخله نفس تضاد است که برطرف میکند نه برعکس. آری گویی مقدس به حیات و رهاندن هستی(being)از حرامزادگی نسبت داده شده از طرف وجود(existance) تنها با گذر از نفی محض و تن دادن به حذف مجدد ممکن است به قول لاکان:«بدون ديوانگي انسان قابل شناسايي نيست. اگر بشر در خود جنون و ديوانگي راهمچون حد آزادي اش نداشته باشد، ديگر انسان نيست.» . پیش از آنکه"بشر"ی در کار باشد این" انسان محض" است که باید بیاید: انسان بماهو انسان یا انسان-انسان(hommo-hommo). رحیم مشائی کفر نمی گوید هنگامی که میگوید: "خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید".دقت کنید شمارابه خدا دقت کنید دراین جمله نکته الهیاتی ظریفی نهفته است: خداوند در اینجا به معنای هستی ماورائی نیست بلکه دقیقا همان"شارع"و قانونگذارشریعت است و بدهی وفقدانی که میل حول آن شکل می گیرد با عنایت به نظرورزی های فیلولوژیک نیچه همان گناه است.انسان آن جوهر بی جوهراسپینوزایی است که بدهی خدا را پاک میکند بی آنکه آن را بپردازد. اما انسان کافی نیست  اگر چه اومانیسم مبشر بشر است. در بن دیالکتیک حیات والاتر،بشارتی هست به امری به نام  "بشر". نفی محض ،حرکت" ازمقدس به قدیس" است. اما گذر از مقدس-حرامزاده (شاید این بهترین مثال  امر متعالی-مستهجن ژیژک باشد) به قدیس نابسنده است چرا که قدیس، انسان محض و تهی ست. جهش دیگری لازم است: ازقدیس به همسایه. قدیس مانند شیر پیشگفتار زرتشت قدرت آفرینش ارزش های نو را ندارد. شیر باید کودک شود.این حرکت همچنین، حرکتی در خلاف جهت تاریخ، از پل قدیس به مسیح کودک است یا به بیان خود عیسی:" تا زمانی که کودک نشوید به ملکوت خداوند راه پیدا نمی کنید". تنها کودک نیچه ای-مسیحایی و همسایه لویناسی توان آری گویی مقدس را دارند. در همسایگی است که سوژه و جوهر به آشتی می رسند توجه کنید"همسایگی" نه "تفاوت"(عشق و ایثار) و" تضاد"(میل و نفرت). تنها همسایگی است که می تواند سنتز به معنای صلح و آشتی نامیده شود. «همسایه ات را دوست بدار»(فورمول اخلاقی شبکه های اجتماعی) عمل چهارم دیالکتیک حیات والاتر است یعنی جذب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-955239623364888083?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/955239623364888083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/955239623364888083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/955239623364888083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html' title='&quot;سن پل&quot; در کنار &quot;رحیم مشائی&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-716882777775118069</id><published>2009-09-27T18:27:00.049+03:30</published><updated>2009-09-30T18:38:14.488+03:30</updated><title type='text'>« حذف، طرد، حذف مجدد ، جذب»: دیالکتیکی دیگر</title><content type='html'>نقصان اساسی فلسفه بدیو* این است که می خواهد تنها به لطف "حذف"(exclusion)، منطق وضعیت را توضیح دهد. گو اینکه حذف در نظر بدیو همان "طرد"(banish) است در حالی که اولا حذف غیر از طرد است (حذف منطق امر نمادین است ولی طرد منطق امر واقعی)وثانیا این دو با هم یک سیستم را می سازند و دینامیک برسازنده دولت به هردوی آنها وابسته است. بی دلیل نیست که فلسفه بدیو اینقدر ایستاست. برای گذر از این معضل باید در مفهوم "وضعیت"مجددا تامل کنیم. معلوم نیست که "وضعیت" بدیویی،تنها مجموعه نمایش است یا علاوه بر آن بازنمایی را نیز در بر میگیرد؟ اگر وضعیت هر دو را دربربگیرد آنگاه ما با دوپارگی وضعیت روبه روئیم و این دو پارگی ناشی ازتضاد نمایش و باز-نمایی ست. تکرارنمایش (یعنی بازنمایی) تکرار دقیق نیست بلکه چیزی را از نمایش می کاهد(زمینه زدایی). این تکرار، حذف است."طرد" بر عکس، تن به بازنمایی نمی دهد به عبارتی طرد، وارونه ی حذف است. طرد، حذف حذف است و معادل نفی نفی هگلی. بدیو با یکی گرفتن حذف وطرد، به نحو خودسرانه ای "ساختار"و فراساختار را وارد نظریه اش میکند در حالی که تنها به لطف طرد است که ساختار و به تبع آن حذف ساختاری ممکن است. حذف ساختاری نتیجه" حذف ساده" نیست بلکه نتیجه "طرد" است. اکنون باید پرسید یک رخداد چگونه پدید می آید؟ یک رخداد از "هیچ" یعنی "مطرودین" پدید می آید به عبارتی زمانی که مطرودین به صحنه می آیند وطرد را غیرممکن می کنند. مطرودین با به صحنه آمدن،داغ لعنت دوباره و"حذف مجدد"را به جان می خرند(آشوبگر و اراذل و اوباش نامیده خواهند شد)تا طرد غیر ممکن شود. آنگاه که طرد منتفی شد حذف نیز منتفی می شود چرا که طرد نیروی حافظ حذف است. از این لحظه به بعد طرد،غیر موجه و روان پریشانه است. مطرودین نه با "طرد طرد" بلکه با پذیرش "حذف مجدد" وخطرتکرار تراژدی وارد صحنه می شوند وطرد را از میان برمیدارند(زخم با همان نیزه ای بهبود می یابد که به آن زخم زده است). این تکرارحذف، حذف را بی اثرمی کند(زمینه زدایی از نوع دیگر یعنی دقیقا طرد زدایی از حذف). دیگری واقعی طرد(نه دیگری نمادین یا هگلی)، حذف مجدد است. روح مطلق مطلقه با دو بال "حذف" و "طرد" به پرواز در می آید. در مقابل روح مطلق کریتیکال با "خود را در معرض حذف مجدد قرار دادن" آغاز می شود. این عمل ، روح مطلق مطلقه را بر زمین میخکوب می کند اما بدون شک این کار نابسنده است. روح مطلق کریتیکال به بال دیگری نیاز دارد و آن "جذب" است. برای آنکه "مطرودین" که اکنون به مقام متزلزل "محذوفین" ارتقاء پیدا کرده اند به جایگاه سابق خود بازنگردند باید در"فراساختار" یعنی "دولت/حالت وضعیت " جذب شوند. این امر در ریاضیات مجموعه ها forcing نامیده شده است. جذب فراساختار شدن، یعنی از مقام امکان و احتمال (جایگاه امر واقعی)به مقام ضرورت(عرصه نمادین)گام نهادن، به عبارتی بخشی "ضروری" از دولت/حالت وضعیت شدن. این امر ممکن نیست مگر با تغییر در منطق وساختار وضعیت چرا که زیرمجموعه های ناساختنی، تحت هیچ کدام از فرمولهای ساخت "زیرمجموعه های ساختنی" موجه نیستند. باید ساختاردگرگون شود به گونه ای که این زیرمجموعه ها در آن بگنجند. این شکل یابی مجدد (re-construction) همان فرایند "جذب مطرودین در فراساختار وضعیت" است. روح مطلق کریتیکال با دو بال "حذف مجدد"و"جذب" به پرواز در می آید. سیاست، ستیزاین دو روح مطلق است به عبارتی دیالکتیک بریج گونه "طرد" و"حذف"ازیک طرف با"حذف مجدد" و"جذب" از طرف دیگر است. این دیالکتیکی است که در آن از"وحدت ضدین" خبری نیست بلکه به واقع یک ستیز است.این دیالکتیک عبارتست از : تز و آنتی تز، تزمکرر، سنتز. طرد به عنوان آنتی تز،درحقیقت یک هرزه ستیزی کثیف است ولی سنتز(جذب) به واقع صلح است صلح درهر دو سطح واقعی و نمادین یعنی به واقع بی اثر شدن" تفاوت" ها.عبور از طرد به حذف مجدد در واقع به شهود سیاسی نیاز دارد و عملی مکانیکی نیست بلکه عمل امیدمندانه(پراکسیس)است.به عبارتی این دیالکتیک ،عدم قطعیت را می پذیرد وجایی برای سوژگانیت و تفکر باقی می گذارد.تنها به لطف یک قلب بی کینه ، اعتماد به نفس و امید است که از دیالکتیک مرده ی قانون و میل( یا به بیان ژیژک امرمتعالی-مستهجن) خلاص می شویم و پای به یک دیالکتیک زنده و پاک میگذاریم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;* زمانی که جورجو آگامبن ازحذف ادغامی سخن می گوید و آن را با ادغام حذفی یکی میگیرد نیز عمل طرد را فراموش می کند البته ایشان زمانی که از پارادایم غالب سخن می گوید، طرد(ban) را به میان می آورد. اما اگر از همان اول طرد وارد دستگاه اندیشه مان شود آنگاه پذیرفتن اینکه اردوگاه پارادایم غالب است نه زندان آسانتر خواهد بود.اردوگاه ، سمبل غلبه طرد است اما همین طرد ، بدون حذف، غیر موجه و روان پریشانه خواهد بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-716882777775118069?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/716882777775118069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/716882777775118069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/716882777775118069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_27.html' title='« حذف، طرد، حذف مجدد ، جذب»: دیالکتیکی دیگر'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-9104312304278474458</id><published>2009-09-25T08:55:00.005+03:30</published><updated>2009-09-25T09:35:50.981+03:30</updated><title type='text'>مطالبات کلی(3): جنبش سبز و معضل عوامفریبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مقدمه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این یادداشت، سومین حلقه از سه گانه ایست که بناست رابطه جنبش سبز را با «دولت ،اقتصاد وفرهنگ» مورد بررسی قرار دهد.به نوعی این سه گانه به جنگ مثلث«زور و زر و تزویر»خواهد رفت.دراین راه ، جنبش به واسطه سیاست ناب(مردمی)با معضل هایش سر خواهد کرد.دوران میانجی گری اقتصاد به سرآمده است یعنی آن دوره ای که در آن«اقتصاد زیربنا بود و بقیه امور روبنا از حقوق و سیاست گرفته تا فرهنگ و دموکراسی». اکنون زمانه ایست که با نام سیاست ناب، غسل تعمید یافته است و مهمترین فیلسوفان زنده دنیا به این موضع مشترک رسیده اند از اتین بالیبار و بدیو گرفته تا رانسیر و ژیزک و موفه و لاکلائو. اکنون زمانه ایست که به درستی دریافته است تنها با وساطت سیاست ناب است که می توان معضل ها را واقعا حل کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عوامفریبی و دستگاههای تولید ایدئولوژی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفتار رسمی با بی شرمی هرچه تمام مردم را به دو دسته عوام و خواص دوپاره می کند.این گله سازی را به لطف رسانه های انحصاری انجام می دهد.فرایند "گله سازی" که بر اساس تفاوت عوام/خواص کار می کند ایدئولوژی نام دارد. ایدئولوژی در روزگار ما دو چهره دارد: ناتفکر میل گر و ناتفکر ایثار گر. بهترین نقد در خصوص "ناتفکر میل گر" را اسلاوی ژیژک در کتاب"ابژه والای ایدئولوژی"ارائه کرده است.قلب نظریه ژیژک مفهوم"فتیش"یا بت واره است.دستگاههای ایدئولوژیک سرمایه ،تفکر را از انسان سلب کرده و او را به یک ماشین میل گر بدل می کنند. ناتفکر میل گر مکانیسم عمل کننده در خصوص "عوام"است. اما ناتفکر ایثارگر چیست؟ "ناتفکر ایثارگر" مبتنی بر قرائت خاصی از دین نیست بلکه دقیقا مبتنی بر «نخواندن»دین و مکتب(در خصوص مارکسیست ها نخواندن متون مارکس)وتبدیل "کتاب" به "مصحف"(عبارتی از نصرحامد ابوزید)و بوسیدن و توی طاقچه گذاشتن به جای خواندن آن است.این نخواندن(خواندن برای ثواب و نه فهمیدن و تامل)مکانیسم برسازنده ناتفکر ایثارگر است. ناتفکر ایثار گر معادل عشق در روانکاوی ست.میلر عشق را اینگونه تعریف میکند:عشق یعنی دادن چیزی که خود فاقد آنیم. این ایثار دروغین نیز با بت کردن چیزی تفکر را از آدمی سلب می کند و خواص نیز بدتر از عوام گرفتار ناتفکرند. پس در هر دو شاخه ایدئولوژی به بت می رسیم. بیهوده نیست که عصر جدید که با نام روشنگری غسل تعمید یافته است خود را مدیون فرانسیس بیکن و تئوری بت های چهارگانه اش می داند: بت غار،بت بازار،بت قبیله و بت نمایش. تفکر تا آنجا که به جنگ ناتفکر می رود همانا بت شکنی ست. سیاست ناب همان فرایندی است که انسان را از بند دور باطل ناتفکر و ماشینی شدن(ماشین میل،ماشین ایثار)می رهاند. سیاست ناب عوام را از جهل ساده و خواص را از جهل مرکب می رهاند و چنان چابک وتیزتک است که شعر معروف زیر را به هذیان بدل میکند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنکس که نداند و بداند که نداند/ لنگان خرک خویش به منزل برساند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنکس که بداند و نداند که بداند /بیدار کنیدش که بسی خفته نماند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنکس که نداند و نداند که نداند /در جهل مرکب ابدالدهر بماند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آگاهی حقیقی پیشینی نیست بلکه زاده یک رخداد است. برای رهایی از ناتفکر تنها باید به سیاست ناب وفادار باشیم و آن را "ادامه"دهیم. اما این "ادامه دادن" به نحو انضمامی به چه معناست؟ سیاست در معنای راستین اش چیزی جز بت شکنی نیست."بت شکنی"فرایندی فیزیکی نیست بلکه دقیقا نمادین و انتزاعی است اگر چه حداقلی از لمس امر واقعی (به قول بدیو اشتیاق به امر واقعی)نیزضروری است.بنابراین "رسانه" به معنای دقیق و تحت اللفظی اش بخش غیرقابل انکار سیاست ناب و مردمی است. در سیاست فریب(دولتی) وظیفه رسانه دقیقا "نرساندن" وایجاد فقدان(چه فقدان برسازنده میل و چه "نخواندن" برسازنده ایثار)است.سیاست ناب تا آنجا که همین فرایند "همرسانی"و همرسانی پذیری است ضد دستگاههای تولید ایدئولوژی ست. جنبش سبز مردم ایران بدون رسانه مستقل خود ،ناقص و نابسنده و منفعل است چه اینکه در روز قدس این نقصان کمی برملا شد. باید فکری به حال این موضوع کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-9104312304278474458?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/9104312304278474458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/3.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9104312304278474458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/9104312304278474458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/3.html' title='مطالبات کلی(3): جنبش سبز و معضل عوامفریبی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-5344457394295419060</id><published>2009-09-24T16:34:00.007+03:30</published><updated>2009-09-24T22:30:05.701+03:30</updated><title type='text'>مطالبات کلی(2): جنبش سبز و معضل فقر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;این یادداشت، دومین حلقه از سه گانه ایست که بناست رابطه جنبش سبز را با «دولت ،اقتصاد وفرهنگ» مورد بررسی قرار دهد.به نوعی این سه گانه به جنگ مثلث«زور و زر و تزویر»خواهد رفت.دراین راه جنبش سبز با واسطه سیاست ناب(مردمی)با معضل هایش سر خواهد کرد.دوران میانجی گری اقتصاد به سرآمده است یعنی آن دوره ای که در آن«اقتصاد زیربنا بود و بقیه امور روبنا از حقوق و سیاست گرفته تا فرهنگ و دموکراسی». اکنون زمانه ایست که با نام سیاست ناب غسل تعمید یافته است و مهمترین فیلسوفان زنده دنیا به این موضع مشترک رسیده اند از اتین بالیبار و بدیو گرفته تا رانسیر و ژیزک و موفه و لاکلائو. اکنون زمانه ایست که به درستی دریافته است تنها با وساطت سیاست ناب است که می توان معضل ها را واقعا حل کرد.&lt;br /&gt;فقر&lt;br /&gt;مساله فقر مساله ای عام وفراگیر است."فقرا" یرخلاف "پرولتاریا"و طبقه کارگر در سنت چپ ، هویت ایجابی ندارد و از آنجا که هویت اش سلبی است می تواند جنس ژنریک باشد و در مقام طبقه بی طبقه و" بخش بی بخش " سوزه کلی سیاست دریک وضعیت اقتصادی باشد.طبقه کارگر به دلیل هویت ایجابی اش نمی تواند بیشتر از یک طبقه باشد و مطالبات کلی داشته باشد. درحالی که مطالبه طبقه کارگر(حتی به معنای وسیع آن)مطالبه ای صنفی و جزئی است اما مطالبه"فقرا"مطالبه ای کلی و جهان شمول است. فقر و حرمان همان هیچ ایست که حقیقت یک وضعیت اقتصادی است و فقرا به نحو بالقوه سوژه تهی و بنابراین سیاسی یک وضعیت اقتصادی اند.جنبش سبز اگر بخواهد به خود وفادار باشد سوژه سیاسی اش در یک وضعیت اقتصادی باید" فقرا" باشد. واژه "مردم "تاآنجا که در یک وضعیت اقتصادی به کار میرود دقیقا معنای "فقرا"را القاء می کند.&lt;br /&gt;چند راه حل انضمامی عاجل&lt;br /&gt;برای حل عاجل معضل فقر، جنبش باید در دو عرصه مداخله کند: داخلی و بین المللی&lt;br /&gt;1-در عرصه داخلی،فرکسیون اقلیت مجلس (به عنوان بخشی از جنبش سبز مردم ایران)می تواند طرح دکتر نیلی (مردمی کردن نفت)رابا تغییرات مورد نظر مهندس موسوی در صحن علنی مجلس طرح کند. پشتوانه تصویب و اجرای این طرح مردمی اند که در خیابان حضور دارند. پارلمان در شرایط عادی به نمایندگی از مردم اراده میکند اما به قولی«آدم زنده وکیل و وصی نمی خواهد». درمقابل مردم زنده ای که در خیابان حضور دارند پارلمان اراده ای ندارد. شاید بخش های دیگر دولت، مستاجر مردم باشند اما پارلمان وکیل مردم است و اراده وکیل، تاب مقاومت در برابر اراده موکل را ندارد. نظر پارلمان نظر احتمالی (به قول هگل خودسرانه)مردم است اما نظر مردمی که در خیابان اند نظر قطعی آنهاست.این قطعیت خود را تحمیل خواهد کرد. در مقابل روح القدس(مردمی که در خیابان ایستاده اند) نشستن روی ماتحت(پارلمان)گناهی نابخشودنی ست(عبارتی از نیچه). به هر شکل پارلمان باید (طبق فلسفه وجودی اش) نظر قطعی مردم را به بقیه ارگانهای دولت ابلاغ کند و نظر کارشناسی خود را که قطعا نظر مردم نیست باید رها کند. زمانی که مردم نظر قطعی شان را اعلام نکرده اند نظر احتمالی پارلمان به حکم عقل معتبر است اما آنگاه که نظر قطعی مردم توسط خودشان اعلام شد دیگر نظر پارلمان نه تنها احتمالا نظر مردم نیست بلکه قطعا نظر مردم نیست و پارلمان باید"نظر قطعی مردم "رابرای اجرا ابلاغ کند. این لحظه ایست که پارلمان نقش واقعی خود یعنی "وکالت در ابلاغ رای مردم "را ایفاء می کند(وکلای مجلس به مثابه رسولان مردم).این تنها یک طرح از میان هزاران طرح ایست که می تواند در دستور کار جنبش قرار گیرد. مردم دارند با گوشت و پوست خود فقر را لمس می کنند در حالی که نفت دارند. نفت مال مردم است مال مردم باید برگردد.&lt;br /&gt;2-در عرصه بین المللی مهندس موسوی می تواند به عنوان سخنگوی جنبش از مردم کشورهای دنیا بخواهد تحریم های وضع شده توسط دولت های متبوع شان را که مردم ایران را به مشقت انداخته است لغو کنند و از وضع چنین تحریم هایی ممانعت به عمل آورند. بی شک می توان به دلیل ساختار دموکراتیک برخی از این دول دولت هایشان را نیزبه عنوان نماینده مردم مورد خطاب قرار داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-5344457394295419060?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/5344457394295419060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5344457394295419060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5344457394295419060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/2.html' title='مطالبات کلی(2): جنبش سبز و معضل فقر'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3538904400750990757</id><published>2009-09-24T13:32:00.015+03:30</published><updated>2009-09-24T21:48:14.122+03:30</updated><title type='text'>مطالبات کلی(1): جنبش سبز و معضل زور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;این یادداشت اولین حلقه از سه گانه ایست که بناست رابطه جنبش سبز را با « دولت ،اقتصاد وفرهنگ» مورد بررسی قرار دهد.به نوعی این سه گانه به جنگ مثلث«زور و زر و تزویر»خواهد رفت.دراین راه جنبش سبز به واسطه سیاست ناب(مردمی)با معضل هایش سر خواهد کرد. دوران میانجی گری اقتصاد به سرآمده است یعنی آن دوره ای که در آن«اقتصاد زیربنا بود و بقیه امور روبنا از حقوق و سیاست گرفته تا فرهنگ و دموکراسی». اکنون زمانه ایست که با نام سیاست ناب غسل تعمید یافته است و مهمترین فیلسوفان زنده دنیا به این موضع مشترک رسیده اند از اتین بالیبار و بدیو گرفته تا رانسیر و ژیژک و موفه و لاکلائو. اکنون زمانه ایست که به درستی دریافته است تنها با وساطت "سیاست ناب" است که می تواند معضل هایش را واقعا حل کند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;زور و تشکل&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دموکراسی شکلی از دولت است که از عنصر زور ،سرکوب و دیکتاتوری تهی شده است. آیا دموکراسی ممکن است؟ بی شک بنا به تجربه همین جنبش سبز خودمان، سیاست مردمی یک دموکراسی بالفعل است که سوژه اش هویتی سلبی دارد. این هویت سلبی همان"مطرودان"و سرکوب شدگان و زور شنیدگان است. سرکوب شدگان یرخلاف "پرولتاریا"و طبقه کارگر در سنت چپ ، هویتی ایجابی ندارد و از آنجا که هویت اش سلبی است می تواند جنس ژنریک باشد و در مقام "طبقه بی طبقه" و" بخش بی بخش" سوژه سیاست کلی دریک وضعیت دولتی باشد.طبقه کارگر به دلیل هویت ایجابی اش نمی تواند بیشتر از یک طبقه باشد و مطالبات کلی داشته باشد. درحالی که مطالبه طبقه کارگر(حتی به معنای وسیع آن)مطالبه ای صنفی و جزئی است اما مطالبه"مطرودان"مطالبه ای کلی و جهان شمول است. طرد و حذف همان هیچ ایست که حقیقت یک وضعیت دولتی است و سرکوب شدگان، سوژه تهی و بنابراین حقیقی و سیاسی یک وضعیت دولتی اند که مطالباتشان به راستی کلی است. اما این مطالبات چیست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید در مفهوم "سرکوب" تامل کنیم. سرکوب از دست دادن یک شکل خاص نیست. هر شکل عوض کردنی سرکوب نیست. سرکوب "از ریخت افتادن"و بی شکل شدن یا به عبارت دقیق از دست دادن "توان تشکل" است. از دست دادن توان تشکل به معنای داشتن شکل بی شکل است(لکه به بیان ژیژک) به عبارتی مساله کاملا سوبژکتیو است. از دست دادن توان تشکل به معنای از دست دادن "حق تشکل به طور کلی"ست. ممکن است یک شکل خاص مانند اتحادیه کارگری پذیرفته شود اما این به معنای داشتن بالقوگی و توان تشکل نیست. تا زمانی که یک شکل خاص ممتنع باشد توان تشکل در کار نیست. در اینجا باید از"حق حق داشتن"روسویی اعاده حیثیت کرد. "حق تشکل به طور کلی" از جنس "حق حق داشتن" است. تنها زمانی که این حق پذیرفته شود شکل یک دولت دموکراتیک است.تنها در این صورت است که یک دولت به لحاظ شکلی از عنصر زور و دیکتاتوری تهی است. دموکراسی پذیرش این "حق حق" است وگرنه یکسره بی معناست. ملت صرفا مجموعه ای از اقشار و طبقات ایستا نیست.طبقه بخشی از وضعیت سیاسی است که اگر چه شکل دارد اما فاقد"حق تشکل به طور کلی" است و ستیز طبقاتی دقیقا ناشی از همین فقدان است. این فقدان است که جامعه را به« کلافی از ماران سر در خویش که بایکدیگر کمتر در آسایش اند»بدل می کند. سرکوب شدگان به عنوان بخشی از وضعیت که حق تشکل شان به طور کلی سلب شده است همان چیزی است که در یک وضعیت دولتی از واژه"مردم" افاده می شود. مردم همان سرکوب شدگان اند. ما به طبقات کلی نیاز داریم یعنی طبقاتی که شکل دارند ( در هیچ حال بی شکل نیستند) اما به دلیل داشتن "حق تشکل به طور کلی" به هر شکلی که لازم باشد(بنا برایجابی درونی و نه خودسرانه)می توانند درآیند. آیا این امر ممکن است؟ هگل در این رابطه دوعبارت مهم دارد یکی اینکه«واقعی عقلانی و عقلانی واقعی است»و دیگری این عبارت که«تحقق قصد نامتناهی یعنی دفع و رفع این توهم که آن قصد هنوز تحقق نیافته است» این عبارات به این معناست که:« هر چه یک ملت اراده کند، تنها کافی است اراده کند تا اراده‌اش آشکار گردد و همه قوانین ایجابی در مقابل‌اش وادار به سکوت شوند، زیرا چنین اراده‌ای سرچشمه و سرور تمامی قوانین ایجابی است». معنای این سخنان این است که برخلاف مطالبات جزئی ، مطالبه کلی "خودبسنده" است. مطالبه"حق تشکل به طور کلی" به عنوان یک "مطالبه کلی"، خود، امری اجرائی ست(the performative ) و از منظرسوبژکتیو، نیازی به پذیرش "دیگری" ندارد. "دیگری" مجبور است به آن گردن نهد و گرنه خود را ویران کرده است. به این ترتیب مردم بی تشکل، به واسطه مطالبه "حق تشکل به طور کلی" شکل ضروری خود را پیدا می کنند و از زور و دیکتاتوری رهایی می یابد. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3538904400750990757?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3538904400750990757/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/1.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3538904400750990757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3538904400750990757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/1.html' title='مطالبات کلی(1): جنبش سبز و معضل زور'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2808856584976214428</id><published>2009-09-17T09:42:00.003+04:30</published><updated>2009-09-22T17:18:41.953+03:30</updated><title type='text'>دوئل روز قدس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جشن معروف پیروزی احمدی نژاد در میدان ولیعصر، سیاست 23تیر78 را دنبال می کرد:سیاست به خیابان آوردن "مردمی که فکر نمی کنند"برای سرکوب نمادین کسانی که هنوز به "مردمی که فکر می کنند"بدل نشده اند.23تیر 78 پیروز شد اما چرا خرداد88این اتفاق نیفتاد؟دقیقا به دلیل حماسه حضور "مردمی که فکر میکنند"در خیابان. این حماسه هوس تکرار23تیر78را از کله شان بیرون برد. اماروز قدس روز دیگری است روزی پرمخاطره هم برای "ما" وهم برای "آنها".اکنون که "سوسکهای سیاهپوش" از خیابان رفته اند و تمام نیروهای سرکوب به ضرورتی ذاتی واقعا لباس شخصی شده اند(به بیان فلسفی تمایز دازاین و انسان ازمیان رفته است* و به قول بنیامین یک وضعیت استثنائی واقعی پدید آمده است آنکه ابتکار عمل رابه دست بگیرد پیروز است.برای ما مساله همانا "حضور و تفاوت"است و برای آنها دقیقا ضد این دو یعنی عدم حضور و در صورت حضور "نفی تفاوت" و مصادره "حضور" ماست.نیچه جمله گرانسنگی دارد می گوید"آنکه تورا نکشد قوی ترت میکند" اگر آنها در این روز موفق شوند ما دچار مرگ مغزی می شویم به عبارتی به جای پاسه کمیک وگذر به وضعیتی" شادمانه" به وضعی" رقت بار" دچار می شویم و اگر آنها شکست بخورند آنها دچار مرگ مغزی می شوند. اینجا جایی برای خوش خیالی وساده لوحی نیست ونباید از واقعیت به خیال پناه برد باید کنار امر واقعی ایستاد.ما در نقطه ای بحرانی-واقعی قرار گرفته ایم یک نقطه عطف(دقیقا به معنای ریاضیاتی آن که در مبحث منحنی ها و مشتق مطرح می شود) که باید دل به دریا زد و "تصمیم"گرفت. در روز قدس یکی از "ما"و "آنها" زنده(به لحاظ نمادین) خواهیم ماند. روز قدس یک "دوئل" است.حال تصمیم با شماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*بخش انتهایی مقاله ژیژک تحت عنوان "چگونه آنان که گول نخورده اند به خطا می روند؟"را از فصلنامه ارغنون شماره 22ذکر میکنم مقاله ای که به راستی"اکنون"ی ست:&lt;br /&gt;"قطعه مشهورى در دست‏نوشته‏هاى هگل براى متن Realphilosophie (1805/1806) را مى‏توان به رغم همه اعتراضات بعدى به عنوان شرحى نظرى بر عناوين فيلم سرگيجه قرائت كرد. اين دست‏نوشته مضمونِ نگاه ديگرى در مقام سكوت مقدم بر كلام را معرفى مى‏كند، مضمون نگاه ديگرى به مثابه خلأ «شبِ جهان»، جايى كه ابژه‏هاى ناقصِ كابوس‏وار از «درون هيچ» ظاهر مى‏شوند، درست همچون اَشكالى كه مارپيچ‏وار از درون چشم كيم‏نواك خارج مى‏شوند.&lt;br /&gt;آدمی همين شب است، همين نيستىِ تهى، كه در بساطت خود همه‏چيز را در بر مى‏گيرد ــ گنجينه‏اى تمام‏نشدنى از نمايشها و تصاوير، كه هيچ كدام از آنها بر او رخ نمى‏دهد يا حاضر نيست. اين شب ــ اين نفس ناب ــ اين شب درونى طبيعتى كه اينجا در قالب تصاوير خيالى و موهوم وجود دارد... اينجا سرى خونين، آنجا پيكرى سپيد... آدمى زمانى كه چشم در چشم انسانها مى‏دوزد قادر به روءيت اين شب مى‏شود ــ اين شب كه خوفناك مى‏شود در رابطه‏اى مبتنى بر تخالفْ شب جهان را تعليق مى‏كند." &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نمی توانم جلوی این وسوسه رابگیرم و بخش مهم دیگری از این مقاله را که به وضعیت روز قدس روشنی می بخشد را نقل نکنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;"يكى از صحنه‏هاى كليدى فيلم خرابكار هيچكاك، صحنه رقص خيريه در قصر جاسوس پولدار نازى كه ظاهر بانويى سرشناس را به خود گرفته است، به طور كامل به ما نشان مى‏دهد كه چگونه نفس سطحى بودن ديگرى بزرگ (يعنى حوزه آداب معاشرت، قواعد و رفتارهاى اجتماعى) در حكم همان مكانى است كه در آن حقيقت تعيين مى‏شود و در نتيجه در حكم مكانى است كه از آن «بازى به راه مى‏افتد». اين صحنه برپاكننده تنشى است ميان رويه سطحى سرشار از فراغ‏بال (فضاى آرام و موءدب رقص خيريه) و كنش حقيقى پنهان‏شده (تلاش خطرناك قهرمان داستان براى ربودن دوست دخترش از چنگ عمّال نازى و فرار كردن به همراه او). اين صحنه در تالارى بزرگ و در برابر چشمان صدها مهمان رخ مى‏دهد. هم قهرمان و هم دشمنان او بايد آداب معاشرت مناسب چنين موقعيتى را رعايت كنند؛ از آنان انتظار مى‏رود كه در گفتگوهاى الكى شركت جويند، دعوت به رقص را بپذيرند و از اين قبيل. و اعمالى كه هر يك از آنان عليه خصم خويش انجام مى‏دهد بايد با قواعد بازى اجتماعى بخواند (هنگامى كه يكى از نازيها مى‏خواهد دوست دختر قهرمان را همراه خود ببرد، به سادگى از او تقاضاى رقص مى‏كند ــ تقاضايى كه آن دختر، بر اساس قواعد رفتار موءدبانه، قادر به ردّش نيست؛ يا زمانى كه قهرمان مى‏خواهد فرار كند، به سادگى با زوج بى‏گناهى كه در حال ترك تالارند همراه مى‏شود ــ عوامل نازى نمى‏توانند به زور مانع او شوند، زيرا اين كار آنان را در چشم آن زوج رسوا مى‏كند؛ و نمونه‏هاى ديگر). درست است كه اين امر دست زدن به كنش را دشوار مى‏سازد (براى زدنِ ضربه‏اى به خصم، كنش ما بايد در بافت بازى اجتماعى علنى تنيده و حك شود و يك عمل پذيرفته اجتماعى به شمار رود)، اما در عين حال، محدوديتى بس سخت‏تر و دقيق‏تر بر خصم ما تحميل مى‏شود: اگر ما موفق شويم عملى را ابداع كنيم كه «به صورتى مضاعف» در بازى اجتماعى «حك شده» است، خصم ما مجبور به ايفاى نقشِ ناظر سترون خواهد شد؛ او نمى‏تواند متقابلاً به ما ضربه زند زيرا شكستن قواعد بازى براى او نيز ممنوع است. همين وضعيت هيچكاك را قادر مى‏سازد كه پيوند نزديك ميان [ پديده ] نگاه و زوجِ قدرت/ سترونى را بسط دهد. نگاه در آنِ واحد هم به معناى قدرت است (زيرا ما را قادر مى‏سازد كنترل خود را بر وضعيت اعمال كنيم و در جايگاه ارباب مستقر شويم) و هم به معناى سترونى (در مقام حاملان نگاه، ناچاريم نقش شاهدانِ منفعل كنشِ خصم را ايفا كنيم). به بيان موجز، نگاه تجسم تمام و كمالِ «اربابِ سترون» است، يكى از چهره‏هاى مركزىِ دنياى هيچكاكى.&lt;br /&gt;ديالكتيك پديده نگاه در پيوند آن با قدرت و سترونى، هر دو، نخستين‏بار در نامه ربوده‏شده اثر ادگار آلن‏پو صورتبندى شد. در اين داستان كوتاه، هنگامى كه وزير نامه رسواكننده را از ملكه مى‏دزد، ملكه شاهد اين رخداد است، ليكن هيچ كارى از او ساخته نيست مگر مشاهده سترونِ اَعمال وزير. هر كنشى از سوى ملكه، موجب رسوايى او در برابر شاه مى‏شود كه خودش در آنجا حضور دارد اما در مورد نامه رسواكننده (كه احتمالاً گوياى نوعى عدم دورانديشى عاشقانه از ناحيه ملكه است) چيزى نمى‏داند و نبايد كه بداند. نكته اساسى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه وضعيت «نگاه سترون» هيچ‏گاه دوطرفه نيست، يعنى هيچ‏گاه معادل رويارويى ساده يك سوژه با خصم خود نيست؛ همواره يك عنصر سومى نيز در كار است (شاه در نامه ربوده‏شده، ميهمانان بى‏خبر در خرابكار) كه به نادانى معصومانه ديگرى بزرگ (قواعد بازى اجتماعى) تشخص مى‏بخشد؛ همان ديگرى كه بايد نقشه‏هاى حقيقى خود را از او پنهان سازيم. پس در اينجا با سه عنصر سروكار داريم: يك عنصر سوم معصوم كه همه‏چيز را مى‏بيند اما ناتوان از درك معنا و دلالت واقعىِ چيزى است كه مى‏بيند؛ فرد عامل كه عمل او ــ كه تحت پوشش پيروى صاف و ساده از قواعد بازى اجتماعىِ جارى ــ ضربه‏اى كارى بر خصم وارد مى‏آورد؛ و سرانجام، خود خصم، يعنى همان ناظر سترونى كه نتايج واقعى عمل را به طور كامل درك مى‏كند، ولى با اين حال محكوم به ايفاى نقش شاهد منفعل است، زيرا عمل متقابل او موجب تحريك سوءظن ديگرى بزرگِ معصوم و نادان مى‏شود. بنابراين، قرارداد بنيادينى كه بازيگرانِ بازى اجتماعى را متحد مى‏كند آن است كه ديگرى نبايد همه‏چيز را بداند. اين عدم دانايى ديگرى فاصله‏اى ايجاد مى‏كند كه، به تعبيرى، نوعى فضاى تنفسى به ما مى‏بخشد، يعنى به ما اجازه مى‏دهد در وراى معنايى كه به لحاظ اجتماعى تصديق مى‏شود نوعى معناى متمّم به اَعمال خويش اعطا كنيم. درست به همين دليل، بازى اجتماعى (قواعد و آداب معاشرت و غيره)، به رغم بلاهت نهفته در مناسكش، هيچ‏گاه صرفاً امرى سطحى نيست. ما فقط تا زمانى مى‏توانيم خود را سرگرم جنگهاى مخفى خويش سازيم كه ديگرى نسبت به آنها آگاه نباشد، زيرا لحظه‏اى كه ديگرى پيش از آن قادر به ناديده گرفتن آنها نباشد، پيوند اجتماعى به دست خودش منحل مى‏گردد. بدين‏سان، فاجعه‏اى برپا مى‏شود، مشابه فاجعه‏اى كه با سخن آن كودكى آغاز گشت كه فرياد زده بود امپراطور برهنه است.(4) ديگرى نبايد همه چيز را بداند ــ اين تعريفى مناسب از حوزه اجتماعىِ غير تام‏گرا (nontotalitarian) است."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2808856584976214428?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2808856584976214428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2808856584976214428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2808856584976214428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_17.html' title='دوئل روز قدس'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1192807998665937174</id><published>2009-09-11T10:55:00.002+04:30</published><updated>2009-09-11T11:23:05.366+04:30</updated><title type='text'>پایان تراژدی و آغاز کمدی: روز قدس</title><content type='html'>ژک آلن میلر در مقاله the second pass از دو پاسه روانکاوی(گذر از فانتزی) سخن می گوید.پاسه اول گذر از ناخودآگاه انتقالی به ناخودآگاه واقعی است و پاسه دوم  گذر از ناخودآگاه واقعی به ناخودآگاه انتقالی. در پاسه اول با امر واقعی نمادین روبه رو می شویم که بی معنا و درنتیجه موحش  است.در پاسه اول با فاجعه رویارو میشویم با سراب حقیقت(mirage of truth) بنابراین پاسه اول پاسه تراژیک است و هر گونه تلاش برای آفرینش حقیقت از شکنجه وفیلم اعتراف به مواجهه با "امرعظیم"  گرفته تا محضر و"حضور" در دادگاه همچون استیصالی خودویرانگرانه سراب حقیقت را بیشتر برملا می کند.حقیقت نمادین، هم وزن امر واقعی نمادین نیست.روز قدس پایان سراب حقیقت است.سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی"انتظامی" گفت: «مردم روز قدس را سیاسی نکنند». این به چه معناست؟ چرا این بارطرف خطاب نه"آشوبگران"،"اراذل و اوباش" بلکه "مردم" اند؟ این پایان "انکار" به مثابه مکانیسم برسازنده سوژه و روح ذهنی وخلاصه ته کشیدن مایه های مشروعیت بخش حاکمیت است.تنها امکان حاکم "طرد" روان پریشانه است.سوژگانیت دولتی تمام شد. روز قدس آغاز پاسه دوم است.این پاسه پاسه کمیک است. روز قدس استیصال حاکمیت به نهایت خود می رسد و رخدادی به وقوع می پیوندد که نه تنها برای ایران بلکه برای جهان واجد پیامی روشن است.این روز وحدت ضدین بین المللی (همبسته ایران-اسرائیل) را رسوا می کند.سخن رحیم مشائی درباره دوستی مردم "ایران" و "اسرائیل" خودسرانه(به معنای هگلی آن)نبود البته باید جای "مردم" را با" دولت" عوض کرد تا درست از آب درآید.روز قدس باید این لمحه نظرورانه را به رخ جهانیان بکشد و بر این روز خرد نظرورانه(speculative reason) حکومت کند.این روز روزی سیاسی برای "جهان" است و این رخداد رخدادی جهانی. روز قدس روز آغاز پاسه کمیک است: تکرار وارونه" گذر از فانتزی" کمیک و شاد و رهایی بخش است. حاکمیت حتی نمی تواند تشکیلات "راه سبز امید" را به "تشکیلات خودگردان ایران اشغالی"بدل کند چرا که مشروعیتی(نه متعالی نه درون ماندگار)برایش نخواهد ماند حتی امکان "طرد"روان پریشانه هم از او سلب می شود و باید همه چیز را واگذار کند .رهبر انقلابی فرزانه ما "میر حسین موسوی"زیرک تر از آن است که چنین امتیازی به آنها بدهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1192807998665937174?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1192807998665937174/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1192807998665937174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1192807998665937174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html' title='پایان تراژدی و آغاز کمدی: روز قدس'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6056831769528823260</id><published>2009-09-10T14:32:00.008+04:30</published><updated>2009-09-10T15:34:57.071+04:30</updated><title type='text'>ستیز پایان ناپذیرها: درباره روح</title><content type='html'>شباهت غریبی بین تئوری سیستم های اجتماعی نیکلاس لومان و روح هگلی درکار است. تفاوت هایی هم هست که مقایسه آنها را ارزشمند میکند. از یک طرف تضاد هگلی اعم از پارادکس لومانی است و این،گستره اعتبار منطق هگلی را وسیعتر میکند با این حال همین همپوشانی سرشت نماست. از طرف دیگر مساله رابطه روح وبدن پیش می آید و مساله پرهیز از دوئالیسم. روانکاوی چه پاسخی به این پرسش دارد؟ پاسخ مراد فرهادپور به این پرسش این بود که «روح، زخمی است در بدن»اما به گمان من این پاسخی موقتی است و تدقیق بیشتری مورد نیاز است. برای پاسخ به این پرسش،پرسش دیگری را پیش میکشم: آیا واکنش های دفاعی در روانکاوی به هم بی ارتباط اند؟ دلوز به دلایلی در روان پریشی امکانات یک گفتار رهایی بخش را جسته است(شاید یکی ازپیش فرض هایی آنتی ادیپ ایشان همین بی ارتباطی باشد) اما اگر واکنش های دفاعی به گونه ای نظام مند به هم مرتبط باشند چه؟ لاکان این واکنش ها را به دو دسته کلی تقسیم کرده است:"طرد" و "انکار" که طرد برسلزنده ساختار بنیادی روان پریشی است و انکار برسازنده ساختار روان نژندی. به گمان من طرد،انکار،فرافکنی،واپس زنی و بقیه واکنش های دفاعی تشکیل یک سیستم را می دهند:"سیستم واکنش های دفاعی" که معادل "روح"هگلی است. روح سیستم است. روح سیستم واکنش های دفاعی است که دربرابر تروماها عمل میکند. روح زخمی در بدن نیست روح دقیقا واکنشی به این زخم است. ابتدائی ترین سیستم ها روح ذهنی است(انکار)که همان پایان ناپذیر بد است. روح عینی پایان پذیر است چرا که براساس مکانیسم طرد استوار است اما اینها به تنهایی ممتنع اند حاصل روح مطلق است که جامع ذهن و عین است ، پایان ناپذیر حقیقی است امر در خود وبرای خود. روح مطلق پیشرفته ترین سیستم واکنش دفاعی در مقابل تروماهاست. این جاست که روح هگلی و جنبش اشمیتی و سیستم لومانی برهم منطبق میشوند. روح مطلق زمانی است که واکنش های دفاعی از"مشاهده مشاهده" بهره مند میشوند و به خودکفایی و خودسازی(self-generation)میرسند. واکنش های دفاعی نگاه سیستمی را می طلبند و نگاه تحلیلی-اتمیک تقریبا گمراه کننده است. این سیستم-جنبش-روح مطلق " اصولا" بدتر و فاشیستی است که مفهوم مخالف آن(یک اصطلاح در تفسیر حقوقی)این است که استثنائاخوب است. جنبش-روح-سیستم کریتیکال استثنای حقیقی روح مطلق مطلقه است( این نکته به نحوی یاددآور بحث مارکسی دیکتاتوری پرولتاریا ست). به این ترتیب به این نتیجه میرسیم که"روح اصولا دیکتاتوری است و استثنائا دموکراتیک". رابطه اصل و استثناء چیست؟ یعنی رابطه روح مطلق مطلقه و روح مطلق کریتیکال؟ ستیز تنها رابطه قابل تصور بین آندوست اما چگونه؟&lt;br /&gt;ژیژک عبارت جالبی دارد میگوید برای آنکه یک رخداد موفق شود به دلایلی باید دوبار ضربه بزند و گمان میکنم شلینگ بود که گفته است"زخم با همان نیزه ای بهبود می یابد که به آن زخم زده است". اکنون اگر روح مطلق مطلقه در بهبود زخم ناکام می ماند ناگزیر روحی باید در کار بیاید تا امر واقعی را برای ضربه مجدد و بهبود زخم آماده کند و این روح آماده گر همانا روح مطلق کریتیکال است. در این روح بالقوگی حق ندارد از جهت بالقوگی اش عمل کند (چنانکه عمل در جنبش فاشیستی فعل یک بالقوه است از آنجهت که بالقوه است) بلکه بالقوگی تنها باید برای گذر به فعلیت" آماده" شود ، برای ضربه دومی که امکان واکنش دفاعی را منتفی کند اما نه برای همیشه.این کار غیر ممکن است نجات و منجی نهایی ای در کار نیست. نه مسیح و نه مهدی و نه هیچ کس دیگر نمی تواند یکبار و برای همیشه بشریت را نجات دهد. یک نسل نمی تواند همه نسل ها را نجات دهد هر چند اراده اش باید مبنی برآن باشد. اما به هر حال عملا این کاری غیر ممکن است. این است که روح کریتیکال هم، مطلق و پایان ناپذیر است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6056831769528823260?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6056831769528823260/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6056831769528823260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6056831769528823260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html' title='ستیز پایان ناپذیرها: درباره روح'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8626671696736250555</id><published>2009-09-08T22:15:00.006+04:30</published><updated>2009-09-08T23:04:16.778+04:30</updated><title type='text'>«پایان ناپذیر بد، پایان ناپذیر بدتر، پایان ناپذیر خوب»: درباره جنبش</title><content type='html'>هگل دونوع پایان ناپذیر را معرفی کرده است : پایان ناپذیرمنفی و پایان ناپذیرمثبت. آنچه ایشان پایان ناپذیرمثبت می نامد درست همان "جنبش" اشمیتی است که هسته فاشیزم است. اگر پایان ناپذیر منفی هگل ،بد است پایان ناپذیرمثبت اش" اصولا" بدتر است.بدیو در قضیه12از مقاله 35Propositions from Logiques des mondes قضیه ای داردبه این مضمون که «نفی نفی کمترمساوی ایجاب است» معنی این اصل در این جا چیست؟ معنای حقوقی این اصل منطقی این است که جز در شرایط "مینیمم" و"استثنائی" نفی نفی (نفی مطلق) مساوی ایجاب نیست. تنها در این شرایط مرزی وکریتیکال به تمام معانی آن(انتقادی،حاد،بحرانی،دقیق و...) اینهمانی نفی مطلق و ایجاب(آری گویی مقدس) برقرار میشود. تنها در شرایط کریتیکال آنچه هگل پایان ناپذیر مثبت می نامد مثبت و خوب است در سرایط عادی نه تنها خوب نیست بلکه بدتر است. نیچه سخن گرانسنگی دارد می گوید «آنکس که با هیولا میجنگد نخست باید بپاید خود در این میانه هیولا نشود». اولین وظیفه پس از عبور از شرایط بحرانی رها کردن ایده "پایان ناپذیری" و پذیرش "پایان پذیری" فردی با تمام لوازم و پیامدهایش است پس نباید جاودانه بازگشت"نامیرایی" را طلب کرد به بیان روشن پس از عبور از شرایط بحرانی،"دموکراسی صوری" باید برقرار شود. جنبش به صرف اینکه مبنای نظریه فاشیزم قرار گرفته است نباید رد شود برعکس به حرکت فاوستی اصیلی نیاز داریم : اینکه برای مدتی روحمان را به شیطان(اشمیت)بفروشیم تا در انتهای نمایشنامه رستگار شویم بدون این حرکت فاوستی رستگاری محال است. پایان ناپذیری منفی"مطلقا بد" است اماجنبش "اصولا بدتر" است. اصل بر این است که جنبش "بدتر" است اما استثنائا در شرایط استثنائی وبحرانی نه تنها خوب و "مثبت" است بلکه"یگانه" راه حل رهایی بخش است. بدیهی است اولین پیامد ونتیجه این اصل که "جنبش اصولا بدتر و فاشیستی است" این است که در شرایط عادی باید دموکراسی صوری به معنای مشخص غربی اش برقرار شود. جنبش در شرایط بحرانی از "بدتر"ومنفی تر به "خوب"ومثبت می جهد و این دقیقه ایست که نباید از دست بدهیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8626671696736250555?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8626671696736250555/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8626671696736250555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8626671696736250555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html' title='«پایان ناپذیر بد، پایان ناپذیر بدتر، پایان ناپذیر خوب»: درباره جنبش'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8736937192342695858</id><published>2009-09-04T16:17:00.010+04:30</published><updated>2009-09-06T22:36:40.864+04:30</updated><title type='text'>رخداد، روند و دیالکتیک حقیقت</title><content type='html'>برخلاف آنچه هایدگر می گوید ما نه با "تفاوت هستی شناختی" بلکه با" تضاد هستی شناختی" رویاروئیم به این معنا که بین هستی(being)و وجود(existance)نه تفاوت بلکه تضاد حکمفرماست. در درون خود هستی تضاد هستیانه را داریم و در درون وجود تضاد وجودی(نمادین)را که بر ضد تضاد هستیانه به وجود می آید. به عبارتی تضاد هستیانه(امر واقع لاکانی) ،تز و تضاد وجودی(امر نمادین) آنتی تز آن است. تنها تضاد می تواند بر تضاد غلبه کند. اما در این میان تضاد سومی به میان می آید تا بر این تضاد هستی شناختی غلبه کند و این تضاد خیالی است. شاید گمان رود که این تضاد ، تضاد نیست اما در واقع اینگونه نیست و همانگونه که ژیژک روشن کرده است امر واقع خیالی ای داریم که در عالم خیال مضمر است( کابوس بر این امر شهادت میدهد).در عالم نمادین هم تضاد داریم(به بیان ژیژک امر واقع نمادین) و به واقع در هرجهان ممکنی ،تضاد(امر واقعی)هست و هیچ جهانی بدون تضاد قابل تصور نیست چنانکه جهان مجازی(سایبر) نیز اینگونه است(در این مورد ژیژک حسابی بحث کرده است).فانتزی بنیادین همین"تصور جهانی بدون تضاد " است.تضادهستیانه تماما صریح(برای خود یا بالفعل) است ،تضاد وجودی ، نیمه مضمر و نیمه صریح (در خود و برای خود)است(به عبارتی پارادوکس ،تضاد بالقوه است) وتضاد سوم چنان مضمر(در خود یا بالقوه)است که فانتزی بنیادین را پدید می آورد. این تز/آنتی تز/سنتزباید با یک تز(تضاد هستیانه)ادامه یابد وگرنه عقیم و اخته خواهد ماند(اختگی نمادین به زبان روانکاوی). بدون این تز جدید ما با یک دیالکتیک کاذب طرف ایم که تداوم اش (اختگی نمادین) را فانتزی بنیادین تضمین می کند. به این ترتیب دیالکتیک واقعی عبارتست از: تز/آنتی تز/سنتز/تز نو. این دیالکتیکی دایروی است گونه ای بازگشت جاودانه. تنها راه کامل شدن چرخه دیالکتیک گذر از فانتزی به لطف یک تز تازه است تزی که چندان تازه هم نیست چرا که همان تضاد مضمر و در خود فانتزی است پس باید فانتزی طی شود.وحدت ضدین در اندیشه هگل زمانی ارزشمند می شود که ما ضدین را خود دو تضاد در نظر بگیریم و نه عناصری خنثی به عبارتی دو طرف تضاد باید خود دست کم در درون خود تضادی مضمر (درخود) باشند.وحدت ضدین یعنی وحدت تضاد های متضاد.بدیهی است که این وحدت به معنای حضور نفس تضاد در هر دو طرف تضاد است: تضاد را تنها تضاد مغلوب می کند(غلبه و نه رفع). در مفهوم aufhebung(رفع/نفی/تعالی)هگلی در واقع زمانی که موضوع این عمل را تضاد در نظر بگیریم تعالی به معنای مضمر شدن (در خود و بالقوه شدن) تضاد خواهد بود.تعالی بالقوه شدن هر چه بیشتر است.aufhebung گویای غلبه ناپذیری "نفس تضاد" است. پس نفس تضاد "امر کلی"و "امر مطلق"است.اصل وحدت ضدین که بنیان خرد نظرورانه(speculative reason)است بیانگر این است که «تضاد را تنها تضاد مغلوب می کند»وبه عبارتی«نفس تضاد غلبه ناپذیر است».نفس تضاد ضد ندارد و بی رقیب است.به عبارتی بر خلاف تصور هگل، "نفس تضاد"دلیل کلی ،نخستین و خودپیدای جهان است که جهان را توضیح می دهد نه مقوله "هستی". کلیت تضاد به ما خواهد گفت که دیالکتیک ،تسلسلی نیست بلکه دایروی است و ما با ساختار" بازگشت جاودانه تضاد" رویاروئیم. فناناپذیری " تضاد"به مثابه حقیقت یا امر واقع چه نتایجی دارد؟مدل نهایی دیالکتیک: امر واقع واقعی/امر واقع نمادین/امرواقع خیالی/امرواقع واقعی. این چرخه حقیقت است.حقیقت به مثابه "نفس تضاد" غلبه ناپذیر است زیرا تضاد فناناپذیر است. مرگ مغلوب شدن است و زندگی غلبه. به این ترتیب نفس تضاد " نامیرا"ست."نفس تضاد" تنها زمانی مداخله میکند که حرکتی برای غلبه بر آن صورت پذیرد(به بیان ژیژک عبور از فضای میان دو مرگ (ورای خیر) و تبدیل شدن آدمی به یک تیکه گه یا به بیان لاکان "لاملا"). حقیقت(نفس تضاد)آنگاه که حرکتی در جهت غلبه بر نفس تضاد صورت گیرد به عنوان"مداخله ابدیت در زمان"مداخله میکند. حقیقت نامیراست و این نامیرایی رازورزانه نیست نظرورانه است. این عمل حقیقت است.رخداد بدیویی نمی تواند معنایی جر عمل حقیقت(مداخله نفس تضاد یا امرواقع واقعی)داشته باشد.این رخداد حقیقت است که دیالکتیک حقیقت را کامل میکند. تنها دیالکتیک بارآورانه حقیقت میتواند دیالکتیک کاذب واخته قانون ومیل را بشکند.مداخله حقیقت (امر واقع واقعی) چه اثری دارد؟زمانی که امر واقع واقعی مداخله میکند و غلبه ناپذیری اش را نشان میدهد بخش عضیمی از تضادهای هستیانه(واقعی)را مغلوب میکند. مداخله نفس تضاد "نه همه" "بلکه" بیشترین میزان تضاد واقعی رامغلوب میکند و روند صلحی را به سرعت آذرخش پدید میآورد.این روند را بدیو "فرایند حقیقت"می نامد.بدیهی است این مغلوب شدن نمی تواند کاملا فراگیرباشد زیرا اصل فناناپذیری تضادرا که "دلیل" این مداخله است را نقض میکند.پس باید لااقل یک تضاد باقی بماند این تضاد خود را در مفهوم"نام ناپذیر" بدیونشان میدهد.نام ناپذیر آخرین تضاد مغلوب نشده و غلبه ناپذیراست.این قدرت "غیرتام" حقیقت است. روند صلح پدید آمده را "روند صلح واقعی" می نامیم که در تراز هستی شناختی رخ میدهد.این روند صلح واقعی باید به صلح نمادین بیانجامد.سوژه دقیقا مسئول همین امر است. زمانی که تضادهای هستیانه-واقعی مغلوب قدرت حقیقت(نفس تضاد)شد سوژه باید تضادهای وجودی-نمادین را بی اثر کند.دموکراسی رادیکال لاکلائو و موفه نفس تضاد را لحاظ نمی کند به همین دلیل تنها دموکراسی جنگ است و نه دموکراسی جنگ و صلح. وفاداری به رخ داد حقیقت نمادینه کردن این صلح واقعی است. در این راستا اولین کار نامیدن این صلح است این نامیدن (naming)می تواند کامل باشد به عبارتی می توان صلح نمادینی به وسعت صلح واقعی ونه بیشتر ایجاد کرد.این اولین کار (ونه آخرین آن)است.دومین کاروفاداری به این وفاداری یا به عبارتی حفظ این"دستاورد"است (صلح نسبتا پایدار لااقل در حدود آن مداخله حقیقت).صلح تابع جنگ میماند و صلح واقعی بدون جنگ واقعی ممکن نیست.به عبارتی رخداد حقیقت از دیالکتیک حقیقت زاده می شود. جنگ کلی تر از صلح است.کلی انضمامی همین صلح هستیانه-واقعی است.اگر چرخه حقیقت را از یک جهت طی کنیم(طی کردن فانتزی کامل کردن دیالکتیک حقیقت است)با جهت(modality)تراژیک سروکار خواهیم داشت (سوژه تراژیک و قهرمان)و اگر در جهت عکس آن جهت طی کنیم با سوژه کمیک وشاد رویارو میشویم. هگل به جهت تراژیک می اندیشید و نیچه متاخربه جهت کمیک. پاسه اول (گذر از ناخودآگاه انتقالی به ناخودآگاه واقعی) پاسه تراژیک است و پاسه دوم*(گذر از ناخودآگاه واقعی به ناخودآگاه انتقالی)پاسه کمیک است. بنابراین دو نوع سوژه حقیقت خواهیم داشت : سوژه کمیک و سوژه تراژیک. سوژه زاده خرداد 88 سوژه کمیک است (کمیک به معنای شاد و خندان نه رقت بار و خنده آور)یا تراژیک؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*در این خصوص به مقاله ژک آلن میلردر سایت &lt;a href="http://www.lacan.com/"&gt;http://www.lacan.com/&lt;/a&gt; با عنوان the second pass مراجعه کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8736937192342695858?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8736937192342695858/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8736937192342695858'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8736937192342695858'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='رخداد، روند و دیالکتیک حقیقت'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6105747058004443223</id><published>2009-08-28T15:36:00.005+04:30</published><updated>2009-08-29T21:06:27.673+04:30</updated><title type='text'>بریج: درجه صفرسیاست</title><content type='html'>در مقاله «بریج سیاست»از گفتار روانکاو به عنوان گفتار مناسب برای تشکیلات سبز امید سخن گفتم.اکنون می خواهم این ایده را کمی اصلاح کنم. به لطف رهبری چند گانه جنبش سبز(جنبش در اینجا به معنای فنی اشمیتی اش نیست بلکه به دلیل مرسوم شدن این واژه ازآن استفاده میکنم) این فرصت فراهم شده است که نظریاتمان را با این واقعیت حی وحاضر تطبیق دهیم نه برعکس به عبارتی نه «تغییر جهان به جای تفسیر آن» بلکه «تغییر تفسیرمان از جهان به جای تفسیر ایدئالیستی آن» که اینکار در واقع تغییر ریشه ای جهان را درپی خواهد داشت. جنبش سیز افتخار رهبرانی خوب مثل میرحسین وکروبی را د ارد که باید از تمام ظرفیتشان بهره جست. گفتار موسوی به گفتار روانکاو شباهت دارد و کروبی شمایل ارباب را دارد. باید به بدیو حق داد زمانی که شمایل ارباب را برمی کشد و با لاکان مخالفت میکند. اما اگر بتوان دوهندوانه را با هم برداشت قصدما این است که هردورا انتخاب کنیم ومدل واقع بینانه تری از رهبری تشکیلات سبز امید ارائه دهیم. اینگونه نیست که ساختار سوژگانیت تنها چهارگانه باشد و نه بیشتر بلکه تیم روانکاو-هیستریک گاهی به یار دیگری نیاز دارد که دارای شمایل ارباب باشد تا بتواند حریف را زمین گیرکند(البته اگر بتواند عامل دانشگاه را نیز با خود شریک کند که چه بهتر). کروبی یاری با شمایل ارباب است و تا این لحظه تیم مردم-موسوی را به بهترین وجه یاری کرده است. این رهبری چندگانه، جنبش را کارامد و دموکراتیک کرده است. اگر چه سیاست به بازی بریج بیشترین شباهت را دارد اما بازی بریج تنها «درجه صفرسیاست» را شبیه سازی میکند. سیاست زمانی اوج می گیرد که عوامل تعیین کننده اش پنج ،شش و بالاتر شود. به بیانی رساتر زمانی که روانکاوی به پایان می رسد سیاست آغاز می شود و روانکاوی درجه صفر سیاست است. پایان روانکاوی(پاسه یا عبور از فانتزی)آغاز سیاست است. رخدادهای پس از انتخابات بیش از همه به فرایند گذر از فانتزی شباهت داشت و موسوی مثل یک روانکاو قهارلاکانی مردم هیستریک را ازفانتزی عبور داد و در این کار بی«چهره» ظاهر شد. رخدادهای پس از انتخابات چنین شانی دارند اما از این به بعد چه باید کرد؟ اگر چه فرایند پاسه فرایندی نیست که یکبار برای همه رخ داده باشد و این فرایند هنوز برای بسیاری ممکن است رخ دهد اما ماندن در درجه صفر سیاست دیگر شایسته نیست و باید به همراه عوامل دیگر این سیاست دموکراتیک را فربه کرد از شمایل اربابی کروبی (و شاید تلویزیون اش) گرفته تا تدبیر خاتمی و احزاب اصلاح طلب اما ازعامل مهم دیگرنیز نباید غفلت کرد، عاملی که بزودی از راه میرسد: دانشگاه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6105747058004443223?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6105747058004443223/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6105747058004443223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6105747058004443223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_28.html' title='بریج: درجه صفرسیاست'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8535712869610909775</id><published>2009-08-27T09:50:00.020+04:30</published><updated>2009-08-28T16:14:37.787+04:30</updated><title type='text'>«دولت، جنبش، مردم، تشکیلات»: بریج سیاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مدتی است به شکلی بیمارگونه درگیرخواندن دوباره ودوباره مقاله"جنبش" نوشته جورجو آگامبن* شده ام. مراد فرهادپور که نسل من خود را مدیون ایشان میدانیم از تقابل مدیریت و سیاست سخن میگوید. بی شک این تصوری ساده انگارانه است به ویژه زمانی که از بصیرت کارل اشمیت در مورد نقش جنبش ها آگاه شویم. این بصیرت زمانی کامل می شود که درمییابیم پیشوا(Fohrer ) بخشی از جنبش است و به واسطه جنبش نقش ارباب-دال را در دولت(بخش ایستای سیاست)ایفا می کندو دولت را تمامیت می بخشد.اینگونه است که گفتار ارباب، گفتار دانشگاهی را در خود چذب و هضم می کند. سیاست فاشیستی(اسلاموفاشیزم،کریستوفاشیزم،صهیونیزم)وحدت سیاسی خویش را از طریق سیاست زدائی از دولت و مردم (تبدیل دولت به مدیریت یکدست وبروکراتیک "جمعیت"ی که مردم به آن تقلیل یافته اند)بدست می آورد.این نقش یعنی اداره حیات (bio-management) راجنبش (عنصر مستقل و خودآئین سیاست فاشیستی) به عهده دارد.همانطور که آگامبن به خوبی روشن کرده است "جنبش"، گذر بالقوگی به فعلیت نیست بلکه "فعل یک بالقوه از جهت بالقوگی است" به عبارتی نوعی "صیانت نفس" بالقوگی است. برای این کار باید دولت به مدیریت یکدست و بروکراتیک بدل شود و مردم به جمعیت. به عبارتی هستی شناسی هولناکی مستقر می شود که یکریز و پی در پی در کار جنایت(سیاست زدایی از جانور سیاسی) است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سیاست لیبرالی یک سیاست فاشیستی مشروطه است به عبارتی این سیاست نیز در کار سیاست زدایی از دولت و مردم است و تفاوت اش با سیاست فاشیستی تفاوت کمی است نه کیفی(یعنی یک فاشیزم تضعیف شده است).به عبارتی به دلیل ضعف جنبش در نظام لیبرالی اداره حیات(bio-management) را در سطح هستی شناسی عددی و ریاضیاتی(نظام مبادله سرمایه) اعمال می کند و نه در تراز هستی شناسی جنایت(نظام مبادله خشونت).این پائین آوردن شان انسان و سیاست زدایی از او جز با برکشیده شدن به تراز متافیزیکی قابل جبران نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سیاست دموکراتیک(مردمی)برخلاف سیاست فاشیستی-لیبرالی ، سیاست حفظ بالقوگی نیست سیاست برباددادن بالقوگی هاست. کارویژه این سیاست،"مجبور کردن بالقوگی ها به گذراز قوه به فعل" است ودر این راه باید دولت را سیاسی کند. اما این کار چگونه میسر است؟برای پاسخ به این پرسش باید ساختار حاکمیت را بررسی مجدد کرد. خصم من همین آلن بدیو فرانسوی است.عناصر وضعیت(نرمال،مازاد، سینگولار)فاقد شان سیاسی اند آنها به تراز هستی شناسی تعلق دارند و شان سیاسی قائل شدن برای آنها همدستی با فاشیزم است. من سروقت بخش های وضعیت می روم و در این راه به تقسیم بندی تازه ای اشاره خواهم کرد.بخش ها شان سیاسی دارند. بخش های هر وضعیت سه دسته اند:بخش های درونی چمبره حاکمیت(مثل موتلفه و کارگزاران سازندگی در جمهوری اسلامی ایران)،بخش های بیرونی چمبره حاکمیت(مثل سلطنت طلبان و مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری)وبخش های مرزی حاکمیت(مثل حبهه مشارکت و حزب اعتماد ملی).سهم بخش های بیرونی حاکمیت در تداوم منطق وضعیت اگر بشتر از بخش های درونی نباشد کمتر نیست و من روی این "بخش"بودن آنها تاکید دارم.تنها امید مردم برای "تغییر"بخش های مرزی وضعیت است. این بخش ها بر لبه نیستی(on the edge of the void)قرار دارند و کریتیکال شدن آنها سیاست مردمی و دموکراتیک را به راه می اندازد.بخش های درونی «اینجا»«ایستاده» اند وبخش های بیرونی«آنجا» به کمین«نشسته»اند و بازی زشت و مبتذل Fort-daرا بازی میکنند. تنها امید سیاست رهایی بخش و دموکراتیک همین بخش های کریتیکال وضعیت اند همین نیمه حزب های جبهه مانند اصلاح طلبان«امید»به تغییر را حفظ میکنند.کار دو بخش بیرونی و درونی حاکمیت هل دادن بخش های کریتیکال به یکی از دو طرف به صورتی غیرخودآئین است.سیاست مردمی با بحرانی کردن بخش های درونی وضعیت و تبدیل آنها به بخش های کریتیکال-مرزی دولت را سیاسی می کند و با سیاسی شدن دولت فرایند سیاست زدایی از مردم مهار می شود. سیاست فاشیستی با سیاست زدایی از دولت آن را به یک کلیت توپر تبدیل میکند(مدیریت یکدست و کسل کننده زندگی،ابتذال شر)واز طریق این دولت توتالیتر به "کار"سیاست زدایی از مردم (در اردوگاه کار اجباری که از بقیه فضا قابل تمیز نیست)مشغول می شود.اما سیاست دموکراتیک با بسط بخش های کریتیکال در درون حاکمیت تمامیت دولت را شکاف میدهد(میدانیم که نیکلاس لومان دموکراسی را همین شکاف خوردگی در بالا میدانست).با این عمل بخش های درونی و بیرونی حاکمیت از فاعلیت مطلقه می افتند و جنبش مهار می شود.به عبارتی مجبور به گذر از قوه با فعلیت می شود(مثل همین دادگاههای استیصالی مبتذل)بنابراین میدان عمل همانا دولت است. در این شرایط بخش های کریتیکال حاکمیت وظیفه انضباط بخشیدن به جمعیت را به عهده می گیرند. در سیاست دموکراتیک وظیفه مقابل جنبش در سیاست فاشیستی را "تشکیلات"به عهده می گیرد و تشکیلات چیزی جز همین بخش های کریتیکال حاکمیت نیست.وظیفه تشکیلات پدید آوردن و حفظ "انضباط" انبوه خلق است.انضباط آماده سازی بالقوگی برای گذر به فعلیت است. مردم به یک"تفکر آماده گر"نیاز دارند و این کار را تشکیلات به عهده می گیرد.این کار از جنس برساختن بالقوگی است:برساختن بالقوگی به قصد گذر به فعلیت نه فعل حاکمانه(فعل یک بالقوه از آنجهت که بالقوه است-صیانت نفس) به عبارتی آمادگی برای عمل قاطعانه(نمود قاطعانه هستی خویش) و نه فعل حاکمانه-قطعی(نمود حاکمانه هستی خویش). این کار بالقوگی حاکمانه را وادار به گذر به فعلیت (فاشیزم زدایی از وضعیت)می کند.ژیژک سروقت اعمال مکانیکی از قبیل"دعا"میرود و از بصیرت بنیانگذاران ادیان ستایش می کند تاآنجا که به انضباط مربوط میشود باید با ژیژک همداستان شد. تشکیلات نقش ماما را به عهده دارند آنها از دل"جمعیت"برانگیخته شده "انبوه خلق"(مثلا همین جمعیت چندمیلیونی25خردادبه بعد)را پدید می آورند.هیچ قانون قطعی و جبری ای تبدیل"انبوهه"به "مردم"(نمود قاطع هستی بشری)را تضمین نمی کند تنها باید به رخداد آن"امید" داشت. بنابراین نام تشکیلات «راه سبز امید»به درستی ودقت تمام انتخاب شده است و باید به شم سیاسی والای میرحسین احسنت گفت.انبوهه پایان کار نیست بلکه مردم غایت سیاست دموکراتیک است(نوعی چرخ خودچرخ)و هارت ونگری را باید خادم سیاست مردمی دانست نه دشمن مبتذل آن(آگامبن برخلاف مترجمین داخلی اش در مقاله جنبش دیدگاهی دیگری دارد).&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با این مقدمات به چهار عامل مهم سیاست دست می یابیم:دولت به مفهوم اخص(بخش هژمونیک مدیریت)وجنبش از یک طرف،مردم و تشکیلات(بخش کریتیکال مدیریت)از طرف دیگر. سیاست بازی بریج این چهار عامل است. سیاست، درواقع کریتیکال شدن ودرگیری گفتارهاست. دراین میان جنبش(سلفی گری یابازگشت به خویشتن اسلامی به قول شریعتی) به گفتار ارباب می ماند که ارباب-دال(پیشوا Fohrer)عامل آن است. دولت ،گفتار دانشگاه است و در آن "دانش"مدیریت عامل است.مردم گفتار هیستریک است وعامل آن ابژهa کوچک(رای من کجاست؟)و تشکیلات«راه سبز امید» به گفتار روانکاو ماننده است(باید باشد).مادام که نقش تشکیلات راه سبز امید همان نقش روانکاو لاکانی باشد نگرانی از توتالیتاریسم معنا ندارد.آقای موسوی علاقه ای به "چهره" شدن ندارد وبیشتر به یک "تفکر آماده گر"مایل است.این جای بسی خوشوقتی است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما کریتیکال شدن بخش هایی از حاکمیت چگونه ممکن شد؟فرایند کریتیکالیزاسیون ممکن نیست مگر به لطف«تهی کردن»یک دال. دال "منتخب" بایداز قبل پر ازمحتوایی متضاد(درجه صفر تضاد) با بخش مورد نفرت هیستریک ها باشد.به عبارتی این انتخاب انتخابی دلبخواهی نیست بلکه واجد ساختار انتخاب اجباری(ایمان به معنای کی یرکگوری به قول صالح نجفی)است. در لحظه تاریخی پس از انتخابات این نام چیزی جز نام زیبای"میر حسین موسوی"نبود چه اینکه با وجود اینکه من به کروبی رای دادم پس از انتخابات همراه با بقیه معترضین من هم فریاد زدم:"موسوی موسوی رای منو پس بگیر". با تهی کردن دال"موسوی"سیاست دموکراتیک آغاز شد اما چگونه تهی شدن زخ داد؟ درست مثل دال اعظم(منتصب دیگری تماما دیگر)به لطف "تکرار". با تکرار، یک دال از زمینه هستی شناختی اش جدا شده و به تراز متعالی-سیاسی برکشیده می شود و این تهی شدن "حفره"ای در نظام دلالتی ایجاد می کند که تنها معنای یک دال را متاثر نمی کند بلکه تمام دال های دیگر را متاثر میکند.این کلیت هم به ارباب-دال مربوط است وهم به دال منتخب اما تفاوت جزئی ای بین این دو نوع امر کلی هست؟دال اعظم با حذف ادغامی حقیقت بقیه هستی های بشری(خود-نمایی آنها)وبخشش معنای مازاد به دال های دیگرهمه را وادار به تبعیت از اصل فریب ودیگری-نمایی میکند در حالی که دال منتخب وظیفه اش خالی کردن دال های دیگر از این"معنای"مازاد است و با این عمل دال ها به خوآئینی و خود-نمایی(تعریف نظری-عملی من برای حقیقت** یعنی یک جور پراکسیس)می رسندو مونادگونه می شوند.حفره مربوط به دال منتخب جای خالی یک مازاد است بنابراین نوعی سبک باری و کمال است در حالی که حفره مربوط به دال اعظم هویت ایجابی(مقدار منفی کانتی) دارد و گونه ای خر-خدایی و نقصان را با خود می آورد (شخصیت ..... رمان قلعه حیوانات) است.اگر این امر کلی به حفره دانه های تسبیح تشبیه می شود هیچ ریسمانی قرار نیست از میان آنها عبور کند اگر مراد امری ایجابی باشد بلکه خوآئینی و مونادگونگی است که به آنها کلیت بخشیده و همجهت شان کرده است. سیاست دموکراتیک همین خالی کردن از مازادهاست به عبارتی گذر دادن بالقوگی به فعلیت که مترادف با پاک شدن حافظه تاریخی از عناصر نامطلوب است.بنیامین از دو نوع خشونت یاد میکند: خشونت واضع قانون،خشونت حافظ قانون. اما نکته نیچه ای اینجاست که عنصر سومی در کار است که مانور تبارشناسی اخلاق نیچه روی آن است یعنی حافظه. نیچه نسبت خشونت و حافظه را بهتر از هر کسی دریافته است . راز ضرورت خشونت دوم به خصوصیات ثبتی حافظه تاریخی برمیگردد.مساله "ثبت"در حافظه تاریخی و امتناع ثبت ابدی در آن، راز خشونت مکرر مورد نیاز قانون است(بازگشت جاودانه). سیاست دموکراتیک با گذر دادن بالقوگی به فعلیت عناصر نامطلوب حافظه تاریخی را پاک می کند: از یادها گم می شوی عنکبوت!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*این مقاله را آقای صالح نجفی ترجمه کرده است به سایت &lt;a href="http://www.rokhdaad.com/"&gt;www.rokhdaad.com&lt;/a&gt; مراجعه کنید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;**در حالی که حقیقت عام و شامل است قانون عمومی امری استثنائی است و تنها استثنای حاکم را مورد لطف قرار داده و بقیه را مورد غضب.دال منتخب در خدمت کلی انضمامی است زیرا که خادم حقیقت است و باعث در آمیختن با بقیه هستی و نوعی اخلاق عشق به سرنوشت را با خود می آورد تا جایی-موضعی که به قول ناپلئون بناپارت"من شیئ هستم نه شخص"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8535712869610909775?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8535712869610909775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8535712869610909775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8535712869610909775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title='«دولت، جنبش، مردم، تشکیلات»: بریج سیاست'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-7457699900515252284</id><published>2009-08-17T12:58:00.017+04:30</published><updated>2009-08-19T16:11:24.629+04:30</updated><title type='text'>قدرت "مردم"</title><content type='html'>به راستی مردم چیست؟آیا یک عدد است گیرم عدد بیشتر(اکثریت)؟ یا مردم امری غیر هستی شناختی است و هیچ مجموعه ساختنی ای نمی تواند مردم را تعریف کند؟گاهی عدد منسوب به مردم کوچک است(به قول بدیو عدد بینهایت کوچک یا بخش تماما محذوف جامعه) و گاهی عددی به مراتب بزرگتر(عدد بینهایت بزرگ). آیا تعریف فرمالیستی" رای اکثریت" تعریف درستی ازدموکراسی است؟ هسته دموکراسی چیست؟ اگر از امپراتوری عدد کمی دور شویم و به وادی فلسفه اولی قدم نهیم آنگاه می توانیم به تعریف درستی از دموکراسی برسیم. گزاره مهم آلن بدیو فیلسوف فرانسوی معاصر دراینجا به کمک ما می آید: هستی شناسی =ریاضیات. این گزاره به ما هشدار می دهد از هستی شناختی کردن(عددی کردن)"مردم" بپرهیزیم. اگر ریاضیات علم شناخت هستی بما هو هستی است آنگاه سیاست فلسفه اولی است و مردم باید به حوزه سیاست(متافیزیک)تعلق دشته باشد. موضوع سیاست ،حقیقت است یعنی نمودهستی یا هستی از آن جهت که می نمابد. حقیقت قدرت است وقدرت حقیقت (خود-نمایی)قدرت بی قدرتی است. حقیقت خشونت ندارد اگرچه برنده و قاطع است. بالقوگی، معضل حقیقت وسیاست وقدرت است ودرمان آن قاطعیت (برندگی بدون تیغ وشمشیر) حقیقت است.حقیقت بالقوگی را شکاف میدهد همچون تیغ جراحی نه شمشیر.نمی کشد زنده میکند. نمود هرهستی همان هستی اش است به جز انسان -"معضل"**سیاست-که قدرت اش در نمود نیستی(دیگری ای که وجود ندارد) است به عبارتی هستی بیمارش، نیستی نماست "خودنما" نیست. نمود انسانی امری مکرر است و این تکرار بی سبب نیست این تکرارناشی ازخواست محال است یعنی نمایش "وجود"ی که در کار نیست نمودنیستی (دیگری) و آدمی همین شب است به قول هگل. این بيماري استسقاء و استصقاء*** همان پتانسیل و بالقوگی است." مردم" در حوزه سیاست قرار دارد نه هستی شناسی. پتانسیل ها به حوزه هستی شناسی تعلق دارند. مردم چگونه پتانسیلی است یا به عبارت دیگر آیا اساسا پتانسیل است؟ اجازه دهید پیش از پاسخ به این سوال از "وجدان تاریخی" یک ملت بپرسیم و آن را مورد کنکاش قرار دهیم. وجدان چیست؟آیا وجدان از مقوله پتانسیل ها نیست؟ وجدان امری ازلی نیست اگر چه از اصول موضوعه پیشینی برخوردار است. وجدان امری حادثی است. با وقوع یک رخداد عظیم پدید می آید مثلا وجدان ایرانیان کنونی حاصل دو رخداد عظیم مشروطه و 57 است. این وجدان یک پتانسیل منفی است و هر حرکتی خلاف اصول موضوعه اش ،حالت فعلیت این بالقوگی را به در یک پتانسیل عظیم فشرده می کند و این پتانسیل با یک ضربه کوچک آزاد شده و دوباره به فعلیت می رسد. هرحرکتی ضد اصول موضوعه آن جنایت ثبت شده در حافظه تاریخی ملت اش را بر می انگیزد و وجدان عمومی واکنشی برابر (نه کم تر نه زیادتر)به آن خواهد داد***. اجازه دهید این واکنش را مکافات (با لحاظ تمام معانی اش)بنامیم. در این محکمه ما نه با نظام مبادله خشونت(برابری کاذب جرم و مجازات)بلکه با اینهمانی جنایت و مکافات رویاروئیم یعنی همان عمل به عنوان مجازات دوباره رخ می دهد. به بیان لاکانی یک کنش اصیل چیزی جز"خودکشی" نیست وخودکشی "جنایت" زیباست. مکافات تکرار رستگاری بخش جنایت است که جنایت را تماما پاک می کند*.حتی باید فراتر رفت و به جای "تکرار" از "اینهمانی" سخن گفت : وجدان ،مادیت یافتگی جنایت است. بدون "وجدان عمومی" از چنین مکافاتی خبری نیست. آیا مردم همین "وجدان عمومی"است؟ باید پذیرفت که "مردم همان ملت نیست". مردم، نمود قاطع هستی انسانی است.مردم نام حقیقت انسانی است زمانی که نمود و هستی انسانی اینهمانی دارند و هستی انسانی خودش را می نماید نه "دیگری"را.ملت به هستی شناسی تعلق دارد ولی مردم به متافیزیک. اعتبار اکثریت آرا می تواند یکی از اصول موضوعه وجدان تارخی باشد اما وجدان نه این اصل موضوعه بلکه پتانسیل منفی معطوف به این اصل است که فعلیت یابی اش به صورت اتفاقی و استثنائی به رخ دادن حقیقت انسانی می انجامد زیرا که در خصوص انسان حقیقت قاعده نیست استثناء است*****. اما استثناء ، محمل "امید" است ودر دل این به فعلیت درآوردن پتانسیل منفی،"امید"ی به رخداد این امر اتفاقی(مردم) نهفته است و این عمل مصداق "کنش امیدمندانه" است****. دموکراسی بود و نمود چنین پتانسیل منفی ای(وجدان عمومی) در نهاد یک ملت است. پس دموکراسی فصل مشترک هستی شناسی و متافیزیک است. اگر چه پتانیسل های"ملت" محدود به این یکی نیست اما سنجه من برای دموکراسی ،بود ونمود این پتانسیل است.&lt;br /&gt;پرسش دیگر درباره مردم این است که آیا می توان مردم به مثابه حقیقت انسانی را به کار پیشبرد هدفی "دیگر"گماشت؟ آیا این کار جنایت در حق حقیقت نیست؟ آیا کشتن حقیقت نیست؟ سهم "مردم"را به مردم دهیم و سهم"ملت"را به ملت. بگذاریم مردم به "خودنمایی" شان ادامه دهند و بحث کارشناسی (از آن جمله اصلاح قانون اساسی)را به کارشناسان که البته از همین مردم اند واگذار کنیم و وفاداری به قانون اساسی (کامل باشدیا ناقص)را بخشی از حقیقت و مردم به حساب بیاوریم. قانون اساسی هرچه باشد نشان مردم را برچهره دارد وجای نگرانی نیست چرا که در مسیر حقیقت ،کامل خواهد شد. پس آیا بهتر نیست از" ادامه دادن حقیقت"که بیانگر اینهمانی است به جای وفاداری که گونه ای" این نه آنی"وغیریت را القا می کند سخن بگوییم؟"حقیقت ات را ادامه بده"یا "خودنمایی ات را ادامه بده" آیا دستور معنادارتر و حقیقی تری نیست؟ یادمان باشد ساموئل بکت دوست داشتنی بدیو از "ادامه دادن" ونه" وفاداری" سخن میگفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*باید به یاد داشته باشیم که جنایت یک امر واقعی است یا دست کم در امر واقعی(هستی)ثبت می شود یعنی جنایت مادیت می یابد و به عنصر یا بخشی از "هستی"بدل می شود(هستی به مثابه مجموعه هایی از مجموعه ها). بنابراین نقد هورکهایمر بر مقاله «ادوارد فوکس، کلکسیونر و تاریخ‌نگار» بنیامین در این خصوص یک بلاهت ایدئالیستی(به رغم ژست رئالیستی اش) است. مکافات ، جنایت مادیت یافته راپاک میکند. وجدان و ازآن جمله وجدان عمومی به هستی شناسی تعلق دارد نه متافیزیک (سیاست)(این همان خواست نیچه برای رفتن به فراسوی خیر و شر است).اجازه دهید یک جمله دیگر را هم بگویم: الهیات و هستی شناسی یکی هستند. به عبارت دیگر تلقی الهیاتی بنیامین ماتریالیستی است نه ایدئالیستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**رساله دریدا به نام "معضل ها"از این زاویه خواندنی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** *استقساء .آب آوردگي شكم&lt;br /&gt;استقصاء.[ اِ ت ِ ] (ع مص ) جهد تمام کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). کوشش تمام کردن . (منتهی الارب ). سعی و کوشش بسیار. (غیاث ). طلب نهایت چیزی کردن . (غیاث ). به نهایت چیزی رسیدن . (منتهی الارب ) (غیاث ). تقصی . به غایت رسیدن . به پایان رسیدن . به قصوای امری رسیدن . احاطه بشی ٔ یافتن . نیکو نگریستن : تعدید؛ به استقصا چیزی شمردن . تعمیق ؛ به استقصانگرستن . (تاج المصادر بیهقی ). مثال داد تا اسباب و ضیاع که مانده بود از نوشتکین خاصه به استقصاء تمام بازنگریستند بحاضری کدخدا و دبیرش محمودک و دیگر وکیلان . (تاریخ بیهقی ص 543). محال بود استقصاء زیاده کردن . (تاریخ بیهقی ص 668). کوشک مسعودی راست شده بود چاشتگاهی برنشست و آنجا رفت و بگشت و به استقصا بدید. (تاریخ بیهقی ص 508). در آن دیار هم شرایط بحث و استقصاء هرچه تمامتر بجای آوردم . (کلیله و دمنه ). غدرزنان بی نهایت است و عقل از احصاء و استقصای آن عاجز. (سندبادنامه ). گفت آنچنانکه تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانت متهم کردند. ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود. (گلستان ). سختگیری در محاسبه . دقت بسیار در حساب . جزورسی . (غیاث ): خواجه وی را بنشاند و گفت دانسته ای که ترا حساب چندین بود و مرا در اینکه سوگند گرانست که در کارهای سلطانی استقصاء کنم ... تا دل بد نداری . (تاریخ بیهقی ص 269). و غلامانش را بجمله بسرای ما فرست تا با ایشان استقصاء مالی که بدست ایشان بوده است بکنند و بخزانه آورند. (تاریخ بیهقی ص 235). و سیم کافی ناصح که خراج و جزیت ... بطور استقصاء بستاند. (کلیله و دمنه ).چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبودبصد خزینه تبذّر بدانگی استقصا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****جا دارداز موضع متافیزیکی-سیاسی  به تعریف تازه ای ازانسان مبادرت کنیم تعریفی که چندان تازه هم نیست: انسان از این موضع چیزی جز عمل نیست همین عمل امیدمندانه یا پراکسیس و در واقع آن بدن هستی شناختی راباید "بدن این عمل" نامید چنانکه بدیو نیز بدن را رد یک تصمیم میداند. بدن یک عمل نه عمل یک بدن (شخص).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****از اینجا باید مفهوم قاعده را درک کرد قانون ضد حقیقت است. در هستی حقیقت قاعده است با این خود-نمائی جایی برای قانون نیست و قانونی برآن حکم نمی راند اما درعرصه نمادین با استثنائی شدن" حقیقت به مثابه خودنمائی"قانون نمادین پدید می آید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-7457699900515252284?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/7457699900515252284/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7457699900515252284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7457699900515252284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_17.html' title='قدرت &quot;مردم&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-4943846225880648749</id><published>2009-08-15T16:19:00.025+04:30</published><updated>2009-08-16T16:05:43.882+04:30</updated><title type='text'>سیاست ، حقیقت ، انسان</title><content type='html'>آلن بدیو فیلسوف فرانسوی گزاره مهمی دارد: ریاضیات=هستی شناسی به عبارتی ریاضیات علم شناخت هستی از آن جهت که هست(being qua being) است. این سخن را باید کامل کرد. اگر ریاضیات همان هستی شناسی است آنگاه سیاست فلسفه اولی است. پیامدهای این سخن چیست؟موضوع سیاست "نمود" است و از آنجا که نمود هر هستی ای همان هستی اوست و بالعکس باید گفت که موضوع سیاست دقیقا حقیقت است.اما حقیقت در مورد انسان دچار پیچشی است به عبارتی نمود هستی انسانی و هستی او پیچش موبیوسی ای را تجربه میکنند به گونه ای که در این مورد خاص گواینکه"نمود"ش هستی اش را نمی نماید بلکه چیز دیگری را مینماید که "وجود"(existance)نام دارد.درواقع وجود حالت بالقوه نمود است و نمود حالت بالفعل آن.نمودانسانی اینگونه به خودمختاری میرسد به گونه ای که چنانچه مینماید نیست و چنانچه هست نمی نماید. این وضعیت درروانکاوی با عنوان"دام انسانی"شناخته شده است. هستی انسانی چنان خود را مینماید که ما گمان کنیم چیز دیگری (وجودی)درکار است (تفاوت وجود و موجود در فلسفه هایدگر)درحالی که چنین نیست. این پیچ خوردگی فریبنده حقیقت انسانی هستی انسانی را به معضل سیاست بدل کرده است.بی جهت نبود که کی یر کگور انسان را حیوانی میدانست که تادم مرگ بیمار است و سقراط هم با اشاره آخرش همین را گفت. درواقع اگر حقیقت موضوع سیاست است هستی انسانی معضل پراگماتیستی سیاست است. وظیفه سیاست حل این معضل است وروش آن پراکسیس* است. سیاست به عنوان فلسفه نظری-عملی اولی وظیفه دشواری برعهده دارد:رهایی انسان.&lt;br /&gt;به خودمختاری رسیدن نمود انسانی به گونه ایست که گو اینکه این هستی آماس کرده است و حقیقت این است که هستی انسانی از آماسی رنج می برد که بالقوگی و پتانسیل نام دارد. پتانسیل نمود را به خودمختاری رسانده است به گونه ای که "وجودی"موهوم را درمقابل "هستی"اش می نشاند(در عالم خیال)که کسی مثل هایدگر را به این توهم می اندازد که از تفاوت وجود و موجود دم بزند.با کلمات لاکانی هستی امر واقعی است ، وجود امرخیالی و نمود امر نمادین. حقیقت امر خیالی همان آماسی(بالقوگی)ایست که هستی انسانی(امر واقعی اش)از آن لبریز شده است چنین است که امر واقعی انسانی هولناک است. ظرافت نگاه آگامبن و ارسطو در خصوص بالقوگی این است که در بالقوگی به فعلیت رسیدن قوه تمام شدن بالقوگی نیست بلکه خود را به خویشتن اعطا کردن است یعنی در واقع یک نمایش برای فریب دیگری در این خصوص که به قول هگل پشت واقعیت واقعیت دیگری هست و وجودی غیر از هستی درکار است. من این نمود را نمود حاکمانه هستی می نامم. به این ترتیب در هستی انسانی هم، هستی هر کسی همان نمود اوست اما به سبب بالقوگی جوری نمایش میدهد که دیگری به خطا بیفتد. معضل سیاست همین فریب و دام انسانی است.تمام تلاش هایی که در جهت تداوم فریب اتفاق می افتد ضد آرمان سیاست است از مدیریت گرفته تا موج سواری. وظیفه سیاست رهایی انسان است و البته به قول مارگوت بیگل شاعر آلمانی "تنها حقیقت است که رهایی می بخشد". حقیقت نمود قاطع هستی است نمودی که عین هستی اش است. برای انسان به جز نمود حاکمانه هستی اش گونه ای دیگر از نمود ممکن است(اگر چه برای انسان ،اتفاقی و استثنائی است) نمودی مثل نمود تمامی هستی های دیگرو آن نمود قاطع هستی اش است.نمود قاطع هستی، پراکسیس رهایی بخش انسان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسش این است که چگونه انسان که با وجود آماس بالقوگی به نمود قاطع هستی می رسد؟ پاسخ را به بهترین وجه جورجو آگامبن فیلسوف ایتالیلئی معاصر روشن کرده است: بالقوگی منفی**(impotentiality). این بالقوگی ،نمود حاکمانه "عدم وجود" (non-existance) است یک دام انسانی منفی. نمود حاکمانه"عدم وجود"به گونه ای که انگار "وجود" نداریم واعلام این مطلب به "دیگری" که ما دیگر"وجود"نداریم تا او گمان کند که ما هنوز "وجود" داریم در حالی که واقعا "وجود"نداریم و وجود پیدا کردن ما به "نمود قاطع هستی"ای وابسته است که از پی این" بی وجود"ی می آید. دست شستن از نمود حاکمانه رسمی تا آنجا که با یک نمود قاطع هستی، فضای تازه ای برای یک نمود حاکمانه تازه فراهم شود.البته قاعدتا این فقط یک عمل امیدوارانه(پراکسیس) است و هیچ تضمینی به نتیجه نیست.با این همه شاید همین امید خودویرانگری "دیگری"را تسریع کرده(چرا که پتانسیل، خودویرانگری است) و کار را بسیار ساده کند اما در نهایت ما به این عمل نیازمندیم زیرا عمل امیدمندانه همان "رهایی" است که انسان به آن نیازمند است. به قول نیچه "کنش مساوی آزادی است" البته کنش به معنای پراکسیس و عمل امیدوارانه ونه کنش مطابق قانون طبیعی وکنش مکانیکی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*مصطفی ملکیان در مقاله تازه ای در سایت اش از" امید" به جای اندیشه "پیشرفت" سخن گفته است. اگر هستی از هیچ قانونی تبعیت نکند و همه عناصر و بخش های هستی نه قانونمند بلکه تصادفی باشند آنگاه باید از بلاهت اندیشه "پیشرفت" گذشت ولی جایگزین آن امید به تنهایی نیست بلکه "عمل امیدوارانه" است و پراکسیس برای من همین "عمل امیدوارانه" است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**در خصوص این مفهوم به کتاب رخداد2ویژه همین فیلسوف(ترجمه وتالیف مرادفرهادپور،صالح نجفی ،امید مهرگان و ...) مراجعه کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-4943846225880648749?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/4943846225880648749/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4943846225880648749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4943846225880648749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/08/blog-post_15.html' title='سیاست ، حقیقت ، انسان'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-4733042412357794540</id><published>2009-07-29T20:58:00.014+04:30</published><updated>2009-08-01T12:42:53.249+04:30</updated><title type='text'>دمو/تئوکراسی</title><content type='html'>ما از بنیامین آموخته ایم که گذشته تاریخی نه یک داده علمی بلکه یک پرونده است پرونده ای گشوده که هر روز و شب توسط یک دستگاه قضائی نامرئی دولتی مورد قضاوت قرار میگیرد و هیچ کدام از احکام قضائی اش از" اعتبار امر مختومه" برخوردار نیست. نام این دستگاه قضائی موازی، ایدئولوژی است. این، فاشیزم پنهانی دولت مدرن است. ناتوانی ونا تمامی قانون همیشه با ضمیمه ای به نام ایدئولوژی جبران شده است.اما داوری هست داوری هست به قول شاملو که حکم اش حکم فرجامین است و به تمام پرونده ها اعتبار امر مختومه را اعطا می کند. بین فرمان و اجرای آن تاخیر و تعویق ای نیست (همچون مفهوم پراکسیس در سنت مارکسیستی)و به سرعت آذرخش نازل می شود،ریشه های"دیگری دیگری" را همچون صنوبری بر کناره مغاک خاکستر می کند وبر باد می دهد و"دیگری بزرگ"را به یک "پیش نویس " بدل می کند. نام این داور فرجامین "وجدان عمومی"یک ملت است. اگر از قوه فرمانیه دستور العمل صادر می شود ازجانب قوه داوری یک ملت "قضای الهی"نازل میشود. اگر قوه فرمانیه می گوید"ادامه بده" قوه داوری ملت می گوید"تمومش کن"و دستور العمل های قوه فرمانیه (به میل ات وفادار باش ،سر کردن با امر منفی و از این قبیل که می توان تمام جنبش سبز را تا این لحظه به همین تصمیم اصولی تقلیل داد : جستجویی برای "رای من" به مثابه ابژه aکوچک از فردای انتخابات که "داستان" انتخابات در واقع با همین دستورالعمل های قوه فرمانیه تا این لحظه ادامه یافته است) مقدمه انفجار وبه فعلیت رسیدن پتانسیل عظیمی به نام" وجدان مشترک بشری"در درون یک ملت است تلاشی برای به داوری فرجامین کشاندن همه پرونده هایی که سالهاست روی هم انبار شده اند و منتظر جرقه آذرخش اند و "انتظار" در منطق شیعه چیزی جز این نبوده است(مشابه آن" منتظر خود بودن در حدهای حقیقت "در نزد دریدا یا "در انتظار گودو" در نزد بکت). قضای الهی نازل شده از وجدان عمومی یک ملت "دیگری دیگری"را فلج می کند و "دیگری بزرگ"را به یک "پیش نویس" بدل میکند پیش نویسی برای" بازنویسی"ساختار(reconstruction و نه deconstruction) و آغاز نو. بدون بازنویسی ساختاری که"جهان"و"تاریخ" یک ملت را ساخته و بنابراین می سازد اینهمانی گذشته و آینده برقرار خواهد بود حتی اگر گفتار رسمی بین این دوالقای تفاوت کند(این هم معنای دیگر ایدئولوژی است:تفاوت القائی بین گذشته و آینده).بازنویسی ساختار یک تفاوت واقعی بین گذشته و آینده ایجاد می کند و به این ترتیب گذشته می گذرد و آینده را از "درراه بودگی" نجات می یابد. باید آینده را نجات داد اگر چه از معبر گذشته. با بازنویسی ساختار، "جهان" و"تاریخ" یک ملت دگرگون می شود و"خاطره" به یک"داده علمی" بدل می شود برای "مطالعه" اما شیرین تر از آن "آغاز نو" و کودکی ایست که از پس این فرجام خواهی می آید. قضای الهی "بدوجدانی" بنیامین را درمان می کند ولی این فراموشی فعال (رستگار کردن گذشته نزد بنیامین) هم در پرتو کودک شدن و آغاز نو فراموش می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که بیش از همه بحث مبنای مشروعیت دولت به طور علنی مطرح شده است بیش از هر زمان ضروری است که بر تفاوت فاشیستی کارل اشمیت بین تئوکراسی و دموکراسی خط بطلان کشیم و دمو/تئوکراسی را اعلام-اعمال کنیم مردم/خداسالاری ای که در کلام دلوز با این عبارت"صدای مردم صدای خداست" و در کلام محمد با عبارت"یدالله مع الجماعه" نیزمورد تایید و تاکید قرار گرفته است. آیا مردم همان کودک هراکلیتوسی نیست که افسانه ای جعلی به نام" تاریخ" می بافد و با اسباب بازی ای به نام" جهان" بازی می کند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-4733042412357794540?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/4733042412357794540/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6398.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4733042412357794540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4733042412357794540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6398.html' title='دمو/تئوکراسی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-4785445939347843514</id><published>2009-07-29T10:38:00.003+04:30</published><updated>2009-07-29T10:57:55.402+04:30</updated><title type='text'>تصمیم اصولی سوژه های تصادفی در مقابل تصمیم تصادفی شخص حاکم</title><content type='html'>پیشتر گفتیم از" رشد سرطانی قانون" گفتیم(که در زبان دریدا همان دیفرانس وتصمیم ناپذیری ایست که در دل تصمیم قانونی می ماند و در لاکان همان میل است)و از تصمیم بولهوسانه و تصادفی حاکم سخن گفتیم و در برابر آن از تصمیم اصولی سخن به میان آمد اما باید به یاد داشت که در واقع تصمیم تصادفی حاکم واکنشی به تصمیم اصولی سوژه های تصادفی است و نه برعکس زیرا تصمیم تصادفی حاکم در حقیقت تلاشی مشمئز کننده برای به "تعویق" انداختن تصمیم اصولی سوژه های تصادفی است. به تعویق افتادن تصمیم اصولی سوژه های تصادفی همان به "تعویق"افتادن وبه عبارتی گرفتار منطق حریف شدن است به بیان نیچه"آنکه دیرزمانی در مغاکی بنگرد آن مغاک نیز در او چشم خواهد دوخت". در هر حال غیر از تذکر این نکته شاید کار دیگری جز" ادامه دادن"وپرهیز ازمنطق حریف نتوان عملا کار دیگری کرد به زبان دینی باید "توکل"کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا تصمیم اصولی سوژه های تصادفی بر تصمیم تصادفی شخص حاکم بالاخره غلبه خواهد کرد؟ما دراین خصوص جز "ایمان"، "عشق"و"امید"کاری نمی توانیم بکنیم،ایمان به اینکه "پیشاپیش" ملت بر دولت پیروز است و عشق به راهمان(خود-خواهی جنبش) و امید به غلبه "پسینی" ملت بر دولت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-4785445939347843514?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/4785445939347843514/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4785445939347843514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/4785445939347843514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_29.html' title='تصمیم اصولی سوژه های تصادفی در مقابل تصمیم تصادفی شخص حاکم'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-281394618878692405</id><published>2009-07-28T11:23:00.011+04:30</published><updated>2009-07-29T10:36:41.963+04:30</updated><title type='text'>درباره قوای یک "جنبش دموکراتیک و دموکراسی خواه" و هماهنگی آنها</title><content type='html'>زمانی یک جنبش را دموکراتیک مینامیم که شرایط سه اصل موضوعه را برآورده کند: "برابری پیشینی"، "تفکیک قوا" و "هماهنگی قوا". درباره هماهنگی قوا باید سراغ کانت و کیرکگور رفت وبا نقد آنها به طرح بدیل دست یافت اما پیش از آن باید تفکیک قوای یک جنبش دموکراتیک را بررسی کرد. تفاوت دولت با جنبش دموکراتیک از همین جا شروع میشود. تعداد قوا منفک از هم در دولت سه تاست: قوه مقننه ،قوه مجریه و قوه قضائیه. در یک جنبش دموکراتیک تعداد قوا چهارتاست: قوه فرمانیه،قوه اجرائیه،قوه حکم یا قضائیه ، قوه بازرسی ودیده بانی. تفاوت ازکجامی آید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یک جنبش دموکراتیک(که دموکراسی خواهی اش همان خود-خواهی و اراده کردن خودش است) ما نه با فرمان مطلق کانتی(که مبنای قانون موضوعه دولت مدرن است)بلکه با اصول موضوعه حقوق طبیعی سروکار داریم اصولی مانند این: هیچ کس نباید شکنجه شود. تفاوت این اصل موضوعه با قانون موضوعه کانتی(که از این فرمان کلی تبعیت می کند:چنان رفتار کن که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن) در این است که قانون موضوعه کانتی خطابش به "همه" و در نتیجه تنها به افراد خاصی است(یعنی نه همه افراد)درحالی که خطاب اصل موضوعه به "هیچ کس" ودرنتیجه به "همه" است. "همه"را نمی توان مستقیما مورد خطاب قرار داد تنها زمانی که از "هیچ"کس سخن گفتیم روی سخن ما با "همه"کس است. اصول موضوعه حقوق طبیعی جنبش دموکراتیک را از "وضع"قانون کلی بی نیاز می کند و آنچه ما شاهد آن هستیم صدور "دستورالعمل" و فرمان معین و"جزئی" است ونه قانون موضوعه"کلی". این قوه را "قوه فرمانیه "می نامیم که مقابل آن در دولت "قوه مقننه" است.&lt;br /&gt;قوه "اجرائیه"وظیفه اش اجرای دستورالعمل های قوه فرمانیه است.نکته مهم در خصوص قوه اجرائیه این است که در یک جنبش دموکراتیک  اعلام فرمان همان اجرای آن است مشابه مفهوم "کن فیکون"در خصوص اراده الهی در سنت دینی(جالب اینجاست که دلوز به تبعیت از عرفای "وحدت وجودی" ندای مردم را "ندا"ی خدا می داند).البته این همان مفهوم پراکسیس در سخن مارکسیستی است.&lt;br /&gt;قوه دیگر یک جنبش دموکراتیک قوه قضائیه است که یا دآور "قضا"ی الهی است و از آنجا که دستورالعمل های قوه فرماندهی واعمال قوه اجرائیه را براساس اصول موضوعه مورد داوری قرار می دهد بر بقیه قوا حکومت دارد بنابراین نام درست آن قوه حکم است.&lt;br /&gt;قوه چهارم یک جنبش دموکراتیک قوه دیده بانی و نظارت است. شرط کارکرد درست قوه حکم کارکرد درست این قوه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کانت به جای اصول موضوعه حقوق طبیعی از "قانون مطلق اخلاقی" سخن گفت و در واقع طرح دولت مدرن مطابق فلسفه کانت است. با نشستن "قانون مطلق اخلاقی" به جای اصول موضوعه سروری از "قوه حکم" به" قوه مقننه" منتقل شد و نظم قوا به هم ریحت. اما کاربه همین جا ختم نشد. ناتوانی امر مطلق کانتی از حکومت بربقیه قوا به تصمیم تصادفی و خودسرانه شخص حاکم منجر شد. این ناتوانی درهیئت غده ای سرطانی خود را نشان داد و فاشیزم چیزی جز همین رشد سرطانی سوژه و موازی سازی نیست. ناتوانی حکومت قوه مقننه در هیئت "زیبایی شناسی" در کانت و "تعلیق دینی امراخلاقی"در کیرکگور خود را نشان داد و چنین بود که متفکر درخشانی مثل والتر بنیامین گفت: چیزی در قانون گندیده است. در یک جنبش دموکراتیک به دلیل وضوح و روشنی "اصول موضوعه" "هیچ کس"ی نیست که نتواند براساس این اصول موضوعه حکم نکند بنابراین واقعا با چیزی به نام "وجدان عمومی" طرف ایم که یک پتانسیل و بالقوگی است یعنی توان داوری و حکم بر اساس اصول موضوعه حقوق طبیعی که" امر مشترک"،همگانی و عام بشری(the common) است. قوه حکم یک جنبش دموکراتیک همان "وجدان عمومی"و وجدان مشترک بشری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هماهنگی قوا در یک جنبش دموکراتیک به وسیله" اصول موضوعه " رخ می دهد بنابراین در یک جنبش با تصمیم" اصولی" رویاروئیم اما همانگی در یک دولت به واقع تصادفی است و تصمیم "تصادفی"وخودسرانه حاکم است که هماهنگی رابرقرار میکند. کارل اشمیت به خوبی در این زمینه تحقیق کرده است و شکاف اصل نظام/محتوای حادث را به خوبی نشان داده است(اصل نظام غیر از اصول موضوعه است اصل نظام باید تسط حاکم نقض شود تا تحقق یابد در حالی که نقض اصول موضوعه توسط هیچ یک از اعضای جنبش جایز نیست). تمرکز اساسی کتاب "فلسفه نقادی کانت"اثر ژیل دلوز روی همین هماهنگی قواست گرچه نتوانسته طرح بدیلی ارائه کند ولی شاگردش آلن بدیوبه سمت شالوده تازه ای رفته است اگر چه به گمان من مسیر وارونه ای را در پیش گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت ذاتا دموکراتیک نیست و دموکراسی برای آن امری عارضی است اما یک جنبش دموکراتیک ذاتا دموکراتیک است و دموکراسی خواهی اش همانا اراده کردن خودش است و به قول نیچه خود-خواهی اش. چنانکه در قلمرو یک دولت جنبشی دموکراتیک شکل گرفته باشد و دولت تابع این جنبش باشد می توان آن دولت را بالعرض دموکراتیک نامید. تنها در صورتی که دولت از ملت تمکین کند رشد سرطانی اش متوقف شده و فاشیزم نهانی اش مهار می شود.ملت-دولت فرایند تابع سازی(subjectivation) دولت توسط ملت است در حالی که فرایند دولت-ملت عکس آن است. سیاست کلی و فراگیر مقابله این دو نیرو وفرایند است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-281394618878692405?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/281394618878692405/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/281394618878692405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/281394618878692405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_28.html' title='درباره قوای یک &quot;جنبش دموکراتیک و دموکراسی خواه&quot; و هماهنگی آنها'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-808964643039644393</id><published>2009-07-26T12:15:00.019+04:30</published><updated>2009-07-28T11:23:13.518+04:30</updated><title type='text'>درباره تعامل "جنبش دموکراتیک مردم ایران" با" قانون"</title><content type='html'>1-صد وچند سال است که مردم ایران "خواب" دموکراسی را می بینند و گواینکه حاصل آن تنها یک سلسله ای از احتلام های سیاسی بوده است. جا دارد در این روزهایی که به سالگرد مشروطه نزدیک می شویم از خودمان بپرسیم چرا این گونه است؟ از چشم انداز روانکاوی غلبه" امر خیالی" نمی گذارد ما از "خواب"دموکراسی بیدار شویم، از پرخاشگری"من" عبور کنیم و به هیئت "ما" درآئیم. راه حل گذر از امر خیالی و توافق برسر" امر نمادین" یعنی قانون است اما مشکل اینجاست که قانون گرایی پوزیتیویستی نمی تواند مشکل ما را حل کند ما نیاز به قانونی اساسی داریم. "قانون اساسی" به صرف ادعا اساسی نمی شود باید شأن یک"اصل موضوعه" را داشته باشد.اصل موضوعه نسبت به هیچ گروه و دسته ای جانب دارانه نیست بی تفاوت است و به راستی کلی است. آیا آنچه پس از انقلاب 57"قانون اساسی" نامیده شد اینگونه است؟&lt;br /&gt;2-دو دسته حقوق وجود دارد: حقوق طبیعی و حقوق موضوعه. بین این دو دسته باید واسطه ای باشد تا حقوق موضوعه اعمال حقوق طبیعی باشد واین واسطه قانون اساسی است.قانون اساسی مجموعه ای از اصول موضوعه است و نه قانون موضوعه. صرف اعلام چیزی به عنوان قانون اساسی آن را قانون اساسی نمی کند بلکه قانون اساسی باید شأن اصل موضوعه ای را داشته باشد.اصل موضوعه شان پیشینی داردوقوانین موضوعه پسینی اند. آکسیوم اول هر قانون اساسی که آکسیوم عام سیاست است آکسیوم"برابری پیشینی"همه افراد و دسته ها و گروه هاست. این آکسیوم مشترک هر سیاستی است چه سیاست مردمی وچه سیاست دولتی. آکسیوم های دیگری هم داریم:اصل موضوعه تفکیک قوا و اصل موضوعه "حاکمیت" یک قوه بر قوای دیگر(معمولاحاکمیت قوه مقننه بربقیه قوا ولی من با حاکمیت قوه قضائیه بربقیه قوا موافق ام). می توان نشان داد که این اصل هم آکسیوم مشترک سیاست مردمی و سیاست دولتی است( کتاب "فلسفه نقادی کانت"اثر ژیل دلوزدر این زمینه راه گشاست به ویژه در زمینه اصل موضوعه حاکمیت).با این همه روح قانون اساسی اصل موضوعه "برابری پیشینی" است.&lt;br /&gt;3-حقوق طبیعی را می توان به صورت آکسیوماتیک تدوین کرد. در صورت تدوین این حقوق به شیوه ای غیراز این (مثلا مشابه قوانین موضوعه) با نقض ساختاری این حقوق رویارو می شویم چه اینکه در این مملکت با این حقیقت تلخ رویاروئیم. قانون اساسی باید مجموعه ای از آکسیوم های اساسی سیاست وآکسیوم های حقوق طبیعی باشد و روح این قوانین اصل موضوعه"برابری پیشینی" است.&lt;br /&gt;4-می توان و باید جنبش مردمی ای داشت که اصل موضوعه اش آکسیوم "برابری پیشینی" است مثال اعلای آن همین "جنبش سبز" خودمان است که در برابرآن کل نظام هیچ است چرا که قانون اساسی اش فاقد این اصل موضوعه اساسی است جسدی بی روح که تحمل سکوت این جنبش و "نگفتن"های این جنبش را هم ندارد.&lt;br /&gt;5-آکسیوم"برابری پیشینی"اصل موضوعه دولت غیر ایدئولوژیک است. این اصل نه تنها دولت اسلامی،دولت مسیحی و دولت یهودی را رد میکند (به عبارتی جدایی دین از دولت و نه سیاست)بلکه دولت کمونیستی،دولت کارشناسی و در نهایت روح توتالیتر و هیولائیت دولت را طرد می کند. این آکسیوم، ایدئولوژی به معنای وسیع آن را به نحو پیشنی طرد می کند و اجازه می دهد که در فرایند سیاست به نحو پسینی وارد شوند و به آزمون گذاشته شوند. باید هر عقده و عقیده ای به نحو پسینی وارد گود سیاست شود. روانکاوی آزمون خود را پس داده است، راه رهایی از عقده ها و عقیده ها فقط و فقط سیاست است. سیاست مساوی است با رهایی وبنا براین این آکسیوم ،آکسیوم رهایی است.&lt;br /&gt;6-ما با جنبشی سروکار داریم که واجد این آکسیوم اساسی است جنبشی فراگیر و کلی که شاید تنها با این آکسیوم بتوان آن را شناخت نه با هیچ امر متعینی. مساله اساسی این جنبش تعامل آن با قانون اساسی موجود است. آیا حرکت در چارچوب قانون اساسی چنانکه رهبران شناخته شده این جنبش مطرح می کنند با توجه به این نکته ظریف که قانون اساسی موجود و به تبع آن قوانین مصوب فاقد روح برابری اند باید مطلق باشد؟آیا پذیرش این مجموعه به صورت مطلق ،انفعال و درنهایت خودویرانگری جنبشی نیست که به دلیل همین یک اصل ، پتانسیل خودآئینی را در خود دارد؟ ما با جسد قانون اساسی رویاروئیم باید به این جسد احترام بگذاریم اما تا آنجا که قرار است در آن روح بدمیم نه اینکه در آن دفن شویم.&lt;br /&gt;ما نیاز به حفظ اصل موضوعه "برابری پیشینی" هستیم وتداوم جنبش یک معنا دارد وفاداری به این اصل. وفاداری به این اصل موضوعه باید در "حرکت ما در چارچوب قانون" اعلام و اعمال شود اصل موضوعه ای که در ضمن اصل موضوعه انقلاب 57بود و متاسفانه در هنگام نوشتن قانون اساسی زیر پا گذاشته شد. حرکت در چارچوب قانون تا آنجا که این قانون با اصل موضوعه "برابری پیشینی"همه دسته ها و گروه ها و افراد تعارض نداشته باشد جنبش را سرپا نگه می دارد. هدف جنبش دمیدن روح برابری به قانون اساسی است و در این راه نباید جنبش در قانون مضمحل شود بلکه باید جنبش قانون را متاثر کند و اصل موضوعه اش را به قانون تحمیل کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادداشت&lt;br /&gt;از آنجا که جنبش مردمی علاوه بر اصل موضوعه "برابری پیشینی"از اصول موضوعه "تفکیک قوا"و"هماهنگی قوا" تبعیت میکند باید از این زاویه نیز به رابطه اش با دولت نگاه کرد در واقع زمانی که جنبش از این سه اصل تبعیت کرد می توان آن را یک جنبش دموکراتیک دانست جنبشی کلی و فراگیر. قبل از آن ، مثلا تنها با براورده شدن شرایط اصل اول ما صرفا با" انبوه خلق" طرف ایم . تنها پس ازبرآورده شدن سه اصل بالاست که ما با ملت-دولت سروکار خواهیم داشت و با سیاست کلی یعنی رویاروئی"ملت-دولت" با "دولت-ملت". رویاروئی ملت-دولت با دولت-ملت مقابله دو نیروست نیروی مردم منضبط و متشکلی که می خواهد قوای اش را اعمال کند با دولتی که با خشونت وایدئولوژی میخواهد ملت را به شکل دلبخواهی حاکم بسازد. دریک طرف تصمیم اصولی ملت-دولت و در طرف دیگر تصمیم تصادفی حاکم خودکامه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-808964643039644393?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/808964643039644393/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/808964643039644393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/808964643039644393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html' title='درباره تعامل &quot;جنبش دموکراتیک مردم ایران&quot; با&quot; قانون&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-5482104430907921770</id><published>2009-07-21T11:00:00.005+04:30</published><updated>2009-07-21T11:53:05.913+04:30</updated><title type='text'>رفراندم درباره چه چیزی؟</title><content type='html'>جنبش مدنی مردم ایران به راه حلی به نام رفراندم رسیده است اما هنوز روشن نیست بر سر چه چیزی باید رفراندم صورت گیرد. قدر مسلم این است که رفراندم در مورد انتخابات دور دهم ریاست جمهوری است. این انتخابات دو بخش داشت: مجریان و ناظران بنابراین رفراندم مشخصا باید مشروعیت وزارت کشور و شورای نگهبان را مورد پرسش عمومی قرار دهد. این رفراندم اصولا با یک بن بست عقلانی مواجه است: رفراندم در مورد صلاحیت شورای نگهبان زیر نظر شورای نگهبان مسخره بازی است. شاید به همین دلیل است که رهبران اصلاحات از رفراندم زیر نظر مرجع دیگری سخن گفته اند. اما این خلاف ظاهر قانون اساسی است. چه باید کرد؟ مطابق اصول حقوقی باید به روح قانون اساسی و مفهوم روشن رفراندم رجوع کرد و مقتضیات شکلی رفراندم را به نفع محتوای واقعی آن تفسیر کرد. اکنون پرسش این است که چه کسی باید قانون اساسی را تفسیر کند؟طبق قانون اساسی تفسیر به عهده شورای نگهبان است و این بن بست قانون اساسی است. آیا این قانون اساسی برای مردم نوشته شده است یا برای شورای نگهبان؟ این آن گروهه سالاری و الیگارشی است که اساسا رفراندم را بی معنی میکند. چگونه باید از این این لابیرنت و هزارتوی بن بست قانون اساسی به سلامت بیرون برویم؟ پاسخ واضح است: از طریق یک رفراندم به راستی آزاد،آزاد از قیود ومحدودیت های قانون اساسی و به عبارتی روشن و صریح رفراندمی برای شکستن بن بست های قانون اساسی و تراش دادن و اصلاح و بن بست شکنی از آن. این یعنی همان شعاری که به خاطر آن آرای کروبی را به عددی کمتر از آراء باطله تقلیل دادند یعنی این شعار: "قانون اساسی اصلاح باید گردد"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-5482104430907921770?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/5482104430907921770/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_21.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5482104430907921770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/5482104430907921770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_21.html' title='رفراندم درباره چه چیزی؟'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3184489114043628107</id><published>2009-07-19T11:20:00.014+04:30</published><updated>2009-07-25T11:27:12.321+04:30</updated><title type='text'>"جنبش دوگانه" علیه "حاکمیت دوگانه"</title><content type='html'>"شاید وقتی حقیقت نیاز به قانون شکنی داشته باشه به ویژه وقتی که حقیقت ، خودش قانونشکنی باشه"&lt;br /&gt;از دیالوگ های فیلم "دزدان دریائی کارائیب"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ مجادلات صدساله مشروطه خواهان و سلطنت-مشروعه خواهان از انقلاب مشروطه تا امروز حاوی فراز و نشیب هایی است. از انقلاب 57 به بعد ما شاهد دیالکتیک دو نوع مشروعیت (الهی و مردمی)بوده ایم دیالکتیکی فاشیستی و تصمیم ناپذیر که مبنای حاکمیت دوگانه جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد بنابر همین اصل است که حاکم واقعی(حاکم در سایه)جمهوری اسلامی باید یک مقام انتصابی و یک مقام انتخابی داشته باشد و این شخص کسی جز هاشمی رفسنجانی نیست. این نظام بنابرهمین طبیعت دوگانه اش باید دو دولت موازی ،دو نیروی نظامی موازی دو قوه قضائی موازی،دو مجلس موازی(مجلس شورا و مجمع تشخیص) و خلاصه از هرچیز باید یک چیز انتخابی و یک چیز انتصابی داشته باشد. در مقابل این طبیعت دوگانه فاشیستی هیچ جنبشی نمی تواند مقاومت کند مگر اینکه ماهیتی دوگانه داشته باشد و تئوری ما ایجاد یک جنبش دوگانه برای یگانه کردن طبیعت حاکمیت است. جنبش دوگانه باید قانونمندی واقعی و نه فرمالیستی (به ویژه از نوع احمدی نزادی آن) را به حاکمیت تحمیل کند و دراین راه" رهبران" جنبش باید در چارچوب قانون حرکت کنند ولی "مردم" بر عکس باید با کمترین هزینه قانون شکنی کنند منظور از قانونی که باید شکسته شود فرمان حاکم است (به عبارتی زورقانون یا امر انتصابی ). در سالگرد انقلاب مشروطه باید تکلیف مجادله صد و دوساله امر انتخابی/امر انتصابی یکسره شود و این کار امروزمساوی راه حلی برای فاشیزم است. راه حل ما جنبش دوگانه است. " اسلامیت ساختاری" معضل ماست نه" اسلام سیاسی" و دراین راه" اسلام مردمی" که قاعدتا سیاسی است در کنار دموکراسی خواهان با اسلام دولتی ستیز می کند و جبهه واحدی را برای حذف" اسلامیت ساختاری" تشکیل می دهند و این پدیده مبارکی است.  امیدوارم 14مرداد سالگرد مشروطه درباره این ساختار دوگانه تصمیم گیری شود.  همه چیز دارد مشابه مشروطه می شود از بحث درباره مبنای مشروعیت تا به مجلس کشیده شدن دعوا و قضیه مدودف/توپولف و بی اعتمادی مجلس شبه انتخابی به دولت انتصابی وشاید به توپ بسته شدن مجلس...امیدوارم این دفعه تکرارهگلی رخداد مشروطه باشد ومسئله به طرزی کمیک فیصله یابد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3184489114043628107?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3184489114043628107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3184489114043628107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3184489114043628107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html' title='&quot;جنبش دوگانه&quot; علیه &quot;حاکمیت دوگانه&quot;'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6949462819952857981</id><published>2009-07-18T18:30:00.013+04:30</published><updated>2009-07-19T11:09:03.649+04:30</updated><title type='text'>آن گفتن ات که "مرگ بر روسیه و چین"ام آرزوست</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;1-جمعه26تیر فراتر از آنچه پیش بینی می شد شد.آنچه این جمعه را جمعه کرد حاشیه ای بود که متن را در حاشیه قرار داد.هاشمی در قامت یک حاکم نیمه اشمیتی که نظام موردنظرش به خطر افتاده بود ظاهر شد و درون وبیرون "جمهوری اسلامی"را ترسیم کرد وحکومت اسلامی مصباح یزدی ومعتقدین کودتاچی اش را بیرون قرار داد و از این جهت درکنار مردم بافاصله ای نامحسوس قرار گرفت. مردم خواهان جمهوری اند بدون هیچ پیرایه ای و می خواهند اگر قرار براسلامیت باشد این ویژگی در مسئولین تجسم پیدا کند و نه به نحو پیشینی در نظام و قانون اساسی. حاکم "جمهوری اسلامی"با داشتن دو مقام متناقض(یکی انتخابی ویکی انتصابی) اگر چه موقتا در کنار مردم قرار گرفت اما مردم نباید فریب بخورند به ویژه با آن مغالطه ای که در بیان آن روایت دینی مرتکب شد. نص آن روایت تنها دال بر جمهوریت بود و اسلامیت ساختاری را نفی میکرد و آن را به مثابه رکنی هم عرض تایید نمی کرد بلکه بیشتر از آن دال براین بود که اسلامیت باید در شخص تجسم یابد و نه ساختار. این کلاهبرداری فقهی دو دسته را به عنوان خوارج پیشنهاد کرد: خوارج از نوع مصباح یزدی و خوارج سکولار. اما این نظر(ونه تصمیم اشمیتی)در حاشیه گم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-آنچه بیرون و در متن این جمعه و در خیابان رخ داد نکته مهمتری بود. علاوه برعریان شدن شکاف عظیمی به نام "جمهوری/اسلامی" ایران حرکت ضد فاشیستی مهمی رخ داد. تئوری پردازان مهم نقد ایدئولوژی از قبیل لاکلائو و موفه و ژیژک فاشیزم را همان واکنش دفاعی فرافکنی اختلاف به بیرون میدانند ولی برای مبارزه با آن راه حلی ارائه نمی کنند. دیروز واجد یک راه حل روشن برای این معضل بود واکنشی شبه-ضد فاشیستی که تنها واجد فرم حرکت حریف بود بی آنکه چیزی از چرک و لجن معمول اینگونه حرکات فاشیستی در آن باشد یک فرم ناب. این "واکنش کنشی"که در دو شعار "مرگ بر روسیه"و"مرگ برچین" تجلی پیدا کرد برخلاف مشابه-ضد خود ، فاقد محتوای مرگ آلود و ابلهانه حرکت حریف بود. این دو شعار حقیقت موضع حریف را پیش چشم خودش عریان کرد اگر چه آنها دیگر پیش خودشان هم رسوا شده اند. نه محتوای این شعارها بلکه نفس گفتن وسویه اجرایی شان افشاگر حقیقت موضع حریف و رسواگر وخفه کننده فاشیست ها بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;3-شعار مهم دیگر دیروز این بود: "خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست" این تصمیم ایست که ملت بر سر دوراهی"جمهوری/اسلامی" گرفت و هاشمی را وادار به کوتاه کردن خطبه دوم و پریدن از این شکاف کرد اما آیا پهنای این شکاف بزرگتر از آن نیست که حاکم نیمه اشمیتی ما بتواند از آن بپرد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6949462819952857981?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6949462819952857981/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6949462819952857981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6949462819952857981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_18.html' title='آن گفتن ات که &quot;مرگ بر روسیه و چین&quot;ام آرزوست'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-7497805451598151687</id><published>2009-07-16T18:39:00.009+04:30</published><updated>2009-07-18T19:29:09.103+04:30</updated><title type='text'>فردا چه  می شود؟</title><content type='html'>چند روز پیش خواب عجیبی دیدم: توی کف خیابان ها سیل راه افتاده بود اول عادی به نظر می رسید بود بعد متوجه شدم آب بر خلاف شیب عادی راه افتاده است و هولناک تر از اون اینکه داشت بالا می اومد تا زانوام بالا اومد سراسیمه شدم با دادش ام بودم امان نمیداد همینطور خروشان می گذشت و بالا می اومد تا کمر....گو اینکه دریا بالا اومده بود از هول بیدار شدم.&lt;br /&gt;چه کسی است نداند در ایران حاکم به معنای اشمیتی اش هاشمی رفسنجانی است. فردا قرار است بیاید وبرای این وضعیت استثنایی تصمیم بگیرد موسوی وکروبی هم می آیند طرفداران وغیر طرفداران. خیلی ها منتظراین اند که هاشمی چه خواهد گفت اما به گمان من این جمعیتی که قرار است فردا به خیابان بیایند ارزش این گفته ها را بسیار تقلیل میدهد و آنچه در نهایت اهمیت دارد همین نفس آمدن و سویه اجرایی فرداست. فردا آزمونی برای تئوری کارل اشمیت از یک طرف و والتر بنیامین از طرف دیگر است. آیا فردا دریا بالا می آید آنقدر که تصمیم حاکم ممتنع شود یاحاکم بالاخره برای این وضعیت استثنائی هولناک تصمیم میگیرد؟ فردا آزمون بزرگی است: یک طرف، بی گناهی و طرف دیگر، گناه وبه قول آگامبن "والتر بنیامین دربرابر کارل اشمیت". مردم قرار نیست کاری بکنند تنها حاکم قرار است تصمیم بگیرد اما آنچه از طرف مردم ممکن است رخ دهد خشمی الهی است که غیر قابل پیش بینی و بنیاد بربادده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-7497805451598151687?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/7497805451598151687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7497805451598151687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7497805451598151687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html' title='فردا چه  می شود؟'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6793874937927533999</id><published>2009-07-11T21:14:00.000+04:30</published><updated>2009-07-13T20:27:30.088+04:30</updated><title type='text'>تراش دادن ساختار یا ساختار شکنی؟ تاملی درباره وحدت جنبش مدنی مردم ایران</title><content type='html'>پس از انتخابات 22خرداد مجموعه از برخوردهای مدنی وواقعی رخ داد که حقیقت آنها عبارت بوداز"برابری" و"آزادي". واکنش طرف فرادست عبارت بود از: انکاراین برابری، طرد،فرافکنی و انواع واکنش های دفاعی دیگراما این مهم نیست آنچه مهم است این است که طرف کنشگر کنشگری اش را ادامه دهد و از حرکات واکنشی بپرهیزد. لازمه این امر تعریف حرکت و جنبش براساس حقیقت رخداد تجربه شده است. کنشگری و خودآئینی واعتماد به نفس به معنای حقیقی آن اقتضا می کند که این جنبش براساس حقیقت اين رخدادها خود رابه صورتی آری گویانه تعریف کند. جنبش مدنی مردم ایران با نگاه به سابقه خود و علل نمادین این رخدادها باید تعریف شود.علل نمادین رخداد های اخیرهمان مازادهای ضددموکراتیک ساختاری ایست که با خیانت به حقیقت انقلاب مشروطه و انقلاب 57 در ساختار قانون اساسي تعبیه شد. این جنبش باید بر اساس پیرایش ساختاری که یادگار انقلاب57است خود را تعریف کند. انقلاب57 جهش از ساختار سلطنتی به ساختار جمهوری بود. رهبر انقلاب در پاریس گفته بود "منظور من از جمهوری ،جمهوری به همان معنایی است که درهمه دنیا مرسوم است" اما حقیقت این است که جمهوری مفهومی مطلق است و هر گونه پیرایه ای که به آن بسته شود آن را از جمهوریت می اندازد. نگاهی به ساختار قانون اساسی موجود نشان می داهد که آنچه ما نیاز داریم پیرایش،كاستن و كسر(subtraction) چيزي از ساختار است نه انقلاب یا اصلاحات آبکی وامثالهم. انقلاب واژه ای مبهم ، کورو نه گویانه است و امکان اجماع آری گویانه بر آن منتفی است. کاستن مازادهای غیردموکراتیک ساختاری از ساختار، راه رهایی ملتی است که یکبار انقلاب کرده و این ساختار با تمام پیرایه های غیردموکراتیک اش، دستاورد آن انقلاب است والبته این مازادها ی غیر دموکراتیک ، نتیجه منطق نه گویانه انقلاب به طور کلی است.انقلاب 57 به ما می آموزد که اینبار نه با منقلب کردن انفلاب (نفی نفی به قول هگل)بلکه با وفاداری به حقیقت آن انقلاب وكاستن مازادهای غیردموکراتیک ساختاربه حقيقت پيام انقلاب مشروطه و57 آری بگویيم. این راهی است که امکان اجماع کلی برسر آن وجود دارد و همه دسته ها و گروه ها یی که اینهمه با هم تفاوت و تضاد دارند را همساز میکند. ایرانیان به دلیل جستن همبستگی بر سر" امر خیالی" (پرچم جنبش و مانند آن)همیشه گیج و متفرق بوده اند وگرفتار پرخاشگری "من"." ما"باید همبستگی را در سطح" امر نمادین" بجوییم امر نمادین انضمامی و مشخص نه یک دال تهی. کلی انضمامی از طریق کاستن پدید می آید کاستن پیرایه ها ازمیثاق ملی(قانون اساسی)، پیرایش ساختارنه ساختار شکنی انقلابی. این کار به پیکرتراشی شبیه است ودر اين راه ما با تيشه فرهاد، سروكار داريم نه با پتك و تبر(پتك وتبر ابزاركارساختارشكنان است) و البته که تراشيدن سنگ وپديد آوردن پيكري زيبا از دل آن کاری ظریف ، سخت و دشوار است ولی تنها به این ترتیب است که ما از فانتزی گذر كرده ايم و با تفکر-مسئولیت برزمین سفت پیمان روسویی-لویناسی ای گام می نهیم که آینده "ما" را تضمین میکند.تراش دادن ساختار موجود بر اساس حقوق طبيعي مردم مندرج در فصل سوم قانون اساسي بايد اتفاق بيفتد و البته زائده هاي برخي از اين مواد نيز نياز به حذف دارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6793874937927533999?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6793874937927533999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_11.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6793874937927533999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6793874937927533999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_11.html' title='تراش دادن ساختار یا ساختار شکنی؟ تاملی درباره وحدت جنبش مدنی مردم ایران'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-889459928834628056</id><published>2009-07-07T21:30:00.001+04:30</published><updated>2009-07-11T13:40:12.922+04:30</updated><title type='text'>چگونه جامعه مدنی و دموکراسی در ایران ممکن است؟ یک مبنای حقوقی</title><content type='html'>از انقلاب مشروطه تا کنون دولت و قانون موضوعه محور تمام حرکت های دموکراتیک ما بوده است.انقلاب مشروطه که فی الواقع نهضت قانون خواهی بود و دوم خرداد نیز در واقع تکرار تجربه مشروطیت بود(بحث اصلی دوم خردادی ها برسر" ولایت مشروطه فقیه" در مقابل" ولایت مطلقه فقیه" بود).شکی نیست که دولت و قانون موضوعه شرط ضروری تحقق دموکراسی است و سیاست در ایران به دلیل همین غیاب قانون مداری سیاست بیش واقعی(hyperreal) بوده است (حتی سیاست واقعی نیز بدون قانون موضوعه و دولت مقتدر به ورطه سیاست بیش دواقعی درمی غلطد).اما امروز شاهد آن هستیم که قانون موضوعه نیز به تملک استبداد درآمده است و" زور قانون"، حق طلبی و آزادی خواهی را خفه کرده است. بعد از دوم خرداد بحث جامعه مدنی به صورتی تقلیل یافته مطرح شد و نتوانست به ثمر بنشیند.با توجه به واگذار شدن قدرت تفسیر قانون اساسی به شورای نگهبان توسل به قانون اساسی نیز تقریبا بی وجه شده است از نظارت استصوابی و رد صلاحیت ها گرفته تا تظاهرات اعتراضی بعد از انتخابات۲۲خرداد که با توجه به ماده۲۷قانون اساسی به دلیل عدم صدور مجوز وزارت کشور غیرقانونی اعلام شد. مشکل چیست؟ فرضیه ما این است که "قانونگرایی پوزیتیویستی" به شیوه خاتمی خیلی ساده توسط حریف مصادره شده و ابزار سرکوب میشود. راه حل خروج از این فرمالیسم توسل به" حقوق طبیعی" است.فصل مربوط به حقوق ملت در قانون اساسی درصدد اعطا یا وضع حقوق ملت نیست بلکه پذیرش و مقید کردن دولت به حقوق" طبیعی"ملت است.این فصل اعلام میدارد که دولت باید حقوق طبیعی ملت را رعایت کند حقوقی از قبیل حق تعیین سرنوشت ،حق گفتن،راهپیمایی...وصد البته حق اعمال این حقوق که یکی از روشهای اعمال آنها انتخابات است، راهپیمای،تجمع و..راه های رسمی دیگر اعمال این حقوق است.تنها از این زاویه است که می توان گفت رای مردم" اعمال" حق طبیعی ایشان است و نه "اعلام " تمکین. تنها از این زاویه و با این نگاه است که می توان از معیارهای شخصی (سلیقه شورای نگهبان در تفسیر قانون اساسی) نجات یافت و به معیار های عینی و بین الاذهانی دست یافت.هیچ تفسیری (از جمله تفسیر سلیقه ای شورای نگهبان)نمی تواند حقوق طبیعی ملت را سلب یا اعطا کند.حقوق طبیعی واجد دقت ریاضیاتی است*. حقوق طبیعی مشروط به دولت و قانون موضوعه نیست درحالی که قانون موضوعه بدون اتصال با حقوق طبیعی نامشروع است. هیچ دولتی نمی تواند حقوق طبیعی را سلب یا اعطا کند زیرا حقوق طبیعی حقوقی است که هیچ قانونگذاری (چه بشری و چه الهی)آن را وضع نکرده است چرا که اساسا وضعی نیست بلکه طبیعی است و برای تصور کردن آن به فرض دولت نیازی نیست و بلکه دولت با نقض آن شکل میگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعمال حقوق طبیعی ممکن است مستقیم یا به توسط وکلای مجلس صورت گیرد ولی مهمتر از آن جلوگیری از نقض این حقوق است.وظیفه قوه قضائیه نظارت بر این امر است. آیا دولت به معنی قوه مجریه مثل نماینگان مجلس وکیل مردم است؟ به گمان من رئیس قوه مجریه نماینده و وکیل مردم نیست بلکه کفیل ناقضین حقوق مردم است.اگر در رابطه با نماینگان مجلس با رابطه وکالت رویاروئیم درمورد رئیس قوه مجریه با رابطه کفالت طرفیم. رئیس دولت کفیل و مسئول نقض حقوق مردم است.دولت صاحب حق نیست دولت یکسره تکلیف است. قوه قضائیه کفیل و مسئول و گروگان اصلی برای نقض حقوق طبیعی مردم است.درنظام کفالتی بر خلاف نظام های وکالتی قوه قضائیه بر بقیه قوا حاکم است درحالی که در نظام های وکالتی حاکمیت از آن قوه مقننه است و ما با پارلمانتاریسم سروکار داریم.در تجربه اصیل مشروطیت گواینکه عدالتخانه اصالت بیستری داشت اما پس از انقلاب ۵۷ ما با یک پارلمانتاریسم دست وپاشکسته روبه روشدیم.در نظام کفالتی قانون اساسی که موید حقوق طبیعی ملت است اساس کار است و این قوانین برای قضات اساس کار است و قاضی باید قوانین عادی رابا این قوانین تطبیق داده وقاضی ضامن حقوق اساسی و طبیعی مردم است به همین دلیل آنهمه امتیاز برای قضات لحاظ شده است. ایراد اساسی جنبش دموکراسی خواه در کشور ما برابر دانستن دموکراسی با پارلمانتاریسم است در حالی که راه مطمئن و کوتاه حاکمیت مردم قوه قضائیه است و پس از آن قوه مقننه. توهم چندین ساله ما ایرانیان این بوده است که می خواستیم از راه قوه مقننه به دموکراسی برسیم.با وجود قضات فاسد دموکراسی حرف مفت است. راه دموکراسی از قوه قضائیه می گذرد و در این راه به یک حقوق نسبتا ثابت و درعین حال عینی وبین الاذهانی نیاز داریم که واجد دقت ریاضیاتی بوده و اعمال سلیقه در آن ممکن نباشد.این حقوق فی الحال موجود است و نام آن حقوق طبیعی است که در فصل سوم قانون اساسی مورد پذیرش قانونگذار اساسی واقع شده است اگرچه کم وکاست و قیود آن کم نیست. استراتژی تازه اصلاح طلبان باید معطوف به اصلاح قوه قضائیه و شورای نگهبان قانون اساسی باشد.آیا شورای نگهبان قانون اساسی خود اولین ناقض فصل سوم قانون اساسی نبوده است؟آیا مبارزه با معلول فایده ای دارد آنجا که علت پابرجاست؟بدون اصلاح قوه قضائیه و شورای نگهبان اصلاحات حرف مفت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادداشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*آلن بدیو برای هر وضعیتی سه حالت را قابل تصور دانسته است:وضعیت طبیعی،وضعیت تاریخی و وضعیت خنثی. وضعیت طبیعی تمام زیر مجموعه های یک مجموعه است بدون آنکه زیر مجموعه ای از بازنمایی و نظم نمادین حذف شده باشد.این فیلسوف با نظریه مجموعه ها سروقت وضعیت ها رفته است.پیداست که سلیقه در ریاضیات جایی ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-889459928834628056?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/889459928834628056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_07.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/889459928834628056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/889459928834628056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_07.html' title='چگونه جامعه مدنی و دموکراسی در ایران ممکن است؟ یک مبنای حقوقی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2516471057980567729</id><published>2009-07-04T20:51:00.001+04:30</published><updated>2009-07-04T20:52:01.427+04:30</updated><title type='text'>چهار دگرديسي روح ايراني: براي صالح نجفي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;صالح نجفي مقاله جالبي تحت عنوان "امت،ملت،مردم"در سايت رخداد منتشر كرده است كه اين يادداشت واكنش و نقدي به آن مقاله محسوب ميشود. &lt;br /&gt;۱-ايشان بر سويه اجرايي امر منفي انگشت نهاده اند و از نگريستن توي صورت امر منفي سخن رانده اند.سخني حق است اما ذكر اين نكته بي مناسبت نخواهد بود كه به قول نيچه اگر زيادي در مغاكي چشم بدوزيم آن مغاك نيز در ما چشم خواهد دوخت.تنها بايد بر فراز مغاك پريد.يادآوري سخن بنيامين نيز درباره پيش رفتن با تبر تيز شده عقل و ننگريستن به چپ و راست براي وادادن به دهشتي كه از اعماق جنگل هاي تاريخ ما را به خود ميخواند نيز بي فايده نخواهد بود.&lt;br /&gt;۲-از آن زمان كه با لاكان آشنا شدم ديگر دريافتم كه "تا چهار نشه بازي نشه"بنابراين نيچه دگرديسي مهمي را ازقلم انداخته:خر شدن روح كه از قضا با دو دگرديسي اول سه تايي ديالكتيكي"اثبات،نفي و نفي نفي" را ميسازند.تفاوت هگل از يك طرف و نيچه و كيركگور از طرف ديگردقيقا همين است.نفي نفي همان آري گويي مقدس نيست به وجه اولي حركت ايمان كيركگوري هم نمي تواند باشد. اثبات آري گويي خرخرانه است كه موضع نيچه در مورد آن را به خوبي ميدانيم.نفي معادل شتر شدن روح(يا به بيان آشوري جان) است و شير شدن روح معدل نفي نفي.كودك شدن روح يا آري گويي مقدس و آفريننده همان تفكر-مسئوليت است كه در ادامه آن را توضيح خواهم داد.&lt;br /&gt;۳- نويسنده مقاله زوج مردم-موسوي را تكرار ژست خلاقانه امام-امت دانسته است.اما درتكرار بودن اين ژست ترديد هست.گفتار امام-امت گفتار ارباب بود اما گفتار موسوي-مردم گفتاري هيستريك كه البته هنوز گرفتار ديالكتيك ميل بود. البته بعد از تكرار كيركگوري حادثه كوي دانشگاه حركتي از ناتفكر ميل گر به سوي تفكر-مسئوليت رخ داد حركتي گسست گونه كه حادثه كوي دانشگاه را ميتوان مقدمه آن و به قول كيركگورحركت ترك راديكال ناميد. رخداد همين پريدن از يك مدار ميل به مداري است كه هنوز در كار نيست و بايد آفريده شود. آلن بديو رخداد را گسستي ميداند كه پس از آن ما نه با ميل و ديالكتيك بلكه با عشق روبه رو ميشويم اما صاف و پوست كنده بگويم اين تصور را به هيچ وجه نميپذيرم يا بهتر بگويم نمي پسندم استعاره با مجاز مرسل تفاوت ارزشمندي ندارد و مهمتر از آن اينكه خودويرانگري است. رخداد براي من پريدن است پريدني آفرينشگر زيرا مدار ديالكتيكي مقصد را خود مي آفريند به اين معنا دگرديسي سوم نيچه (چهارم من)بيرون از ديالكتيك قرار دارد ومعادل تفكر-مسئوليت است.اين است معناي آغازي نو و چرخي خودچرخ.&lt;br /&gt;۴-خرشدن روح ايراني در فروردين۵۸ و شتر شدن اش در فتح به اصطلاح لانه جاسوسي و شير شدن اش در خرداد۷۶ اما آيا در خرداد۸۸ حركت ايماني رخ داده است يا صرفا حركت ترك راديكال؟ اين پرسش امروز ماست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2516471057980567729?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2516471057980567729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_04.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2516471057980567729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2516471057980567729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_04.html' title='چهار دگرديسي روح ايراني: براي صالح نجفي'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-1417635688315930305</id><published>2009-07-03T11:21:00.000+04:30</published><updated>2009-07-04T11:56:53.730+04:30</updated><title type='text'>"جمهوری/اسلامی" ایران به مثابه رخدادی جهانی</title><content type='html'>"جمهوری/اسلامی" نام شکافی تاریخی است که با انقلاب مشروطه زاده شد و در انقلاب ۵۷ نام رسمی حکومت ایران شد دهن باز کردن این شکاف در زمان رهبر انقلاب به تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام منجر شد و البته این امر پیروزی انتصابیون بود. این شکاف در خرداد۷۶ با نام اصلاح طلبان/محافظه کاران دوباره بازگشت و از آنجا که به لحاظ ساختاری تصمیم ناگرفته باقی ماند(البته این غیر از تصمیم ناپذیری ساختاری است) و البته با توجه به واگذاری قدرت تفسیر قانون اساسی به شورای نگهبان به صورت کجدار و مریض به نفع انتصابیون تفسیر شدو در قالب نظارت استصوابی و رد صلاحیت ها و...خود را به انتخابیون تحمیل کرد. بعد از انتخابات ریاست جمهوری این نزاع به یک خیابان یکطرفه تبدیل شده است که باید یکبار برای همیشه حل شود. نام امروز این شکاف "انتخابیون/انتصابیون" است.انتصابیون براین باورند که رای مردم اعلام تمکین است و جنبه اجرایی ندارد در مقابل انتخابیون براین باورند که رای مردم مطلقا قدرت اجرایی دارد آنگونه که در پیشنویس قانون اساسی نوشته شده توسط ناصر کاتوزیان درسال۵۸طرح شده بود. شکاف جمهوری خواهان/اسلاموفاشیست ها باید به لحاظ قانونی حل شود وگرنه همینطور شاهد هزینه دادن بیهوده مردم خواهیم بود.باید تئوری "رای اعلامی-تمکینی" و تئوری "رای اجرایی-مشروعیت بخش" با تمام آثارش بر بحث نظارت استصوابی ،صلاحیت ها،تشریفاتی بودن مراسم تنفیذ ریاست جمهوری وشان غیر استعلایی شورای نگهبان قانون اساسی و....یکبار برای همیشه به رفراندم اصلاح قانون اساسی (تنها راه مسالمت آمیز باقی مانده)گذاشته شود و تکلیف آن مشخص شود تا جا برای تفسیر-فرار باقی نگذارد.در کنار مغاک "جمهوری/اسلامی" صنوبری قد کشیده است که در له له آذرخشی میسوزد تا پیوند دیالکتیکی جمهوری-اسلامی را پاره کندو به یک "جمهوری/اسلامی" واقعی بدل کند.اما  آیا رخداد-آذرخش "جمهوری/اسلامی" امری محلی استچنانکه دولتمردان آمریکا و اروپا مطرح میکنند یا سویه ای جهانی دارد؟  آنها به نام احترام به حق حاکمیت ملی با آن کنار می آیندو ظاهرامسئله آنان تنها نقض حقوق بشر در این حوادث است. موضع غربی ها براساس تمایز"دازاین/بشر"استوار است. دازاین را ترجمه نکرده اند اما راست این است که قابل ترجمه به"آنجایی"است(مثل ایرانی،فرانسوی،آلمانی،شیرازی و...) وبه نوعی هویت محلی،ملی،بین المللی و ...را مورد اشاره قرار میدهد. "آنجایی" ناشی از منطق تقسیم فضا یا به قول رانسیر"تقسیم امر محسوس"است. در مقابل این موجودیت ما با "بشر"روبه روئیم یعنی پسمانده "دازاین" که هیچ سهمی از فضا ندارد و تنها در اعلامیه های حقوق بشر پیدایش میشود. مشکل فعالیت قابل ستایش فعالین حقوق بشر پذیرش پیشینی "منطق تقسیم فضا" و به چالش نکشیدن آن است. نمیتوان این منطق را برای همیشه برچیداما با کریتیکال کردن آن میتوان آن را در موقعیت "تغییر" قرار داد و تنها با کریتیکال شدن آن است که میتوان به تغییر آن و بازتقسیم فضا امیدوار بود.با این تغییر است که حقوق طبیعی(که حقوق بشر بخشی از آن است)اعمال میشود. حقوق طبیعی تئوری مهمی در حقوق است که ظاهرا قابلیت اجرای مستقیم ندارد وبایددر قانون موضوعه منعکس شود تا ضمانت اجرا پیدا کند اما اجرای این حقوق در نظریه مجموعه ها ونیز فلسفه آلن بدیو فیلسوف فرانسوی نامی معین دارد: forcing  یا چنانکه من میگویم فرایند غلبه "زور مردم" بر "زور قانون":مردم همان مجموعه ریزوماتیک و بدون محمولی است که در شرایط کریتیکال پدید می آید و خود را به مجموعه های ساختنی(constructive sets) تحمیل میکند و به این ترتیب قانون طبیعی را اعمال میکند. این نقطه، نقطه اتصال کوتاه حقوق موضوعه و حقوق طبیعی است. دموکراسی (یعنی اینکه رای مردم امری اجرایی است و نه اعلامی- تمکینی) دقیقا معادل این فرایند است یعنی "اجرای" رای و نه فرایند صوری "شمارش"برگه های رای. دموکراسی یعنی سرچشمه مشروعیت دانستن حق طبیعی و نه حق موضوعه. دموکراسی به این معنا غلبه بر فرمالیسم محافظه کارانه مدرن و  امری جهانی و یونیورسال است که سوژه آن دازاین نیست بلکه "انسان" است فراغ از آنکه فرانسوی باشد یا آلمانی یا ایرانی،درون فضای تخصیص داده شده باشد یا بیرون آن. در هر حال میتواند کاری بکند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-1417635688315930305?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/1417635688315930305/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6880.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1417635688315930305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/1417635688315930305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6880.html' title='&quot;جمهوری/اسلامی&quot; ایران به مثابه رخدادی جهانی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-309195173409185673</id><published>2009-07-03T11:20:00.000+04:30</published><updated>2009-07-03T11:21:40.560+04:30</updated><title type='text'>شیرینی زهر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;22خرداد 88 یا همان جمعه معروف تحقیر نقطه عطفی در سلسله دراز دروغگویی جماعتی است که هر امر انسانی ازجمله رای و نظر مردم را به هیچ میگیرند و صرفا تمکین به رای یک دیگری تماما دیگر محسوب میکنند که تنها ارزش اش ساده کردن کار آن مقام عظیم است به عبارتی تنها کارکرد رای مردم این است که گزینه اعمال خشونت را از روی میز بردارد. این نگاه به نظر و رای مردم(رای تمکینی) شرکت غیر عادی مردم در انتخابات را به مثابه یک تکه شیرینی تلقی کرد و روز و شب در رسانه های فیلتر نچشیده ملی-دولتی از شیرینی زهری سخن گفتند که به کام مردم ریخته بودند. طبیعتا برای این قوم مردمخوار چشاندن زهر به کام مردم همیشه در صحنه، شیرین است و البته شرط تلخ نشدن کام این شیرینی خوردگان این بود که این بار مردم در صحنه نباشند اما این بار رای مردم واقعی بود و گزینه اعمال خشونت را به صحنه آورد.علی رغم بی قانونی آشکار در مقابل زور مردم، در رسانه ملی-دولتی زور قانون راعربده کشیدند. دیالکتیک زور مردم و زور قانون گرچه به خون آغشته شده اما تازه آغاز شده است و تنها با اعمال رای مردم یا به قول آلن بدیو فیلسوف فرانسوی forcing پایان می یابد. forcing فرایند غلبه" زور مردم" بر "زور قانون" است. چشاندن این زهر به شیرینی خوردگان رخ خواهد داد و شاید به آنجا نکشد که به سبک آن شاعر تن آسا بگوئیم: باش تا صبح "دولت"ات بدمد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-309195173409185673?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/309195173409185673/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6523.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/309195173409185673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/309195173409185673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6523.html' title='شیرینی زهر'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-2580156199175248606</id><published>2009-07-03T11:13:00.000+04:30</published><updated>2009-07-03T11:17:29.672+04:30</updated><title type='text'>سویه مسیحایی هیستری: مردم از موسوی و کروبی چه می خواهند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تمام روانکاوی از فروید تا لاکان تلاش برای صورتبندی دقیق،روشن و منطقی این پرسش بوده است که "یک زن چه میخواهد؟" شاید گفته شود که زن هیچ چیز نمی خواهد یا اساسا یک زن "هیچ" میخواهد اما راست این است که در سویه اجرایی خواست زنانه امری مسیحایی موج میزند که پاسخ پرسش پیش گفته است. زن یکریز و پی در پی حرف میزندحرف هایی که" تهی" است اما سویه اجرایی کلام اش این است که"زود باش! یالا! تصمیم بگیر! من آماده اطاعت ام! تصمیم بگیر!" و در این راه از عمل مطابق با رویه بیزار است یک زن خواهان تغییر است خواهان تصمیم(به قول دریدا اگر چنین چیزی ممکن باشد).گفتار هیستریک دقیقا واجد این سویه رهایی بخش و مسیحایی است.هیستریک یکریز و پی در پی حرف میزند و حرف هایش "تهی" است گویی تمام سویه گفته کلام اش تهی شده است اما سویه گفتن وسویه اجرایی-مسیحایی کلام اش پرشده است از خواهش تصمیم به عبارتی"میل به میل" که امری سراپا اخلاقی است.&lt;br /&gt;در شرایط کریتیکال امروز از کروبی و موسوی چه انتظاری میرود؟با توضیحات بالا روشن است که انتظار عمل مطابق رویه معمول نمی رود در شرایطی که اختگی امر نمادین آشکار شده است. آنها باید تصمیم بگیرند تصمیم اگر چنین چیزی ممکن باشد. تنها تصمیمی مغاکی و خودآئین میتواند "تغییر" ایجاد کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشته شده در سايت &lt;a href="http://www.critical.blogfa.com/"&gt;http://www.critical.blogfa.com/&lt;/a&gt; در تاريخ 7/4/88&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-2580156199175248606?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/2580156199175248606/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6931.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2580156199175248606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/2580156199175248606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_6931.html' title='سویه مسیحایی هیستری: مردم از موسوی و کروبی چه می خواهند؟'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3125497665944892182</id><published>2009-07-03T11:12:00.001+04:30</published><updated>2009-12-18T10:43:01.907+03:30</updated><title type='text'>آیا این گربه هرگز به پایین نگاه خواهد کرد؟ 4 نکته درباره تحلیل ژیژک از اتفاقات تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;گربه مريض ما به پشتوانه خرس همسایه با چنگال هایش همه را چنگ میزند و جالب اینجاست که اوباما (مرید رالف والدو امرسون) را بی ادب خطاب میکند ودر یک کلمه این گربه بلند نظر تنها به آنسوی مرزها نظر دارد و درون را هم از بیرون نگاه میکند. اسلاوی ژیژک فیلسوف شهیر اسلونیایی تحلیلی جالب از حوادث اخیر ایران ارائه داده است که شایسته تحلیل و بررسی است قبل از بررسی ابتدا متن نوشته ژیژک را می آوریم&lt;br /&gt;ترجمه متن نوشته ژیژک از یک سایت فیلتر شده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...&lt;br /&gt;در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.دست آخر، غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًی‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های الله اکبری که از پشت‌بامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم.چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروهها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملا با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است.و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمانمان می‌توانیم ببینم.&lt;br /&gt;آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقد این نوشته&lt;br /&gt;۱-اگر متن سخنان ۵تیر امام جمعه تهران آقای سید احمد خاتمی را ملاحظه میکرد در اسلام پتانسیلی حقیقی برای رهایی بخشی نمیدید. مشکل ادیان ابراهیمی در همین امر قدیم است که آقایان میخواهند همه امور حادث را به آن برگردانند بی آنکه در امر حادثی چیزمثبتی(از جمله مسئولیت حادثی) ببینند در حالی که همه چیزهای خوب حادثی و بشری هستند و به قول نیچه "بشری بس بسیار بشری"&lt;br /&gt;۲-آنچه تحلیل ژِیژک را در خصوص موسوی و کروبی بی اعتبار میکند نامیدن شکاف کلی "تغییر سبز" است. اتفاقات امروز ایران بر اساس پیمان روسویی-لویناسی بین جنبش "تغییر" و جنبش "سبز" پدید آمده است و امروز حفظ این شکاف-پیمان و نام ناپذیر گذاشتن آن و مصادره نکردن آن است که کلی گرایی آن را حفظ میکند.&lt;br /&gt;۳- ژیژک درست می گوید جدال امروز ایران جدال بین لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نیست بلکه دقیقا جدال تفکر-مسئولیت با ناتفکر است(ناتفکر میل گر و ناتفکر ایثارگر): جدال آری گویی با نه گویی (کافی است راهپیمایی سکوت را با شعار های مرگ نماز جمعه مقایسه کنید)&lt;br /&gt;۴-گربه مریض ما تنها در یک صورت به پائین نگاه میکند و آن اشاره به خرس همسایه است. فریاد زدن برسر این خرس است که گربه مریض ما را متوجه پایین میکند متوجه "مردم"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3125497665944892182?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3125497665944892182/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/4.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3125497665944892182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3125497665944892182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/4.html' title='آیا این گربه هرگز به پایین نگاه خواهد کرد؟ 4 نکته درباره تحلیل ژیژک از اتفاقات تهران'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-7570456828886908676</id><published>2009-07-03T11:11:00.000+04:30</published><updated>2009-07-03T11:16:17.090+04:30</updated><title type='text'>فاجعه: رویاروئی  وظیفه تروریستی با مسئولیت بشری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شاید اگر کمی دقت کنیم بتوانیم ریشه سه نوع تروریسم همریشه را در سراسر جهان رصد کنیم: تروریسم اسلامی،تروریسم یهودی،تروریسم مسیحی. ریشه مشترک این سه دسته تروریسم به مفهوم عهد در سه دین بالفعل بازمیگردد: عهد قدیم،عهد جدید،عهد الست. پیمان اساسا امری حادثی است اما این سه دین واقعا موجود با رد صبغه حادثی پیمان آن را به امری هستی شناختی بدل کرده اند(شاید عده ای با فرافکنی از قرائت های غیر فاشیستی از دین سخن بگویند اما حقیقت این است که آنچه در عمل و بالفعل مشاهده و تجربه میکنیم چیز دیگری است). وظیفه مطلق کانتی را نیز به این سه اضافه کنید(بی جهت نیست که ژیژک دموکراسی مطلق را مساوی ترور میداند). آنچه این روزها در خیابان های تهران رخ میدهد رویارو شدن تروریسم با مسئولیت روسویی-لویناسی است که در نوشته روسوی لویناسی مفهوم پردازی اش کرده ام. عده ای تروریست که اگر خیلی بزرگوارانه برخورد کنیم دست بالا حاج کاظم فیلم"آژانس شیشه ای" هستند در مقابل مردمی که با حس مسئولیت نسبت به عواقب استبداد و هیچ انگاشتن مردم با ترس و لرز به خیابان می آیند تا صدایشان را به گوش "همه"متقلب برسانند آتش گشودند، عده ای کشته و عده ای زخمی شدند. این فاجعه بدون تحلیل و ارزیابی مکرر در مکرر میشود(کوی دانشگاه به همین دلیل تکرار شد). پیمان هستی شناختی شده که از معبر قیاس (مقایسه با روزگاری سپری شده و آغشته به اسطوره) بگذرد و نسبت به مقتضیات بالفعل زمانه بیتوجه باشد ایثار کثیفی را پدید می آورد که رویاروی مسئولیت انسانی قدعلم کرده و فاجعه را رقم میزند. من این ایثار را ناتفکر ایثارگر مینامم که همبسته ناتفکر میل گری است که ویژگی "واپسین انسان" های پست مدرن است.در مقابل این دو جریان ناتفکر باید به تفکر-مسئولیتی توسل جست که نتیجه حادث پیمان روسویی-لویناسی است و راه رهایی بشریت امروز است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشته شده در سايت &lt;a href="http://www.critical.blogfa.com/"&gt;http://www.critical.blogfa.com/&lt;/a&gt; در تاريخ 6/4/88&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-7570456828886908676?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/7570456828886908676/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_8753.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7570456828886908676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/7570456828886908676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_8753.html' title='فاجعه: رویاروئی  وظیفه تروریستی با مسئولیت بشری'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-8793371558733365028</id><published>2009-07-03T11:06:00.001+04:30</published><updated>2009-07-03T11:10:15.327+04:30</updated><title type='text'>جانور شکوهمند خاموش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از ۲۵ خرداد هر روز در خیابان های تهران در حال آفرینش و به صحنه آوردن جانور زیبایی هستیم که همه از جمله خود ما را به شگفتی و تعجب واداشته است از آن مهمتر مشارکت غیر محمولی و ریزوماتیک مردم در آفرینش این موجود زیبا و شکوهمند است. "ما" بدون هیچ گونه محمولی(از جمله طرفدار موسوی یا کروبی بودن یا تحریمی و ...) با یک مطالبه روشن و واضح (ابطال نتیجه متقلبانه انتخابات و رای گیری مجدد)در حال تجربه زیستن در وضعیت دموکراسی هستیم. "ما" وظیفه آفرینش و آزادی خود را به انجام میرسانیم ببینیم "آنها" با این جانور زیبای ساکت و محجوب چه می کنند؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشته شده در سايت &lt;a href="http://www.critical.blogfa.com/"&gt;http://www.critical.blogfa.com/&lt;/a&gt; در تاريخ 28/3/88&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-8793371558733365028?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/8793371558733365028/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8793371558733365028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/8793371558733365028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='جانور شکوهمند خاموش'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-6084401337965774594</id><published>2009-07-03T10:44:00.000+04:30</published><updated>2009-07-03T11:11:00.742+04:30</updated><title type='text'>شكاف كلي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه میرحسین نماینده امر کلی بود نه کروبی بلکه درست همین شکاف میرحسین/کروبی برسازنده امر کلی بود امر کلی ای که به واسطه یک پیمان روسویی-لویناسی برساخته شد. مناظره موسوی-کروبی حاوی این قول شرف بنیادین بود. تلاش های مذبوحانه ای از سوی برخی از اطرافیان میرحسین برای انصراف کروبی صورت گرفت که خوشبختانه به هدف اصابت نکرد و کروبی با درایت این شکاف-پیمان را حفظ کرد. این در مقابل هم/در کنارهم ایستادن "ما"یی ساخت در مقابل "آنها "یی که تحقیر ۲۲خرداد را پدید آوردند. ۲۲خرداد روز تحقیر ملی نبود بلکه نام درست آن "روز تحقیر انسانی "یا هولوکاست ۲۲خرداد است. گرچه پیکان ضد اومانیستی آن بیش ازهمه کروبی و همپیمانان اش را نشانه گرفت اما این تحقیر همه کسانی راکه پس از سالها روزه تحریم را شکستند و به میرحسین یا کروبی رای دادند هدف گرفت. شکاف کروبی/میرحسین به لطف یک پیمان و قول شرف که در مناظره آن دو رخ داد "ما"یی پدید آورد در مقابل "آنها"یی که آنجا ایستاده اند. آیا شکاف کلی میرحسین/کروبی میتواند تمایز دازاین/انسان را برچیند یا در آن منحل خواهد شد؟ وظیفه امروز "ما" پاسخ به این پرسش کلی است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشته شده در سايت &lt;a href="http://www.critical.blogfa.com/"&gt;http://www.critical.blogfa.com/&lt;/a&gt; در تاريخ 24/3/88&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-6084401337965774594?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/6084401337965774594/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_02.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6084401337965774594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/6084401337965774594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/07/blog-post_02.html' title='شكاف كلي'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7481123147595200321.post-3999915911769356792</id><published>2009-06-30T10:55:00.000+04:30</published><updated>2009-07-09T11:59:23.735+04:30</updated><title type='text'>پیمان روسوئی-لویناسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1-چه چيزي پذيرش نظريه لاكلائو و موفه را در خصوص رابطه نمايندگي و نظريه دموكراسي راديكال سخت ميكند؟ما روسوئيست ها به اين مساله چگونه مي انديشيم؟بديهي است سخن لاكلائو در خصوص شرط امكان(نا)پذيري قابل مناقشه نيست و در ضمن نظريه هژموني اذهان سخت را اقناع نمي كند.لاكلائو هنوز ازشر هستي شناختي كردن رابطه نمايندگي رها نشده است.اينجاست كه روسو به كارمان مي آيد يك روسوي لويناسي شده. رابطه نمايندگي يك امر اعتباري و به عبارتي يك استعاره است. نماينده نام مستعار و در واقع گروگان و ضامن است.نمايندگي چيزي جز مسئوليت نيست.&lt;br /&gt;۲-هسته اصلي اديان ابراهيمي مفهوم عهد است:عهد قديم ،عهد جديد و عهد الست.در اين سه دين با فاجعه هستي شناختي كردن عهد و پيمان رو به روئيم. پيمان به وضوح امري حادثي و نه ضروري و ازلي است.ما روسوئيست ها منشا مسئوليت را پيمان هاي اجتماعي حادثي ميدانيم و نه هر گونه پيمان ضروري-ازلي(از دل اين گونه خود ارضائي ها تروريسم بيرون مي آيد).مسئوليت زاده اين پيمانهاي اجتماعي حادث است بنابراين مسئوليت نيز رخدادگونه و حادثي است.هژموني(سلطه) اصولا نامشروع است و اين نا مشروع بودن شرط حدوث پيمان و مسئوليت است.بنابراين تروئيكاي لاكلائو و موفه (تصميم ناپذيري ساختاري،تصميم و هژموني)نابسنده است.همانطوري كه لاكان به درستي گفته است ساختار سوژگانيت مشابه بازي بريج چهارتائي است و عنصر مفقوده نظريه لاكلائو مسئوليت است.&lt;br /&gt;۳-رابطه پيمان اجتماعي و امركلي چيست؟ بحث هاي متفكرين گذشته درخصوص كلي انتزاعي و كلي انضمامي تا كنون در پرتو خطاي "هستي شناختي كردن امر كلي" طرح شده است.مساله مهم امروز دست يافتن به كليت انضمامي بدون سقوط در اين مغاك است.آيا راه غير هستي شناختي رسيدن به كليت انضمامي همين پيمان اجتماعي حادثي نيست؟اين پيمان صرفا يك دال تهي نيست كه درعين حال به مثابه ظرف تهي از يك محتواي خاص پرشده باشد به عبارتي توسط يك محتواي خاص هژمونيزه شده باشد.اين پيمان درون يك دال تهي امور متضاد و متناقض را مغلوب هم مي كند بي آنكه اين تناقضات را مرتفع کند.شايد از غلبه خبري باشد اما از رفع خبري نيست بنابراين اينجا جايي براي هگل نيست.از موضع هستي شناختي ما با هژموني روبه روئيم و تنها از موضع پيمان است كه مي توان كليت انضمامي را رصد كرد.&lt;br /&gt;۴-آيا مي توان از پيمان با خود سخن گفت؟آيا بين مسئوليت مطلق و يك طرفه (نامتقارن)لويناسي و پيمان حادثي انسان با خودش رابطه اي هست؟ آنچه چهره را چهره ميكند نه وجه هستي شناختي آن(كه ژيژك به حق به خود اجازه ميدهد كه از له كردن چهره ديگري سخن بگويد) بلكه همين وجه اعتباري آن است يعني به قول لويناس قول شرف آغازين. اين قول شرف آغازين و پيمان با خود پس از مواجهه چهره به چهره است كه رخ مي دهد.آيا بين پيمان اجتماعي و پيمان با خود تفاوتي ماهوي وجود داردبه ويژه با تشكيك هاي ژاك دريدا در مورد امضاءو مشابه آن؟ آنكس كه نتواند با خود وفادار باشد نمي تواند با ديگري وفادار باشد.آيا اين نزديكي ديگري(ديگري از رگ گردن هم به ما نزديكتر است)كه در روانكاوي به خوبي تبيين شده است به ما اجازه نخواهد داد تا فاصله روسو و لويناس را براي هميشه محو كنيم و اينهماني پيمان حادثي باخود و پيمان اجتماعي را اعلام كنيم؟&lt;br /&gt;۵-آيا در پيمان اجتماعي مسئوليت يك طرفه و نامتقارن نيست؟مسئوليت بايد يك طرفه ،مطلق و نامتقارن باشد وگرنه يكسره بي معناست.مسئوليت اشتراك برنمي دارد.روسوي لويناسي شده به ما خواهد گفت كه پيمان اجتماعي حادثي پديدآورنده مسئوليت مطلق،يك طرفه و نامتقارني است كه تناقضات را رفع نمي كند بلكه در خدمت امر كلي قرار مي دهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5-به فکر دیگری هستم پس هستم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7481123147595200321-3999915911769356792?l=criticalpraxis.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/feeds/3999915911769356792/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3999915911769356792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7481123147595200321/posts/default/3999915911769356792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://criticalpraxis.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='پیمان روسوئی-لویناسی'/><author><name>نویسنده</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
